تبليغاتX
الف لام میم - چرا ترس از مرگ؟!
الف لام میم

علمی-فرهنگی-سیاسی

چرا ترس از مرگ؟!

"تقدیم به مجدالدین خان معلمی که تقدیم را از وبلاگ او یاد گرفتم"

با محاسبات من تاکنون بیش از 10 ساعت از زندگی ام در ارتفاع بالای سی هزار فوت و در داخل هواپیما سپری شده است که از این میزان 7ساعت آن مربوط به سفر حج عمره و بالای 3 ساعت آن فاصله بین تهران و تبریز بوده است. احساسی که در این 10 ساعت داشته ام کاملا متفاوت از تصور لذت پروازی بوده است که در کودکی آرزو داشتم و جزئی از اجزای همان استقرایی بوده است که قرار است مرا به یک قانون کلی برساند و آن اینکه "همه آرزوهای دوران کودکی ام کشکی بیش نیستند". آن موقع پرواز را به خاطر پرواز دوست داشتم ولی الان به خاطر فرار از خستگی اتوبوس و زود به مقصد رسیدن. حتی آن حرص و اشتیاقی را که اولین بار برای نشستن در کنار پنجره هواپیما و دیدن مناظر بیرون داشتم الان اصلا ندارم و به قول بچه ها حس اش نیست. غالبا در همه پروازها برخلاف تصوری که در کودکی داشتم کاملا بی تفاوت بودم ومثل همیشه عجول برای زود به زمین رسیدن.

ولی پرواز دیشبم که از تهران به تبریز بود وساعت 23.15 از تهران بلند شد(که البته روی بلیط 20.50 نوشته بود!) کاملا متفاوت از قبلی ها بود و نه تنها بی تفاوت نبودم که وجودم سراسر مملو از ترس افتادن بود. هواپیما از بدو بلند شدن شروع به حرکات چپ اندر قیچی کرد و تقریبا از همان اول اضطراب و دلهره رفت روی مخچه و بصل النخاع همه مسافران!! خلبان گفت به خاطر شرایط نامساعد جوی و توده پرفشاری است که تا ارتفاع سی و پنج هزار فوتی وجود دارد ولی مشخص بود که هیچ کس باور نکرده است ولی من صرفا به خاطر راحتی خیال خودم و نه از روی عقل، حسن نیت دینی ام گل کرد و فرمایشات آقای خلبان را به مثابه وحی منزل پذیرفتم و خوب میدانم که این از عوارض دستپاچگی است که آدمی را مجبور میکند بدون هیچ سبک سنگین کردنی و مثل هییپنوتیزم شده ها، اولین جمله یا تحلیلی را که میشنود به عنوان حقیقت یا واقعیت بپذیرد.از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان، من سال اولی که مسئولیت جاد دانشگاه تبریز را داشتم این بلا خیلی سرم آمده بود و خیلی کتکش را خورده بودم که بعدها تصمیم گرفتم دستپاچه نشوم ولی دیشب دلهره داشتم. این دلهره زمانی شدت گرفت که حرکات موزون هماپیما به حد اعلی رسید و چند بار پشت سرهم اعلام شد که تحت هیچ شرایطی کمربندهای خود را باز نکنید. مهماندارهای بیچاره که همیشه با ادب و حوصله داخل هواپیما گشت می زدند از سر جای خود تکان نمی خوردند و اگر احیانا کسی صدایشان می زد برخلاف همیشه با تندی جواب می دادند که" مگر نمی بینید چراغ های کمربند روشن است؟!" وحتی دیشب پذیرایی هم نکردند!

در کل احساس میکردم این قضیه برای مهماندارها خیلی عادی تر و قابل هضم تر است تا من. آنها فقط ساکت بودند ونشسته، ولی مطمئنم که مثل من مرگ را مقابل چشمانشان نمی دیدند وطبیعی هم بود، بدل کاری که ده ها بار روی طنابی به ارتفاع ده متراز زمین راه میرود ممکن است در هیچ کدام از این حرکت ها نزدیکی مرگ را احساس نکند در حالی که در اولین روزها قطعا احساس کرده است.

من دیشب مرگ را خیلی نزدیکتر از آنی دیدم که تصور می کردم و چهره های مضطرب هر یک از مسافران، مرگ را برای من نزدیکتر ونزدیکتر می نمایاند.همیشه میپنداشتم که ترسی از مرگ ندارم ولی دیشب فهمیدم که چقدر فاصله هست بین شعار و شعور؟!فهمیدم که حتی آدم میتواند برای خود نیز شعارهای دروغین دهد وبه خود بقبولاند آنچیزی را که نیست!! ولی یک چیز را مطمئنم و آن اینکه هنوز دلیل ترس دیشب را نمی دانم. من که همیشه خود را نه راغب، که مجبور به زندگی میدانستم و می دانم پس چرا ترس از مرگ؟!گمان میکردم که نمی ترسم ولی اکنون فهمیدم که می ترسم ولی چرا؟!چقدر خود را در کنار آن رهبر 12 ساله ای که زیر تانک رفت حقیر یافتم!!

قضیه به آن حادی هم نبود که ما برداشت کرده بودیم. هواپیما به زمین نشست و من با فکری کاملا مغشوش پیاده شدم.دلهره مرگ تمام شد ولی دلهره "چرا ترس از مرگ؟" در وجودم زبانه می کشید.با خودم میگفتم:راستی!شهدا که ها بودند؟! همت ها، باکری ها، چمران ها و... ؟! نمی دانم. ولی به یقین می دانم که آنها در معرکه نیز از مرگ نهراسیدند ولی من ترسیدم!

اکنون بر این باورم که آدم می تواند با شعار و نه شعور! به خود نیز بقبولاند که "ما همان امتداد شهدا و شهیدان زنده ایم" و حال آنکه فرسنگ ها از ادعایمان فاصله داریم. شرط اول حسینی شدن آنست که مرگ و زندگی را عاشورایی تعبیر کنیم.  

 

نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 22:52 توسط جهانبخش سلمانیان| |