علمی-فرهنگی-سیاسی
حافظ و شاعر همیشه حافظ را تحسین کرده ام به خاطر بینش متعالی که نسبت به اتفاقات و وقایع پیرامونی خود داشته و به دیده تحقیر نگریسته ام شعرا و تحلیل گرانی را که این "بینش" را "تعبیر" پنداشته و ناشیانه صورت را تقلید کرده اند.تفاوت حافظ و شاعر در این است که حافظ چنین بینشی دارد و شاعر چنین تعبیری. او می بیند و می نالد و این نادیده تشبیه می کند. ز شرم آنکه به روی تو نسبتش کردم سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت و این واقعیتی است برخاسته از بینشی فرازمینی که سمن، از شرم نسبت به روی معشوق، خاک در دهان ریزد. ما زمینی ها از زیبایی این تعبیر وتشبیه و حسن تعلیل لذت می بریم و حافظ از این واقعیت. مساله این است که ما خاکزیان گستاخ، فقط چند فرمول فیزیکی برای نشستن غبار بر پرچم یاسمن داریم و هرچه غیر از آن را "اوهام بشر در عصر بی علمی"، "تخیلی کودکانه" و یا "تعبیری شاعرانه" می پنداریم و حال آن که واقعیت چیز دیگریست. تخیل،واقعیتی انکار ناپذیر است در عالمی متعالی تر و یا نازلتر از سطحی که در آن زیست می کنیم و زندگی جز در لحظه اکنون یا خاطره ایست از گذشته ویا رویاییست از آینده و این هر دو خیال اند و اگر نیک بنگریم اکنون نیز تخیلی ست در عالمی متعالی تر.عالمی که موضوعیت زمان در آن مسخره به نظر می رسد و واقعی ترین عالم هاست. واقعیت، تجلی حقیقت در آیینه باورهای ماست.حقیقتی که مطلق است و این باورهای متفاوت ماست که واقعیات را نسبی می نمایاند همچون تصاویر متفاوتی که محدبترین تا مقعرترین آینه ها از یک موجود واحد دارند.اینکه ما تصویری در آن سوی آیینه عشقیم و فقط یک تصویر موهوم،واقعیتی انکار ناپذیر در بینش عاشقانه است. عکس روی تو چو در آینه ی جام افتاد عارف از خنده می در طمع خام افتاد حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد این همه نقش در آیینه ی اوهام افتاد این همه عکس می و نقش نگارین که نمود یک فروغ رخ ساقی ست که در جام افتاد "دکتر وین دایر" جدیدا به این نتیجه رسیده است که ما و دنیایی که در آن زیست میکنیم رویا و یا تخیلی ست درون اندیشه ای متعالی تر که او آنرا اندیشه خداوندی و یا هوش کائنات میداند و با این رویا دنیایی ساخته شده که ما نقش های موهوم آن خیال، در دنیای متعالی خداوندی هستیم. همانگونه که ما در رویاهای شبانه و یا تخیلات روزانه خود عوالم متعددی می سازیم با بازیگران بسیار که نسبت به دنیای ما خیالی بیش نیستند ولی در عالم خودشان زیست می کنند و ای بسا خالقشان را انکار می کنند. به نظر میرسد این دکتر روانپزشک ما در کلاس اول مکتبی درس میخواند که حافظ استاد کامل آن است که می گوید ما تصویر چهره ی یار در آیینه ی عشقیم و چون در پشت آینه ایم پس نیستیم.و اگر کسی به آنسوی آینه راه یابد و عالم را ببیند که تصویری بیش نیست لاجرم باید لب بر هم بدوزد و گرنه سرنوشت اش چوبه دار است: گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند جرم اش این بود که اسرار هویدا می کرد تفاوت حافظ و شاعر در این است که حافظ می بیند و شاعر "دیدن" را نقاشی می کند و این میدان دید، نه آن معرکه ایست که امثال "شاملو" حافظ را در آن به آتش کشیده اند. بلکه گستره این میدان، عالمی ست که ما و "شاملوها" را بازیگران موهوم در یک تخیل زمان دار می داند. در دنیای حافظ،هر آنچه برای تحسین مردم باشد ابتذال است و در دنیای شاعر،حافظ برای خوشایند اندک مردم مست، تا حد یک اپیکور دائم الخمر تنزل می یابد. تفاوت حافظ و شاعر در این است که سروده های حافظ، تجلی ناله های فرازمینی او در زمین است و قافیه بندی های شاعر،صورتگری جلوه هاست.آن تجلی، به جبر ماورایی ست و این صورتگری، به اختیار خاکی.
نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت
18:57 توسط جهانبخش سلمانیان| |


