علمی-فرهنگی-سیاسی
علی(ع)،چاه،مهدی(عج) 1 یکی از بزرگترین دردهای زندگی من،تجسم ناله های مردیست ایستاده بر بام تاریخ،و درد دل های اوست با چاه های مدینه. مدینه ای که در آن هیاهوی مردگان متحرکش، فریادهای خاموش زندگان انگشت شماری را که از بدر تاکنون زنده اند و در حادثه غدیر جان نسپرده اند فرو بلعیده است.نمی دانم چه حکمتیست که تجسم این صحنه مرا به اندازه تیرباران شدن کودک شش ماهه ای در آغوش پدر محزون می کند؟! هیهات که در مدینه- این جولانگه اصحاب و انصار-مردی نمانده است که پای درد دل وصی نبی بنشیند! یاران و یاوران محمد(ص) که هم نبرد علی(ع) در بدر بودند همه مرده اند. گاهی فکر می کنم که اجسادشان را در این چاه ها مدفون کرده اند وعلی(ع) نه با چاه بی جان که با یاران و یاوران دیروز نبی و هم پیمانان بدری اش سخن می گوید.ای کاش چنین بود! تا با همان عظمت بدری شان در صحرای محشر حاضر می شدند. ولی افسوس که چنین نیست! وهمینان عظمت و منزلتشان را در مصلحت خانه! سقیفه حراج کرده اند و با شعار" امرهم شورا بینهم" حکومت را به بهای ولایت خریده اند. و چه خسرانی بدتر از این؟! شاید اگر نزول قرآن با وفات نبی پایان نمی پذیرفت سوره "عصر" در همین روز دوباره نازل می شد که"ان الانسان لفی خسر". اکنون صدای فرزندان امیه-همان دشمنان اسلام در بدر- از گلوی همینان بیرون می آید و هم رزمشان درد دل با چاه می کند. علی(ع) با چاه چه می گوید؟!سوالی که رغبتم به پاسخ اش فراتر از شوقم به زیستن است.گاهی برای جواب خود را به جای علی (ع)در آن شرایط مدینه می گذارم وبلافاصله استغفار می کنم از این جسارت بی شرمانه ام! صفحات تاریخ صدر اسلام تک به تک در مقابل چشمانم ورق می خورد.این صفحات بی جان رغبتشان به روشن کردن حقیقت بیشتر از اصحاب و انصار است. به صفحه ای مصور می رسم و چشمانم پر از خون می شود،علی(ع) مشغول تدفین کامل ترین انسان تاریخ و خلیفه ی بر حق خدا بر روی زمین است و چند کوچه آن طرف تر دو صف مقابل و مخاصم بدر، مشغول سرور و شادمانی و تبریک جانشینی این انسان کامل به همدیگرند.علی(ع) با چاه نمی نالد، او صفحات این کتاب مصور را تک به تک در چاه می ریزد تا صدای محمد(ص) همچنان از مساجد شنیده شود. 2 در مجلس روضه ای نشسته ام و مداح از ضربت خوردن علی(ع) در محراب کوفه می خواند، همه می گریند به مظلومیت علی(ع) و من به مظلومیت امتی که در روز وفات نبی ضربت خوردند! چه بد کردند آنانکه امت را از علی(ع) محروم کردند! مداح چند بیتی می خواند و آنگاه به دردی بزرگتر گریز می کند-به صحنه کربلا- و صدای گریه مردم دو چندان می شود، از کودکی شش ماهه می گوید که تشنه و در آغوش پدر پیکانش زدند و از اسرای مغلولی که اشیاخ کوفه و شام به طمع وجبی از خاک بهشت و یا از روی غیرت دینی سنگبارانشان میکنند و...،چرا ناله ها فزون تر شد؟!کدامشان دردناکتر است؟! آری! شاید اگر خود را به جای پدر این کودک شش ماهه ی آغشته بر خون بگذاریم آتش دلمان شعله ورتر شود تا آن مردی که بر لب چاه و با چاه می گوید.من در هردو به یک اندازه می سوزم،چون استغفار کرده ام از این جسارت بی شرمانه ام و از اینکه خود را به جای آنان بگذارم. آری،خانه نشینی وصی نبی،ناله های سجاد(ع)، غیبت قائم(عج) و سیلی زدن علی(ع) به صورت خود بر بالای منبر به همان اندازه دردناک است که تکه تکه شدن عباس(ع)، و هیچ کدام از این دردها از دیگری برتر نیست ،همه در یک مسیرند و در یک ردیف واین گستاخی بی شرمانه ماست که یکی را بر دیگری رجحان می دهد. 3 از قائم(ع) گفتم، راستی، نکند الان قائم موعود ما نیز با چاههای اطراف همین شهر ناله می کند !؟افکارم شدیدا به هم می ریزد و وحشت عجیبی سراسر وجودم را فرا می گیرد.به یکباره از صدر اسلام متوجه "اکنون" می شوم. وحشت، اشکهایم را بند آورده است. چشمانم سوزش زیادی دارند،چراغ ها خاموش اند،و مردی که سمت راستم نشسته یکریز ناله می کند و اشک می ریزد،به حال آسمانی اش و به بوی عطرش که یقین دارم رایحه ی اشک های اوست غبطه می خورم .با خود می گویم: مگر نه اینست که مهدی همان امتدادعلیست در محور زمان!؟ آیا او در همین مجلس است و با ما می گرید و یا با چاه های اطراف همین شهر ناله می کند؟ افکارم شدیدا پریشان است،به یکباره یاد شهید" علی تجلایی" می افتم، نمی دانم چرا او؟ بعد عماد مغنیه، قتل عام قانا، نوار غزه و همه کودکان بی گناهی که به جرم فرزند مسلمان بودن قتل عام می شوند. یاد عکسی می افتم که در آن کودکی فلسطینی پشت پدر خویش پناه گرفته تا تیر نخورد ولی در پناهگاه خویش جان سپرده است. بغض گلویم را فشار می دهد، اگر خاموش بنشینم ترک بر خواهم داشت، بی اختیار فریاد میزنم، فریادی به بزرگی درد و درپهنا و درازای زمان: " مرگ بر اسرائیل" و سه بار بلند تکرار میکنم. 4 سکوت مرگباری بر مجلس حاکم می شود، مداح سکوت می کند و حاضران مبهوت مرا می نگرند، سکوت مجلس مرا به خود می آورد، یکی از چراغ ها روشن می شود ومن خود را در بین انظار مبهوت این عزاداران علی(ع) تنها می بینم. دیدگان عموم خجلت زده ام می کنند از این از خود بی خودیم، بی سرو صدا سر جای خود می نشینم، فضا آرام می شود، چراغ ها دوباره خاموش می شوند و مداح ادامه می دهد. 5 مردی که سمت راستم نشسته سر صحبت را با من باز می کند" برادر من! عزاخانه حسین(ع) که جای بحث های سیاسی نیست، مرگ بر اسرائیل، مال تظاهرات ها و راهپیمایی های بعد از نماز جمعه است، هیچ جوابی نمی دهم، ادامه می دهد" البته با اینکه آنها نیز ربطی به ما ندارند" به یک باره سوزش عجیبی سراسر وجودم را فرا می گیرد و دیگر سخنانش را نمی شنوم،گویی بسامد صدایش کمتر از آن است که گوش بشر قادر به شنیدن اش باشد، همچون ساقه خشکیده ای در آستانه سوختن و چونان آتش فشانی در شرف فورانم ، " ربطی به ما ندارند!" جمله ای که مدام در گوشم جیغ می زند. عجب افعال متناقضی! گریه برای علی(ع) و بی طرفی در برابر ظلم و عدل، خیرو شر، منکر و معروف!؟ این مرد چه می گوید؟! یک بی نماز چه تفاوتی با یک بی طرف در مقابل منکر و معروف دارد؟ مگر نه اینست که نماز و امر به معروف و نهی از منکر هرسه در فروع دین اند ودر یک ردیف؟! و یک بی نماز به همان اندازه در اسلام اش لرزان است که یک بی طرف در قبال ظلم و عدل.عدلی که در اصول دین است. و مگر نه اینست که در قصص قرآن مرتکبان به منکر و بی طرفان هر دو با هم عذاب شده اند؟! ومگر نه اینست که ظالمان امروز امتداد ظالمان دیروزند و به روز شده های یزید؟ اکنون نوبت من است که به همه کسانی که مرا مبهوت نگریسته اند مبهوت بنگرم، دیگر هیچ بوی خوشی از اشک هایش به مشام نمی رسد. در کنجی خزیدن و در خویش فرو رفتن و برای آمرزش گناهان خویش گریستن و فقط چنین بودن فرقه ای مدرن از اسلام است و اسلام نیست. در اسلام،بی طرف معنی ندارد چه در بدر،چه در کربلا و چه در غزه. و حوصله ی تشخیص نداشتن عذری برای بی طرف ماندن نیست. 6 وبه راستی که درد علی(ع) نه درد مصیبت زهرا که جهل امتی زمان ناشناس بود که گمان می بردند علی خلافت را برای خود میخواهد و حال آنکه خدا او را برای نجات امت می خواست، درد او جهل مردمی بود که به دست خویش، خود را از علی داشتن محروم ساخته بودند،آری! جهل، گم کردن شاهراه در محور زمان،جهل و باز هم جهل. اکنون یقین دارم که باید در چاه های اطراف شهر به دنبال قائم(ع)باشم. قائمی که به دست خویش غایبش کرده ایم. جهانبخش سلمانیان سوم مهرماه ۱۳۸۷ مصادف با ۲۳ رمضان 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت
2:49 توسط جهانبخش سلمانیان| |


