علمی-فرهنگی-سیاسی
چند خاطره،یک درد،یک نتیجه پارسال همین مواقع بود که بعد از مشورت با حاج عبدالوحید رحیمی از اعضای با سابقه اتحادیه جامعه اسلامی دانشجویان و مدیر وبلاگ روشنفکر،عنوان وبلاگم را عوض کردم واسم آن را که قبلا"وبلاگ اختصاصی جهانبخش سلمانیان" گذاشته بودم به"الف لام میم"تغییر دادم. هیچ انگیزه ای از این کار نداشتم جز اینکه می خواستم اسم وبلاگم رنگ و بوی قرآنی بگیرد و از طرفی دیگر چنین فکر می کردم که چون "الم" آغازین رمز قرآن، بعد از حمد وثنای الهی است، می تواند آغاز و بدایت راهی را نشان دهد که برای زندگی خودم ترسیم کرده ام. دنیایی سراسر راز که برای رمز گشایی اش چاره ای جز شروع از"الف لام میم"ندارم. اسرار،رموز و مسائلی که تعقل سودگرای بشر مدرن چاره ای جز پاک کردن صورت آنها به بهانه سنتی و غیر عقلانی بودن نداشته است و تنها راه گلاویز شدن با این رموز پناه بردن به عقلانیت الهی است که از"الف لام میم" آغاز می شود. شاید دوستانی که بنده را از نزدیک می شناسند و با هم وارد بحث شده ایم بدانند که من شدیدا تاکید روی"مبنای عقلانیت"دارم و هر تعقلی را با اسم فامیلش به رسمیت می شناسم مثلا عقلانیت مادی ، عقلانیت معنوی یا عقلانیت قهرمان بازی و... ومعتقدم برای کسی که با اصالت سود ولذت تعقل میکند نمیتوان حقانیت قیام عاشورا را با عقل اثبات کرد وبسیار هم دیده می شود که همین آقایان عاقل، چون با عقل مبتنی بر مادیات نمی توانند عاشورا را تحلیل کنند آن را فقط به عشق نسبت می دهند و غیر عقلانی می دانند! غافل از اینکه اشکال کار جای دیگریست و آن این است که اسم فامیل عقلشان اشتباهی است و اگر تصحیح شود می فهمند که عاشورا تلفیقی است از تفکری عاقلانه و نبردی عاشقانه و عشقی نشات گرفته از عقلانیت خدا محور است. آغاز با "الف لام میم" یعنی کمک خواستن از خدا برای رمز گشایی جهان از ابتدا و با عقل خدا محور. خلاصه اینکه این دلایل برایم کافی بود تا با ذهن آرمانگرای خودم عنوان وبلاگم را به این نام تغییر دهم.شاید خیلی ها ایراد منطقی یا فلسفی بگیرند ولی برای من بهترین عنوان بود. مطالب خودم را در وبلاگ می نوشتم و دوستان نظرات خودشان را در مورد نوشته ها قید می کردند تا اینکه یک روز یکی از دوستان شدیدا متعصب ام نظری را در مورد عنوان وبلاگ یعنی"الف لام میم" برایم فرستاد که شدیدا ذهنم را به خود مشغول کرد.نوشته بود " قبل انقلاب، مارکسیست های مسلمان می گفتند:الف= انگلس، لام=لنین و میم=مارکس و این اسمی را که انتخاب کرده ای نشان می دهد که نویسنده وبلاگ یا مارکسیست است ویا گرایشات مارکسیستی دارد پیشنهاد می کنم عنوان وبلاگت را عوض کنی. یا علی" این عین کامنت دوستم بود که الان برایتان نوشتم والبته آنروز نگذاشتم حتی یک روز هم این کامنت در آرشیو نظرات وبلاگم بماند و سریع حذف اش کردم. حذف کردن این نظر نه به خاطر این بود که به خودم شک کرده باشم بلکه به این خاطر بود که نمی خواستم آبروی دوستم برود!! این داستان واقعی و محیرالعقول آنقدر برایم دردناک بود که نه تنها هیچ وقت فراموشم نشد بلکه بعد از گذشت یکسال مجبورم کرد که این مساله را به صورت یک نوشته در آورم و برای همه بازگو کنم! آن موقع بود که فهمیدم "گرفتن مقدسات از یک متحجر و ساده اندیش چقدر آسان است!!" دیگر لازم نیست دشمنان دین کار فرهنگی بکنند تا قرآن را از ما بگیرند فقط کافیست ده بیست نفری از مکاتب مضموم فراوان دنیا همچون مارکسیسم و لیبرالیسم و فاشیسم و... را اجیر کنند و به آنها ماموریت بدهند که از واژه های متعدد قرآنی تعابیر مارکسیستی و لیبرالیستی و...در بیاورند مثلا به مارکسیست ها بگویند شما به آیه های جهاد استناد کنید به لیبرال ها بگویند شما به آیه های ذکات تکیه کنید آنوقت است که مسلمانان دیگر از این آیه ها استفاده نخواهند کرد!!! وبه راحتی آیه هایی از قرآن که برای ما و منافع ما خطرناک است به این شکل از جامعه مسلمانان رخت بر خواهند بست. چقدر پرمغز است این جمله استاد رحیم پور ازغدی که می گوید:" جامعه متحجر بهترین بستر برای رشد سکولاریزم واستحاله دین است". در جامعه متحجر و ساده اندیش به همین راحتی می توان قرآن را حذف کرد ودیگر نیازی به ناتوی فرهنگی نیست. یک بار هم یادم نمی رود با یکی از خواهران شدیدا دو آتشه در دانشگاه بحث می کردیم. در اثنای بحث من جمله ای را از قول سیدبن طاووس گفتم که جمله اش یادم نیست.این خواهر شدیدا آشفته شد که الان سیطنیزم ها(شیطان پرستان) به این شخص استناد می کنند(که البته نمی دانم راست گفت یا نه؟!) و شما نباید چنین بکنید به او گفتم: الان علی اللهی ها هم به امام علی(ع)استناد می کنند حال تکلیف ما در قبال امام(ع)چیست؟! هیچ حرفی نزد و کاملا ساکت شد. هیچ بعید نیست که این نوع نگاه ها و طرز تفکرها را خود دشمنان در جامعه رایج کرده باشند تا در گام دوم با نسبت دادن مکاتب الحادی به آیات و احادیث و شخصیت های دینی همان پروسه ای را که عرض کردم طی کنند و مقدسات را به راحتی از ما بگیرند. جالب است بدانید که بنده از این نوع نگاه و تفکر هیچ قرینه را در آیات و روایات وسنت تاکنون ندیده ام ودرست عکس آنها را دیده ام مثلا فرمایش امیرالمومنین(ع) که"بنگر به آنچیزی که گفته می شود ونه آن کسی که می گوید(انظر الی ماقال ولا تنظر الی من قال)". اگر اندکی فکر کنید می فهمید که این نوع نگاه ،پشت سرش هیچ عقلانیتی نیز وجود ندارد یعنی علاوه بر دلایل نقلی به لحاظ عقلی هم کاملا مطرود است. یعنی مثلا اگر یک شخص، یک گروه ویا یک مکتب بیاید ده تا حرف غلط بزند و یک حرف درست، و بعد به واسطه غلط های زیادش در افکار عمومی مضموم شود وشکست بخورد، آیا باید آن یک حرف درست را هم به کلی از صحنه زندگی خارج کرد؟! و بعد هرکس هم که آن حرف درست را گفت او هم به این خاطر که حرف درست یک ملحد را زده است ملحد است؟! جالب است بدانید که استکبار جهانی از این نوع نگاه و طرز تفکر نه فقط در اسلام که در اکثر نقاط دنیا بیشترین بهره را برده است.این که الان هرکسی در دنیا صحبت از حقوق فقرا و مستمندان بکند توسط نظام لیبرال سرمایه داری متهم به کمونیست بودن میشود وبه راحتی در بین افکار عموم می سوزد نشات گرفته از همین تلقی عوام است .البته نوع نگاه کمونیسم به فقر مد نظر من نیست همین نفس توجه به حقوق فقرا هم توسط آقایان به کمونیستی بودن تعبیر می شود. یک بار در یکی از مصاحبه هایم خبرنگار از من پرسید: نظر شما در مورد اینکه بعضی ها می گویند سیاست های اقتصادی دولت احمدی نژاد شبه سوسیالیستی و چپ گرا است چیست؟ من بلافاصله گفتم:"بعضی ها خیلی بیجا می کنند! پس لابد سیاست های اقتصادی حضرت علی(ع) هم رنگ سوسیالیستی داشته است!! "(شایان ذکر است قصد من مقایسه نظام عدالت محور اسلام با نظام اشتراکی سوسیالیسم نبود بلکه صرفا قصد سرزنش این نوع نگاه را داشتم) این طرز تفکر و این نوع نگاه ها، از مصادیق تحجر است وجالبتر اینکه بسیاری از این آقایان به اصطلاح روشن فکر دینی امروزی که مسلح به انواع "ایسم های" فلسفه غربی هستند نیز به نوعی حامل و باز تولید کننده همین نوع نگاه با ادبیات آکادمیک هستند. به درستی که" زجری را که پدر پیرمان از متحجرین کشید از ساواک بیشتر بود" گنداب های متعفن سکولاریزم و لائیسم برای جاری شدن در یک جامعه دینی و استحاله آن نیاز به بسترهای آماده و حفر شده ای دارند تا در مسیر آن به جریان تبدیل شوند واگر این بستر ها نباشد هرگز جریان نخواهند یافت. تحجر و ساده اندیشی با همه گونه هایش،بستر ساز داخلی برای این مایعات متعفن و گندیده هست. وجامعه متحجر و ساده انگار، بیشترین استعداد را در استحاله شدن دارد. البته بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، این نوع نگاه ها در کشورمان خیلی کم رنگ شده اند و جامعه ایران در مقایسه با بسیاری از جوامع که داعیه تعقل دارند به مراتب ژرف اندیش تر است و باید هم چنین باشد چرا که دین ما سراسر عقلانیت است. اینک بدون هیچ تردیدی وبا افتخار می گویم اسم وبلاگ من برگرفته از "الف لام میم" اولین رمز از رموز قرآن است. علی(ع)،چاه،مهدی(عج) 1 یکی از بزرگترین دردهای زندگی من،تجسم ناله های مردیست ایستاده بر بام تاریخ،و درد دل های اوست با چاه های مدینه. مدینه ای که در آن هیاهوی مردگان متحرکش، فریادهای خاموش زندگان انگشت شماری را که از بدر تاکنون زنده اند و در حادثه غدیر جان نسپرده اند فرو بلعیده است.نمی دانم چه حکمتیست که تجسم این صحنه مرا به اندازه تیرباران شدن کودک شش ماهه ای در آغوش پدر محزون می کند؟! هیهات که در مدینه- این جولانگه اصحاب و انصار-مردی نمانده است که پای درد دل وصی نبی بنشیند! یاران و یاوران محمد(ص) که هم نبرد علی(ع) در بدر بودند همه مرده اند. گاهی فکر می کنم که اجسادشان را در این چاه ها مدفون کرده اند وعلی(ع) نه با چاه بی جان که با یاران و یاوران دیروز نبی و هم پیمانان بدری اش سخن می گوید.ای کاش چنین بود! تا با همان عظمت بدری شان در صحرای محشر حاضر می شدند. ولی افسوس که چنین نیست! وهمینان عظمت و منزلتشان را در مصلحت خانه! سقیفه حراج کرده اند و با شعار" امرهم شورا بینهم" حکومت را به بهای ولایت خریده اند. و چه خسرانی بدتر از این؟! شاید اگر نزول قرآن با وفات نبی پایان نمی پذیرفت سوره "عصر" در همین روز دوباره نازل می شد که"ان الانسان لفی خسر". اکنون صدای فرزندان امیه-همان دشمنان اسلام در بدر- از گلوی همینان بیرون می آید و هم رزمشان درد دل با چاه می کند. علی(ع) با چاه چه می گوید؟!سوالی که رغبتم به پاسخ اش فراتر از شوقم به زیستن است.گاهی برای جواب خود را به جای علی (ع)در آن شرایط مدینه می گذارم وبلافاصله استغفار می کنم از این جسارت بی شرمانه ام! صفحات تاریخ صدر اسلام تک به تک در مقابل چشمانم ورق می خورد.این صفحات بی جان رغبتشان به روشن کردن حقیقت بیشتر از اصحاب و انصار است. به صفحه ای مصور می رسم و چشمانم پر از خون می شود،علی(ع) مشغول تدفین کامل ترین انسان تاریخ و خلیفه ی بر حق خدا بر روی زمین است و چند کوچه آن طرف تر دو صف مقابل و مخاصم بدر، مشغول سرور و شادمانی و تبریک جانشینی این انسان کامل به همدیگرند.علی(ع) با چاه نمی نالد، او صفحات این کتاب مصور را تک به تک در چاه می ریزد تا صدای محمد(ص) همچنان از مساجد شنیده شود. 2 در مجلس روضه ای نشسته ام و مداح از ضربت خوردن علی(ع) در محراب کوفه می خواند، همه می گریند به مظلومیت علی(ع) و من به مظلومیت امتی که در روز وفات نبی ضربت خوردند! چه بد کردند آنانکه امت را از علی(ع) محروم کردند! مداح چند بیتی می خواند و آنگاه به دردی بزرگتر گریز می کند-به صحنه کربلا- و صدای گریه مردم دو چندان می شود، از کودکی شش ماهه می گوید که تشنه و در آغوش پدر پیکانش زدند و از اسرای مغلولی که اشیاخ کوفه و شام به طمع وجبی از خاک بهشت و یا از روی غیرت دینی سنگبارانشان میکنند و...،چرا ناله ها فزون تر شد؟!کدامشان دردناکتر است؟! آری! شاید اگر خود را به جای پدر این کودک شش ماهه ی آغشته بر خون بگذاریم آتش دلمان شعله ورتر شود تا آن مردی که بر لب چاه و با چاه می گوید.من در هردو به یک اندازه می سوزم،چون استغفار کرده ام از این جسارت بی شرمانه ام و از اینکه خود را به جای آنان بگذارم. آری،خانه نشینی وصی نبی،ناله های سجاد(ع)، غیبت قائم(عج) و سیلی زدن علی(ع) به صورت خود بر بالای منبر به همان اندازه دردناک است که تکه تکه شدن عباس(ع)، و هیچ کدام از این دردها از دیگری برتر نیست ،همه در یک مسیرند و در یک ردیف واین گستاخی بی شرمانه ماست که یکی را بر دیگری رجحان می دهد. 3 از قائم(ع) گفتم، راستی، نکند الان قائم موعود ما نیز با چاههای اطراف همین شهر ناله می کند !؟افکارم شدیدا به هم می ریزد و وحشت عجیبی سراسر وجودم را فرا می گیرد.به یکباره از صدر اسلام متوجه "اکنون" می شوم. وحشت، اشکهایم را بند آورده است. چشمانم سوزش زیادی دارند،چراغ ها خاموش اند،و مردی که سمت راستم نشسته یکریز ناله می کند و اشک می ریزد،به حال آسمانی اش و به بوی عطرش که یقین دارم رایحه ی اشک های اوست غبطه می خورم .با خود می گویم: مگر نه اینست که مهدی همان امتدادعلیست در محور زمان!؟ آیا او در همین مجلس است و با ما می گرید و یا با چاه های اطراف همین شهر ناله می کند؟ افکارم شدیدا پریشان است،به یکباره یاد شهید" علی تجلایی" می افتم، نمی دانم چرا او؟ بعد عماد مغنیه، قتل عام قانا، نوار غزه و همه کودکان بی گناهی که به جرم فرزند مسلمان بودن قتل عام می شوند. یاد عکسی می افتم که در آن کودکی فلسطینی پشت پدر خویش پناه گرفته تا تیر نخورد ولی در پناهگاه خویش جان سپرده است. بغض گلویم را فشار می دهد، اگر خاموش بنشینم ترک بر خواهم داشت، بی اختیار فریاد میزنم، فریادی به بزرگی درد و درپهنا و درازای زمان: " مرگ بر اسرائیل" و سه بار بلند تکرار میکنم. 4 سکوت مرگباری بر مجلس حاکم می شود، مداح سکوت می کند و حاضران مبهوت مرا می نگرند، سکوت مجلس مرا به خود می آورد، یکی از چراغ ها روشن می شود ومن خود را در بین انظار مبهوت این عزاداران علی(ع) تنها می بینم. دیدگان عموم خجلت زده ام می کنند از این از خود بی خودیم، بی سرو صدا سر جای خود می نشینم، فضا آرام می شود، چراغ ها دوباره خاموش می شوند و مداح ادامه می دهد. 5 مردی که سمت راستم نشسته سر صحبت را با من باز می کند" برادر من! عزاخانه حسین(ع) که جای بحث های سیاسی نیست، مرگ بر اسرائیل، مال تظاهرات ها و راهپیمایی های بعد از نماز جمعه است، هیچ جوابی نمی دهم، ادامه می دهد" البته با اینکه آنها نیز ربطی به ما ندارند" به یک باره سوزش عجیبی سراسر وجودم را فرا می گیرد و دیگر سخنانش را نمی شنوم،گویی بسامد صدایش کمتر از آن است که گوش بشر قادر به شنیدن اش باشد، همچون ساقه خشکیده ای در آستانه سوختن و چونان آتش فشانی در شرف فورانم ، " ربطی به ما ندارند!" جمله ای که مدام در گوشم جیغ می زند. عجب افعال متناقضی! گریه برای علی(ع) و بی طرفی در برابر ظلم و عدل، خیرو شر، منکر و معروف!؟ این مرد چه می گوید؟! یک بی نماز چه تفاوتی با یک بی طرف در مقابل منکر و معروف دارد؟ مگر نه اینست که نماز و امر به معروف و نهی از منکر هرسه در فروع دین اند ودر یک ردیف؟! و یک بی نماز به همان اندازه در اسلام اش لرزان است که یک بی طرف در قبال ظلم و عدل.عدلی که در اصول دین است. و مگر نه اینست که در قصص قرآن مرتکبان به منکر و بی طرفان هر دو با هم عذاب شده اند؟! ومگر نه اینست که ظالمان امروز امتداد ظالمان دیروزند و به روز شده های یزید؟ اکنون نوبت من است که به همه کسانی که مرا مبهوت نگریسته اند مبهوت بنگرم، دیگر هیچ بوی خوشی از اشک هایش به مشام نمی رسد. در کنجی خزیدن و در خویش فرو رفتن و برای آمرزش گناهان خویش گریستن و فقط چنین بودن فرقه ای مدرن از اسلام است و اسلام نیست. در اسلام،بی طرف معنی ندارد چه در بدر،چه در کربلا و چه در غزه. و حوصله ی تشخیص نداشتن عذری برای بی طرف ماندن نیست. 6 وبه راستی که درد علی(ع) نه درد مصیبت زهرا که جهل امتی زمان ناشناس بود که گمان می بردند علی خلافت را برای خود میخواهد و حال آنکه خدا او را برای نجات امت می خواست، درد او جهل مردمی بود که به دست خویش، خود را از علی داشتن محروم ساخته بودند،آری! جهل، گم کردن شاهراه در محور زمان،جهل و باز هم جهل. اکنون یقین دارم که باید در چاه های اطراف شهر به دنبال قائم(ع)باشم. قائمی که به دست خویش غایبش کرده ایم. جهانبخش سلمانیان سوم مهرماه ۱۳۸۷ مصادف با ۲۳ رمضان 


نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت
14:15 توسط جهانبخش سلمانیان| |
نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت
2:49 توسط جهانبخش سلمانیان| |


