تبليغاتX
الف لام میم
الف لام میم

علمی-فرهنگی-سیاسی

ایمان مجدد

تقدیم به وجود پاک و مقدس آقا ولیعصر(عج) که حضورش آرامبخش دلهاست

روزهاست که فکر مشغولی دارم و به چیزهایی می اندیشم که تاکنون فرصت اندیشیدن نداشته ام ویا شاید سرسری و بدون تفکر از کنارشان گذشته ام. وجودم مملو است از کهنه های تازه. جملاتی روحم را تکان می دهند که سالهاست آنها را ازبرم و اشعاری را از عمق وجود زمزمه می کنم که سال اول دانشگاه مدام در مشاعره های دوستانه میخواندم و بر دوستان شاعرم پیروز می شدم:

"گرگ اجل یکایک از این گله می برد                این گله را نگر که چه آسوده می چرد!"

"دنیا دو روز است، یک روز با تو و یک روز علیه تو،آنروز که با توست غره مشو و آن روز که علیه توست صبور باش که هر دو رفتنی است"

"برای دنیایت چنان بکوش که گویی مرگ نیست و برای آخرتت چنان باش که گویی لحظه ای دیگر خواهی مرد"

"بگذارید و بگذرید،ببینید و دل مبندید که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت"

و...

شاید آنقدر در تفکرات روزمره مشغولیم که هرگز خاصیت جلادهنده این جملات را درک نکرده ایم و هرگز این جملات را زندگی نکرده ایم. شنیدن این جملات و برای لحظه ای هیجان، از عهده همه کس بر می آید ولی زیستن این جملات مرد می خواهد،باور میخواهد، تمرین می خواهد ، تحمل درد و سختی می خواهد  و در کنار همه این ها موهبتی از سوی خالقی مهربان که مرگ را مدام در مقابل چشمان تو مجسم کند.باز هم می گویم "چه قدر فاصله هست بین شعار و شعور؟!" واقعیت این است که ما این جملات را ازبریم و در گوشه ای از ذهنمان به دیوار آویخته ایم به مانند تصویری از یک منظره زیبا در کنجی از اتاق، و حقیقتا چنین تعبیری با هضم شدن در این جملات متفاوت است.

عادت دارم بیشتر از آنکه مناسبت های تقویمی مرا وادار به نوشتن کنند با اقتضائات روحی خود بنویسم و اکنون نیز از این قاعده مستثنا نیستم اکنون نیز می نالم از اینکه چرا اینقدر فاصله هست بین این من و آن منی که باید باشد. وخدا، این مهربان معبود، نیک می داند که چگونه مرا به خود آورد.اکنون با عمق وجود تسلیم این پیام قدسی میشوم که هرچه از جانب معبود برسد جز به مصلحت مخلوق نیست و بی هیچ واهمه ای اعتراف می کنم که تاکنون تسلیم  نبودم ولی این جمله را بسیار دوست داشتم و ازبر بودم. تسلیم می شوم و ایمان می آورم. و خوب می دانم که پیش از این نیز هم مسلمان بودم و هم ایمان داشتم وعجز قلمم قادر به نگارش این تفاوت نیست جز اینکه زمانی قبول داشتم و اکنون زندگی می کنم.

اکنون ایمان دارم که آزادی و اسارت در هم تنیده اند و آزادی، جز به معنی اسارت در دام معبود نیست و چقدر بدبخت اند آنانکه اسارت درزندان غریزه را به آزادی تعبیر میکنند و هر چه غیر از آنرا اوهام بشر سنتی می دانند. آن آزادی که مرگ مقید اش کند چه مفهومی دارد؟!به تمام دنیا می گوییم که ما سنتی های غیر روشنفکر! فریاد آن آزادی را سر می دهیم که مرگ نیز جلودارش نیست.

با خدا بودن و برای خدا بودن بزرگترین آزادی و موهبت خداست چقدر لذت بخش خواهد بود اگر خود را جزئی از وجود مطلق فنا ناپذیر ببینی.نمی گویم بدانی،می گویم ببینی و این هر دو متفاوتند.

آری! آیاتی که در قرآن خوانده ایم و حکمتهایی که در نهج البلاغه بدان اندیشیده ایم و هزاران سخن شیرین که پای منابر شنیده ایم اگر بستری برای نصب شدن در وجود آدمی نداشته باشند جز چند تابلوی نقاشی زیبا در کنجی از اتاق، چیز دیگری نیستند و مثل حاملان آنها در قرآن مثل زیباییست. و چقدر خوشبخت است شیعه با این همه بستر!بستر ولایت که همیشه آماده آزمودن است، کربلا که امتداد از هابیل و قابیل تا غزه در اکنون و دجال در آخرالزمان دارد. و مصائب، سختی ها و مشکلاتی که چونان باران رحمت هر روز بر سر فرو می ریزد تا زندگی را وارد آموزه های قدسی کند اگر قدر بدانیم و به حکمت الهی ایمان بیاوریم.

آری!وضو بگیریم،رو به قبله قیام کنیم، نیت کنیم و از نو ایمان بیاوریم.    

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 11:32 توسط جهانبخش سلمانیان| |