تبليغاتX
الف لام میم
الف لام میم

علمی-فرهنگی-سیاسی

زندگی و عدالت

تقدیم به مردم قهرمان آذربایجان که همیشه عدالتخواه بوده اند

امروز که تیتر روزنامه های ضد عدالت رو برای اولین بار بعد از اون مناظره تاریخی دیدم  حس عجیبی به من دست داد.اولش حرص خوردم ولی بعد دلم براشون سوخت.گفتم:خدایا!خودت به اینها بفهمون که دنیا و زندگی اینقدر ارزش ندارند که بخوای به خاطرش همه ارزش ها رو زیر پا بذاری. و بعد تو سررسیدم متن زیر رو نوشتم:

مشکل بشر مدرن این است که گمان می کند به هر قیمتی باید زیست.ولی ما قیمتی برای زندگی متصوریم.ما به این دنیا آمده ایم تا نظم ارزشی دنیا را با اختیار خاکی خویش پی افکنیم.تحمل بی عدالتی به خاطر چند صباحی بیش زیستن بزرگترین خبط بشر مدرن است.وقتی اقامه ارزش ها با اختیار بشر هدف خلقت باشد و زیستن وسیله، قربانی کردن مقصد در زیر پای مسیر کدام توجیه عقلی را دارد؟!

اکنون به این نتیجه رسیده ام که تاریخ متناوب است و در هر برهه ای که ارزشها فریاد زده شده اند اربابان زور و زر و تزویر به پا خواسته اند.نفرین بر من که زندگی را به قیمت بی عدالتی خریدار می شوم.و حال آنکه می دانم خلقتم برای عدالت است.


پ.ن.1:

مردم قهرمان آذربایجان امروز هم گل کاشتند و با حضور پرشور از عدالت استقبال کردند.

پ.ن.2:

یکی به من بگه چرا بازدید وبلاگم این روزها اینقدر بالا رفته؟!باور کنید خودم شوکه شدم

پ.ن.3:

مطلب "بازگشت ایمان" رو  روزنامه جام جم 17 اردیبهشت کار کرده (اینجا) شاید یکی از دلایل بالا رفتن بازدیدهام اون باشه.الله اعلم

 پ.ن.۴:

مناظره ما رو هم که لغو کردند.ایرنا خبر جالبی در مورد لغو مناظره من و امیر قربانی نوشته.

نوشته شده در شنبه شانزدهم خرداد 1388ساعت 16:34 توسط جهانبخش سلمانیان| |

الکی الکی!!

اصلا قصد نوشتن پست جدید نداشتم ولی چه کنم که برای فرار از کامنتهای اعتراضی رفقا هم که شده باید الکی الکی یه چیزی بزنم!انصافا شما بودید در برابر این کامنتها چیکار می کردید؟!

وجدان سلمانیان:

این چیه نوشتی بچه؟! مطلب نداری وقت مردمو چرا میگیری؟!

گلصنم:

شما خوب کاری می کنید واسه وبلاگتون وقت نمیذارید!

مهدی شیخ(آخر تمرکز):

نه درست پست میذاری نه پست درست میذاری!!

سه الف(مجدالدین حاضرجواب):

خدا رحمتت کنه!!

بیان(روح الله متفکر دائم الگیر):

میگم یه وقت خسته میشی این قدر زود زود می نویسی ها!(جهان بالا به روز اول قارداش!!)

حس پنهان(یه گیر دهنده تازه وارد):

شعرت واقعا عالیه اما آپ کن دیگه!!

.

.

.

حالا شما بگید من چیکار کنم؟!دستنوشته ها رو که نمیخوام زمان انتخابات بزنم، سیاسی هم که حسش نیست. تحلیل فرهنگی هم که کسی حوصله خوندنشو نداره!


پ.ن.1 : این قسمت پ.ن رو هم به تقلید از رفقا می نویسم.

پ.ن.2 : تراکتورسازی تبریز داره مثل تراکتور میاد بالا! بیاد لیگ برتر غوغاست!اینم سایت هواداراش!

پ.ن.3 : به گزارش خبرگزاری فارس قراره حسین نقاشی و محسن منصوری تو دانشگاه تهران با هم مناظره کنند خبرش اینجاست! من پارسال به دستور!محسن خان منصورالدوله در یک میزگرد مطبوعاتی در سایت آفتاب با حسین نقاشی برا مباحثه رفتم(اینجا بخونید).موقع برگشت تو اتوبوس تا میدون انقلاب با هم اومدیم.اصلاح طلب اصلاح طلب بود و افکارشو اصلا قبول نداشتم ولی از رفتارش خیلی خوشم اومد! برعکس محسن که با هم همفکریم ولی از رفتارش زیاد خوشم نمیاد!خودشم میدونه.

پ.ن.۴ : بقیه رو نمیتونم حدس بزنم ولی روح الله متفکر و مجدالدین رو تقریبا میتونم حدس بزنم چه کامنتی برام میذارن خصوصا روح الله رو که مطمئنا یه کامنت خصوصی وحشتناک!برام داره.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:9 توسط جهانبخش سلمانیان| |

       چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا        

                                                               ز روزن سر درآویزدچو قرص ماه خوش سیما

      در آید جان فزای من،گشاید دست و پای من

                                                                 که دستم بست و پایم هم، کف هجران پابرجا

     بدو گویم به جان تو که بی تو ای حیات جان

                                                            نه شادم می کند عشرت نه مستم می کند صهبا

     وگر از ناز او گوید برو،از من چه می خواهی

                                                                زسودای تو می ترسم که پیوندد به من سودا

     برم تیغ و کفن پیشش چو قربانی نهم گردن

                                                                  که از من درد سر داری مرا گردن بزن عمدا

     تو می دانی که من بی تو نخواهم زندگانی را

                                                                  مرا مردن به از هجران بیزدان کاخرج الموتی

     مرا باور نمی آمد که از بنده تو برگردی

                                                                 همی گفتم اراجیفست و پنهان گفته اند اعدا

     تویی جان من و بی جان ندانم زیست من باری

                                                                       تویی چشم من و بی تو ندارم دیده بینا

     رها کن این سخن ها را بزن مطرب یکی پرده

                                                                    رباب و دف به پیش آور اگر نبود تو را سرنا

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:25 توسط جهانبخش سلمانیان| |

نیایش

الهی، چنانم مگردان که چونان گذشته خویش و در محضر آفتاب، کلبه ای بی روزن از زمان و

مکان بسازم و درونش شمعی برای گریز از ظلمت جستجو کنم.

الهی سالها اندیشیده ام که برهانی بیابم و تو را ثابت کنم و امروز جهل دیروزم مرا به شگفت

آورده است که کدامین برهان بر نفی تو بود که مرا جسارت اثبات تو باشد.

الهی زیباتر از آنی که به چشم دیده شوی،ولی من تو را در شکفتن گلی بر درختی

                                                                          افتادن سنگی از صخره ای

                                                                                 و ارتعاش حنجره پیرزنی حس کردم

غروب بود که لبخند زدم  و ابر سیاه آسمان را پوشانده بود

همه محزون بودند

فریاد زدم ! ای اهل عالم! این همان است که نمی بینم!

الهی، چنانم کن که خویشتن را آگاهانه برگزینم و روا مدار که تحمیل خاک را و زمان را "من"

بپندارم و متعصب اش گردم.

الهی، من به اختیار ایمان دارم و به تقدیر نیز،

 و تو ای خلاق هستی بخش، تقدیرم را چنان بنویس که اختیارم مرا از تو باز ندارد.

 

الهی! روا مدار که جز به تکلیف بیندیشم و نتیجه را که فقط در دایره حکمت توست از خود و

برای خود بخواهم.

 

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 12:25 توسط جهانبخش سلمانیان| |

میرحسین مدیون دکتر احمدی نژاد!

تقدیم به محمد ظریف اصفهانی که زیاد می داند و مدام در تکاپوست اما...

یکی از دوستان دوران دانشگاهم که اتفاقا از مخالفان پرو پا قرص دولت نهم هم هست می گفت:من از حس اعتماد به نفس و دل و جراتی که احمدی نژاد به جامعه القا کرده است به وجد آمده ام.می گفت همه ملت در دولت احمدی نژاد سیاسی شده اند و همه سیاسیون هم با انگیزه بیشتری به صحنه آمده اند.

زیاد این مساله را جدی نگرفته بودم که دو اتفاق باعث شد زیادتر پیرامون این موضوع بیندیشم.یکی تحلیل های استادانه! اکثر آشناها و دوستان پیرامون مسائل سیاسی روز بود که قبلا اصلا کاری به کار سیاست نداشتند و دیگری اعلام کاندیداتوری میرحسین موسوی بود.

قطعا ادبیات مردمی و به دور از تکلفات  دیپلماتیک دولت نهم و خصوصا شخص دکتر احمدی نژاد از یک سو و ماهیت مردمی بودن شعار محوری دولت نهم یعنی عدالت از سویی دیگر عامل اصلی اتفاق اول و سیاسی شدن عموم مردم استُ. ولی اینکه کدام ویژگی دولت نهم عامل اتفاق دوم یعنی ایجاد انگیزه و حس اعتماد به نفس مجدد برای حضور در عرصه قرت برای میر حسین است هنوز برایم مبهم است.ولی قطعا می دانم که میر حسین اعتماد به نفس اش را مدیون احمدی نژاد است.شاید میرحسن تاکنون ترس از عدم استقبال احزاب اصلاح طلب از وی به واسطه اختلاف دیدگاه اقتصادی با آنها را در دل داشته است ولی با شکسته شدن هیمنه احزاب توسط احمدی نژاد و پیروزی گفتمان مردم محور این واهمه از میرحسین زدوده  شده و باعث اعتماد به نفس مجدد او شده است و با این پیش فرض که "حتی اگر احزاب از وی حمایت نکنند هم می تواند رای بیاورد" پا به عرصه کارزار گذاشته است.

شایان ذکر است که حمایت احزاب برای میرحسین اصلا نامطلوب نیست چرا که اگر بود این همه برای جلب رضایتشان تقلا نمی کرد ولی این اعتماد به نفس که "حتی بدون احزاب هم می شود"  باوریست که از احمدی نژاد آموخته و در نتیجه این باور به حضور مجدد در عرصه قدرت دلگرم تر شده است.

میر حسین باید ممنون دکتر احمدی نژاد باشد که جرات و اعتماد به نفس مجددش را مدیون شجاعت اوست! 

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 14:37 توسط جهانبخش سلمانیان| |

 بازگشت ایمان 

تقدیم به بالا نشینانی که دنیای دیروزم را به سخره گرفتند تا دوباره بیندیشم

  با اطمینان کامل می گویم:زوال،سرنوشت محتوم تمدن های بی ایمان است و صدای شکستن استخوان های مادی گرایی هر روز واضح تر از دیروز به گوش می رسد و به شنوایی آنان که این صدا را نمی شنوند شک دارم.

در آمریکا- مرکز مادی گرایی و اصالت سود و سرمایه-پر فروش ترین کتاب در مقیاس نیویورک تایمز، ترجمه ایست عامه پسند از مفاهیم عرفانی مولوی و حافظ..

"درمان با عرفان" عنوان کتابی است از "دکتر وین دایر" یکی از بزرگترین روانشناسان و روانپزشکان دنیا. و من به جرات می گویم نقش وین دایر در این کتاب نقش یک مترجم با دید روانشناختی است.

کم کم همه به این نتیجه خواهند رسید که دنیا با ایمان اداره می شود و آنچه اکنوم داریم حاصل باورهای پیشینیان ماست و اگر در ایمان مجدد شتاب نکنیم مامنی برای روح در آینده نخواهد بود.

اکنون به حماقت دیروزم می خندم که "مرکب خاکی من" را "من" می پنداشتم ، حال آنکه من فراتر از آن بودم.و این مفهوم و عصاره کلام وین دایر در این کتاب است.

میلیون ها نفر در سراسر اروپا و آمریکا با خواندن مطالب این کتاب دست به تحول در خویشتن برای نیل به آرامش زده اند و عجب حکایت جالبی است که بسیاری از روشنفکران درون تمدن ما با سنتی و غیر علمی خواندن این افکار انگشت اشاره به سمت پیشرفت های صنعتی و اجتماعی همین مردمی گرفته اند که از خویش گریزانند.

نمی دانم شاید روند این باشد که روشنفکران ما نیز همچون آنان باید پروسه ای سیصد، چهارصد ساله برای بازگشت مجدد به معنویات طی کنند.

آنان خجالت می کشند که بگویند:" حق با شماست و ما اشتباه کردیم که از سر بغض کلیسا معنویت را کلا منکر شدیم  و خود را خاکی خاکی نمودیم" و روشن اندیشان ما، دیروز آنان را هدف امروز خود کرده اند.

زمانی آنان منکر خدا بودند و خلاق هستی را قدرت بی نهایتی می پنداشتند که ساخته و پرداخته ذهن بشر سنتی بود و اکنون "فلورانس اسکاولشین" خدا را تنها درمان دردها و تنها نجات دهنده از گردابی می داند که بشر ماده گرابرای خود ساخته است  و همو می گوید: هر آن نهالی که بذر خداوندی ندارد باید از ریشه برکنده شود.

با اطمینان کامل می گویم که به زودی جهان تسلیم ایمان خواهد شد و معنویت حاکم بلامنازع دنیا خواهد شد.

به عقیده من، ظهور معنویت های غلط و عرفان های کاذب کنونی بهتر از بی قید و بندی بعد از مدرنیته هست. حداقل اش این است که مردم را با اهمیت و نقش ایمان آشنا می کند و دلها را برای پذیرش ایمان واقعی مهیا می سازد.قبولاندن حقیقت مطلق به کسی که به چیزی هر چند غلط ایمان دارد و دنیا را فراتر از ماده می داند، بسیار آسانتر از قبولاندن به خاکزیان حس گرایی است که دنیا را در حواس پنج گانه خود خلاصه کرده اند و غیر آن را اوهام بشر سنتی و غیر قابل باور می دانند.

این پروسه و حرکت دنیا به سمت معنا،پاسخی است به سوال دوران نوجوانی من که" دنیا چگونه آمادگی پذیرش مصلح را خواهد داشت؟".

نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 11:8 توسط جهانبخش سلمانیان| |

ماجرای انتصابات جادتبریز۸۴

تقدیم به بچه های باصفای جادتبریز که بسیار دوستشان دارم

تا آنجا که یادم می آید اوایل مهر 1384 بود که توسط خانم نوریان برای جلسه ای پیرامون   تکلیف شورای مرکزی جادتبریز به دفتر مرکزی جامعه اسلامی دانشجویان دانشگاه تبریز دعوت شدم. آن موقع من دبیر جاد دانشکده فنی بودم و با کمک برو بچه های فنی(ایوب سلیمی پرکار، محمد دهقان هیجانی،حسین کرمانیان خوش تیپ،علی جعفری خونسرد و اواخر منصور غفاری با سواد)- که بعدها اغلب از اکابر جاد تبریز شدند- دانشکده فنی را می چرخاندیم. خانم نوریان در اصل از اعضای دانشکده دامپزشکی بودند ولی به واسطه پرکار بودنشان و حمایت های دبیر وقت(محمدعلی خان میسمی الدوله) تقریبا به همه کاره واحد خواهران و شخص دوم جادتبریز تبدیل شده بودند.  موضوع جلسه در مورد تکلیف شورای مرکزی آینده بود و من تازه در آن جلسه نیم ساعته ای که بین من و ایشان برگزار شد پی بردم که اوضاع جاد تبریز جالبتر از آن است که فکرش را می کردم،تازه فهمیدم که از یک طرف ما به عنوان فرزندان و نوادگان! احمد عزیزی در پی مقدمه چینی برای برگزاری انتخاباتیم و از سویی دیگر عده ای با منحل اعلام کردن شورای حاضر و گزارش آن به مسئول تشکیلات دفتر مرکزی جاد در پی انتصاباتی جانانه اند.بالفور و بدون درنگ!قضیه را به صیاد فتحی و مهدی رضواندوست اطلاع دادم و بلافاصله جلسه ای در خوابگاه ولیعصر برگزار شد و تازه بعد از آن جلسه فهمیدم که بغیر از خانم نوریان و محمد علی میسمی چه افراد دیگری پشت قضیه اند و سهم بسزایی در معادلات انتصابات جادتبریز دارند.مقصود اروجی خوش قامت، آقا سعید رستگار خوش سیما،بابک محمدزاده سیاسی ، نادر حیدری فرد دوست داشتنی و فاطمه رزمی تئورسین.

رسول حیدری خوش اخلاق آن موقع دبیرکل اتحادیه بود و آقا مهدی با کمک علیرضا سمسارزاده محبوب، واحد تشکیلات دفتر مرکزی را اداره می کرد.شماره های آقا رسول و آقا مهدی را بچه ها به من دادند و گفتند قدرت بیانت خوب است، و تو با آنها صحبت کن. و من با هر دو بزرگوار صحبت کردم ولی از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان!در همان صحبت اول با رسول فهمیدم که قضیه انتصابات جدی است و تقریبا روی نفرات هم بحث شده و فقط تصمیم نهایی مانده است که آن هم بعد از حضور حاج مهدی و حاج علیرضا در تبریز اتخاذ خواهد شد. هر چند بعدا علیرضا سمسار همه معادلات و تصمیمات قبلی را بر هم زد ولی به قطع می دانم که قبلا تصمیم گیری شده بود.

ما گروه طرفداران انتخابات که اکثریت قاطع جامعه از حیث کمی بودیم خود را به آب و آتش می زدیم تا از حقوق خود دفاع کنیم، بیانیه می نوشتیم ، جلسات متعددی را با اعضای با سابقه برگزار می کردیم.با خانم رزمی، با آقای اروجی و... یکبار یادم نمی رود گفتند: در دانشکده فنی جلسه مهمی با حضور نماینده دفتر مرکزی! جناب آقای فلانی! هست که البته ایشان برای تحقیق در مورد استاندار!!! آمده اند و به صورت ضمنی به مسائل جادتبریز هم رسیدگی خواهند کرد!!  بعدها که من به هیئت عالی نظارت اتحادیه راه پیدا کردم فهمیدم این نوع تصورات چقدر بچه گانه بودند!!

بالاخره بعد از روزها کشکمکش کاروان واحد تشکیلات دفتر مرکزی در تبریز به زمین نشست و حاج مهدی و حاج علیرضا-که آن موقع حاجی نبودند-وارد دفتر مرکزی جادتبریز شدند.ولی روز اول بیشتر از آنکه صرف حل و فصل مشکلات جامعه شود صرف دفع بلایای آسمانی شد که بتوسط برخی اعضای باسابقه دامنگیر ما شده بود و آن جلسات با اشخاص بیرون دانشگاه بودکه...(بگذریم) واین قضیه حاج مهدی را کاملا کلافه کرده بود به طوری که شرط کرد برای بار دوم در صورتی در تبریز حاضر خواهد شد که فقط مسائل و جلسات جامعه باشند و شرط حضور خود را عدم وجود مسائل حاشیه ای عنوان کرد.

جلسه برگزارشد.ما خواهان انتخابات و طی شدن مراحل عادی گزینش شورای مرکزی بودیم و معتقد بودیم انتصابات دلیل اساسنامه ای و آئین نامه ای ندارد.بند مربوط به انتصابات در اساسنامه را آنقدر پیش این و آن تکرار کرده بودم که بعد از گذشت سه و نیم سال هنوز هم ازبرم.میسمی دلیلش برای انتصاب شورا این بود که می گفت:من به عنوان دبیر توان و نیروی لازم برای برگزاری انتخابات را ندارم و از نظر من شورا منحل است و البته خودش هم خوب می دانست که این بهانه است.عده ای هم که مشخص نبود کدام طرفند؟!

خانم ها چهار نفر بیشتر نبودند و به غیر از خانم ها خندان و یعقوبی که دیگر قصد ادامه حضور در جاد را نداشتند خانمها نوریان، منصور، سیار و نوروزی باقی مانده بودند که درصورت انتخابات و انتصابات تفاوتی برایشان نمیکرد ولی خانم نوریان به خاطر اصرار شدیدشان بر حضور آقای اروجی و آقای رستگار در شورا قطعا طرفدار انتصابات بودند و می دانستند در صورت انتخابات احتمال حضور این بزرگواران کم است. البته بچه ها با آقای رستگار مشکل چندانی نداشتند ولی با آقای اروجی بنا به دلایلی مشکل داشتند که یکی از آنها تهدید به رد صلاحیت احمد عزیزی درانتخابات سال قبل بود.

حضور اول واحد تشکیلات در دفتر تبریز فقط با صحبت تمام شد و یک هفته بعد با حضور مجدد حاج علیرضا در تبریز بحث مجددا پا گرفت........

 

 

این داستان به شرط سیاسی نشدن قضیه و پیش  نیامدن دلخوری همچنان ادامه خواهد داشت....

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 12:0 توسط جهانبخش سلمانیان| |

ایمان مجدد

تقدیم به وجود پاک و مقدس آقا ولیعصر(عج) که حضورش آرامبخش دلهاست

روزهاست که فکر مشغولی دارم و به چیزهایی می اندیشم که تاکنون فرصت اندیشیدن نداشته ام ویا شاید سرسری و بدون تفکر از کنارشان گذشته ام. وجودم مملو است از کهنه های تازه. جملاتی روحم را تکان می دهند که سالهاست آنها را ازبرم و اشعاری را از عمق وجود زمزمه می کنم که سال اول دانشگاه مدام در مشاعره های دوستانه میخواندم و بر دوستان شاعرم پیروز می شدم:

"گرگ اجل یکایک از این گله می برد                این گله را نگر که چه آسوده می چرد!"

"دنیا دو روز است، یک روز با تو و یک روز علیه تو،آنروز که با توست غره مشو و آن روز که علیه توست صبور باش که هر دو رفتنی است"

"برای دنیایت چنان بکوش که گویی مرگ نیست و برای آخرتت چنان باش که گویی لحظه ای دیگر خواهی مرد"

"بگذارید و بگذرید،ببینید و دل مبندید که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت"

و...

شاید آنقدر در تفکرات روزمره مشغولیم که هرگز خاصیت جلادهنده این جملات را درک نکرده ایم و هرگز این جملات را زندگی نکرده ایم. شنیدن این جملات و برای لحظه ای هیجان، از عهده همه کس بر می آید ولی زیستن این جملات مرد می خواهد،باور میخواهد، تمرین می خواهد ، تحمل درد و سختی می خواهد  و در کنار همه این ها موهبتی از سوی خالقی مهربان که مرگ را مدام در مقابل چشمان تو مجسم کند.باز هم می گویم "چه قدر فاصله هست بین شعار و شعور؟!" واقعیت این است که ما این جملات را ازبریم و در گوشه ای از ذهنمان به دیوار آویخته ایم به مانند تصویری از یک منظره زیبا در کنجی از اتاق، و حقیقتا چنین تعبیری با هضم شدن در این جملات متفاوت است.

عادت دارم بیشتر از آنکه مناسبت های تقویمی مرا وادار به نوشتن کنند با اقتضائات روحی خود بنویسم و اکنون نیز از این قاعده مستثنا نیستم اکنون نیز می نالم از اینکه چرا اینقدر فاصله هست بین این من و آن منی که باید باشد. وخدا، این مهربان معبود، نیک می داند که چگونه مرا به خود آورد.اکنون با عمق وجود تسلیم این پیام قدسی میشوم که هرچه از جانب معبود برسد جز به مصلحت مخلوق نیست و بی هیچ واهمه ای اعتراف می کنم که تاکنون تسلیم  نبودم ولی این جمله را بسیار دوست داشتم و ازبر بودم. تسلیم می شوم و ایمان می آورم. و خوب می دانم که پیش از این نیز هم مسلمان بودم و هم ایمان داشتم وعجز قلمم قادر به نگارش این تفاوت نیست جز اینکه زمانی قبول داشتم و اکنون زندگی می کنم.

اکنون ایمان دارم که آزادی و اسارت در هم تنیده اند و آزادی، جز به معنی اسارت در دام معبود نیست و چقدر بدبخت اند آنانکه اسارت درزندان غریزه را به آزادی تعبیر میکنند و هر چه غیر از آنرا اوهام بشر سنتی می دانند. آن آزادی که مرگ مقید اش کند چه مفهومی دارد؟!به تمام دنیا می گوییم که ما سنتی های غیر روشنفکر! فریاد آن آزادی را سر می دهیم که مرگ نیز جلودارش نیست.

با خدا بودن و برای خدا بودن بزرگترین آزادی و موهبت خداست چقدر لذت بخش خواهد بود اگر خود را جزئی از وجود مطلق فنا ناپذیر ببینی.نمی گویم بدانی،می گویم ببینی و این هر دو متفاوتند.

آری! آیاتی که در قرآن خوانده ایم و حکمتهایی که در نهج البلاغه بدان اندیشیده ایم و هزاران سخن شیرین که پای منابر شنیده ایم اگر بستری برای نصب شدن در وجود آدمی نداشته باشند جز چند تابلوی نقاشی زیبا در کنجی از اتاق، چیز دیگری نیستند و مثل حاملان آنها در قرآن مثل زیباییست. و چقدر خوشبخت است شیعه با این همه بستر!بستر ولایت که همیشه آماده آزمودن است، کربلا که امتداد از هابیل و قابیل تا غزه در اکنون و دجال در آخرالزمان دارد. و مصائب، سختی ها و مشکلاتی که چونان باران رحمت هر روز بر سر فرو می ریزد تا زندگی را وارد آموزه های قدسی کند اگر قدر بدانیم و به حکمت الهی ایمان بیاوریم.

آری!وضو بگیریم،رو به قبله قیام کنیم، نیت کنیم و از نو ایمان بیاوریم.    

 

 

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 11:32 توسط جهانبخش سلمانیان| |

دوستان سلام

راستش هنوز زنده هستم ولی چی کار کنم که به علل متعدد نتونستم آپ بکنم اونهم در شرایطی که حتما باید آپ میکردم. در شرایطی که وحشی های صهیونیست تن های معصوم کودکان فلسطین را با  امتداد خون عاشورایی غزه رنگین کرده بودند و خوب می دونم که حتما باید می نوشتم. در اینجا لازم میدونم از محضر حضرت امام عصر(عج) و شهدای کربلا و غزه و همه شما عزیزان به خاطر این قصور عذر خواهی کنم.

چه خوش گفت آن آفتاب جور ستیز که:آنانکه رفتند کاری حسینی کردند و آنانکه مانده اند باید کاری زینبی کنند و الا یزیدی اند. خیلی مشتاق بودم که در تهران ور در کنار زینبیونی بودم که با نهضت شمع خود نگذاشتند غزه در غزه بماند همانگونه که زینب نگذاشت کربلا در کربلا بماند. دوستان من که با فریاد در مقابل منفعت خانه فرعون هم حسینی بودید و هم زینبی! ما را از دعای خیرتان محروم نکنید.

به زودی با مطلبی جدید در خدمت دوستان خواهم بود انشائ الله  

نوشته شده در شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 11:59 توسط جهانبخش سلمانیان| |

عرصه فرهنگ: شورش یا انقلاب؟!

تقدیم به دوستانم "روح الله متفکر آزاد" و " محمد علی میسمی" که یکی در شرق و دیگری در غرب عالم است.

بدون شک بزرگترین و مهمترین نقطه تمایز انقلاب اسلامی ایران با سایر انقلاب ها،ریشه فرهنگی آن و وجود انگیزه های دینی و الهی در انقلابیون و حرکت های مردمی آنان بوده است. بر خلاف بعضی دیدگاه ها که انگیزه های دینی و فرهنگی را به عنوان شاخه و بعدی از ابعاد مختلف انقلاب بیان میکنند معتقدم اعتراض به فضای فرهنگی زمان شاه، ریشه و روح حاکم بر حرکت انقلاب اسلامی ایران وتغییر ساختارها بوده است و تصور فرهنگ به عنوان علتی در عرض سایر علل وقوع انقلاب، نشات گرفته از عدم جامع نگری ما در تعریف و تلقی از واژه فرهنگ و تفکیک سخت افزای و مکانیکی آن از سایر مقوله ها مثل اقتصاد، سیاست و... است.

به عنوان مثال اعتراض به کاپیتولاسیون سیاسی ریشه در ظلم ناپذیری و عدالتخواهی مکتب تشیع داشت و مخالفت با ریخت وپاش در جشن های دو هزارو پانصد سالگی شاهنشاهی به علت وجود فرهنگ اسراف گریزی در روحیات انقلابگران بود که به عنوان ارزش های اسلامی در درون آنان نهادینه شده بود. در یک جمله می توان گفت" امر به معروف و نهی از منکر" به عنوان یک فرهنگ دینی، و ارزشی در طول ارزش های مذکور، عامل اصلی اعتراضات مردمی در حوزه های مختلف سیاسی،اقتصادی،اجتماعی و... بود.شاید اگر قانون کاپیتولاسیون در کشوری مثل هند به اجرا گذاشته می شد به علت بافت فرهنگی آن و اعتقادات خاص مردم هند هیچ گاه با اعتراضات گسترده مردمی مواجه نمی شد کما اینکه در زمان استعمار این کشور توسط بریتانیا بسیاری از این قبیل قوانین با بی تفاوتی مردم به اجرا گذاشته شد. ویل دورانت در کتاب "مشرق زمین گاهواره تمدن" اعتقاد به کارما یا تناسخ را- که به عنوان یک فرهنگ اعتقادی در هند رواج دارد- به عنوان عامل اصلی ظلم پذیری و بی تفاوتی هندوها معرفی می کند.

خلاصه کلام اینکه به اعتقاد حقیر،اولا نگرش با چشم معترض و ارزش گرای فرهنگ دینی  به ساختارهای مختلف اجتماعی،سیاسی و اقتصادی، در سطح ملی و جهانی، عامل اصلی انقلاب اسلامی ایران و نقطه تمایز آن با سایر انقلاب های دنیاست و ثانیا واژه فرهنگ با توضیحاتی که ارائه شد نمی تواند به عنوان مبحثی در عرض سایر مباحث، مطالعه و بررسی شود و رابطه آن با سایر ساختارها،حداقل در جمهوری اسلامی ایران و مکتب تشیع یک رابطه طولی است. 

حال سوالی که به ذهن آدمی خطور می کند این است که آیا واژه انقلاب به معنی جایگزینی وضع موجود با وضع مطلوبی که در ذهن انقلابیون بوده و هست در همه حیطه ها به نحو احسن انجام گرفته است یا نه؟ آیا "باید هایی" که مردم بر اساس آنها علیه "بوده ها و هست ها" قیام کرده اند در همه حیطه ها پیشرفت قابل قبولی داشته اند؟در جواب باید گفت انقلاب اسلامی ایران به معنی یک انقلاب معترض به وضع موجود زمان شاه و دارای هندسه مطلوب و جایگزین در اکثر ساختارهای اجتماعی به پیش رفت سخت افزاری قابل توجهی دست یافته است و از این حیث به معنی کامل یک انقلاب است ولی در راستای روح حاکم بر انقلاب و نقطه تمایز آن با سایر انقلاب ها یعنی مقوله فرهنگ متاسفانه مدل  مطلوب و جایگزین جامع و کاملی ارائه نداده است.

در توضیح این مطلب باید گفت که در حوزه نظر و به لحاظ محتوایی از نبود تعریف جامع و واحد برای فرهنگ گرفته تا تصور نادرست جایگاه فرهنگ در کنار سایر ساختارها و در حوزه عمل نبود مدیریت کلان فرهنگی و عملکرد جزیره ای نهادها و دستگاه های مرتبط با فرهنگ، قرار گرفتن امور فرهنگی به عنوان یک معاونت در عرض سایر معاونت ها در اکثر چارت های اداری و اولویت قائل نشدن به فرهنگ به علت حاد و اورژانسی نبودن آن در بسیاری از نهادها و ده ها دلیل دیگر که موضوع بحث این نوشتار نیست موجب شده است که مدل مطلوبی از ماهیت انقلاب اسلامی ایران یعنی فرهنگ دینی در عصر مدرنیته ارائه نشود و انقلاب ما در حوزه فرهنگ بیشتر شبیه به شورش باشد تا انقلاب. یعنی اینکه ما معترض به وضع و فضای فرهنگی حاکم بر دنیا و اپوزوسیون نظم اومانیستی حاکم بر دنیاییم ولی مدل ، نظم وهندسه جایگزین را در حوزه فرهنگ هنوز طراحی نکرده ایم که این نزدیک به "شورش فرهنگی "است تا انقلاب فرهنگی، ونگرانی ها و هشدارهای پی در پی مقام معظم رهبری در مورد فرهنگ گواه جامعی است بر صحت این ادعا.

قابل ذکر است که اولا مقصود این یادداشت آسیب شناسی کامل و دقیق حوزه فرهنگ نیست بلکه ارئه چند مثال برای آشنا کردن خوانندگان عزیز با یک مفهوم است و ثانیا در این نوشتار شورش به معنی"اعتراض به وضع موجود بدون داشتن هندسه مطلوب و جایگزین" و انقلاب به معنی " تلاش و مجاهدت برای جایگزینی وضع موجود با هندسه مطلوبی که طراحی کرده و در دست داریم" تعریف و تعبیر شده است.

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 21:43 توسط جهانبخش سلمانیان| |

به نام دولت، به کام مجلس

"تقدیم به محبوب ملت و مظلوم رسانه ها که گویا تقدیرش مظلوم واقع شدن است"

"علی کردان استیضاح شد." جمله ای که در چند روز اخیر تیتر اول رسانه ها و نقل محافل شده است و دوست و دشمن هریک با نیتی آنرا تعبیر و تفسیر می کنند. نگارندگان قلم ها می زنند و مفسران سخن ها می رانند که صد البته به حق اند.ولی یک موضوع برایم غیر قابل قبول و هضم ناشدنی است و آن اینکه عده ای "حرکت انقلابی نمایندگان ملت را که نشات گرفته از روح عدالتخواهی و منش اصولگرایی آنهاست" دلیل اصلی این افتخار بزرگ دانسته و جایگاه مجلس را در این قضیه به ملکوت اعلا رسانده اند و این یعنی کوبیدن ضمنی رئیس جمهور مظلوم که گویا سرنوشتی جز مظلوم واقع شدن ندارد.چرا بر این باورم؟! چون معتقدم مجلس در قضیه کردان کاری نکرده است جز جبران اشتباه! و این جبران اشتباه بدون توجه به مشکلاتی که برای دولت پیش آمده است شایسته این همه تقدیر و تقدیس نیست.

در اکثر خبرهایی که در سایت های مختلف میخواندم نظرات بینندگان بیشتر از خود مطلب برایم جالب بود.در اغلب نظرها مجلس که دیگر منزه شده است و نوک پیکان انتقاد به سمت عدم صداقت کردان است و عدم پیش دستی رئیس جمهور در عزل وزیر کشور!

ولی آیا حقیقت این است؟!عدم صداقت کردان که هیچ ، اصلا جای بحث ندارد و باید خودش خیلی پیش از این ها می رفت و همه میدانیم قسمت اعظم تقصیرها به گردن شخص کردان بود. حال برگردیم به بقیه تقصیرها و بحث  بر سر دولت و مجلس . آیا حقیقت همان است که اکنون در فضای رسانه ای کشور القا شده است؟! آیا این درست است که مجلس را به خاطر جبران اشتباهش بعد از 3 ماه، کاملا منزه جلوه دهیم و رئیس دولت را به خاطر عدم پیش دستی در برکناری کردان به باد انتقاد مخالفان و گلایه دوستان بگیریم؟! معتقدم مابقی تقصیرها بعد از کردان به گردن مجلس است و نه دولت. من احمدی نژاد را به مراتب انقلابی تر از نمایندگانی میدانم که با حرکت انقلابی خود وزیر کشور را برکنار کردند ولی او مشکلاتی داشت که نمایندگان نداشتند. اینکه کابینه را در چند قدمی افتادن از اکثریت می بیند و اینکه در این اندک زمان مانده به انتخابات چه کسی می تواند وزارت کشور را از نو بر عهده بگیرد؟! تازه از کجا معلوم  دوباره او را سر رای اعتماد به وزیر جدید مدت ها دنبال این گزینه و آن گزینه نفرستند؟!  آیا این مشکلات برای یک رئیس جمهور کم است؟! مطمئنم اگر احمدی نژاد مشکلاتی از این قبیل نداشت قطعا فرصت این همه قهرمان بازی را به مجلس نمی داد و خودش راسا کردان را عزل و یا مجبور به استعفا می کرد.

طنز تلخ روزگاراین است که نمایندگان اشتباه خود را جبران می کنند و می شوند قدیس و رئیس جمهوری که همه می دانند به مراتب انقلابی تر از نمایندگان استیضاح کننده است به خاطر مشکلات فرا رو مورد انتقاد قرار می گیرد. انصافا به وجدان خود مراجعه کنیم، در این قضیه مقصران اصلی مجلس بود و شخص کردان.شاید بگویید چرا احمدی نژاد کردان را به مجلس معرفی کرد؟ برای گرفتن جواب می توانید منتظر باشید و ببینید احمدی نژاد برای معرفی یک همفکر چقدر با مجلس مشکل دارد؟!به نظر من بیشتر از آنکه به فکر کسی باشد که بتواند با او کار کند به فکر اقبال نمایندگانی است که قرار است رای اعتماد بدهند. نمایندگانی که حتی پتانسیل این را دارند که بر سر رای اعتماد به یک وزیر هفته ها وقت دولت را هدر دهند.هفته هایی که ثانیه به ثانیه اش برای دولتی که خود را وقف کار برای مردم کرده است مهم است.

عزیزان! مجلس همین که اشتباه خود را جبران کرد بسیار عالی است ولی اندکی هم به فکر دولت و مشکلاتش باشیم. به قول دکتر احمدی نژاد نمایندگان که کردان را سر عملکردش استیضاح نکردند. سر اشتباه خودشان در احراز شرایط استیضاح کردند و این همه مشکل را برای دولت به بار آوردند و حالا تقدیس میشوند و دولت تخریب!!و این است حکایت آش نخورده و دهان سوخته!

 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 0:45 توسط جهانبخش سلمانیان| |

کردانیسم بین الملل! - سوژه تفریح سیاسیون

"تقدیم به همسرم که رنج با من بودن را صبورانه تحمل می کند"

1-پدرم یک پیکان مدل 52 دارد که با آن مسافرکشی می کند. یک سال است  که تاکسی رانی تبریز روی آن خط نارنجی کشیده است تا به عنوان تاکسی کمکی فرسوده کار کند و قرار است به جای آن تاکسی نو بدهند.با پدرم رفتیم تاکسیرانی تا ببینیم کی این اتفاق مبارک خواهد افتاد. مسئول مربوطه با تندخویی هرچه تمامتر گفت:"آقا اینجا را شلوغ نکنید، معلوم نیست کی بدهند، فردا،یک ماه بعد، یکسال بعد، سه سال بعد ..." موقع برگشت ماشین استارتش خراب بود من هولش دادم ، روشن کردیم و آمدیم خانه .متعجب بودم، در این مدت پدرم اصلا به فکر مدرک کردان نبود ...

2-عضو هیئت مدیره یکی از تعاونی های مسکن مهر هستم و قرار است برای اقشار کم درآمد مسکن بسازیم. هر روز شمار زیادی از مردم بی مسکن با هزار امید مراجعه می کنند و زمان تحویل مسکن را جویا می شوند می گویم:"معلوم نیست کی آماده شوند، 3 سال بعد،5 سال بعد،7 سال بعد...."آنها هم یا انصراف می دهند و پولشان را پس می گیرند و یا می روند تا یک هفته بعد دوباره بیایند و خبر دقیق تر بشنوند. جالب است که اصلا از من نمی پرسند ماجرای مدرک کردان به کجا رسیده است؟!...

3- رفته بودم فرمانداری تبریز پیش یکی از دوستانم که در قسمت امور اجتماعی کار می کند.پیرزنی مراجعه کرده بود که پوست دستهایش از فرط شستن موکت ها و قالی های این و آن چندلایه شده بود.شوهر پیرش مریض بود. چهارصدهزار تومان پول میخواست و راحت چهارصد گرم اشک ریخت.خیلی دلم به حالش سوخت ،خواستم ماجرای استیضاح کردان را برایش بازگو کنم تا دردش التیام یابد ولی گوشش بدهکار نبود...

4-یک خانم از آشنایان دور ما هزینه آرایش ولباسش برای یک مهمانی(عروسی) پانصد هزار تومان خرج برداشته است.ماجرای مدرک کردان را مو به مو ازبر است و دو ماهی میشود که سوژه تفریحش با همین قضیه روبه راه است. مشتاقانه منتظر نتیجه است...

5-برادر خانم من نامزد است وبا انواع واقسام وام مسکن و فروش طلا جواهرات و...تازه بیست و پنج ملیون تومان پول جمع و جور کرده است تا خانه بخرد و برود سر خانه و زندگیش. میگفت فقط در روستاهای اطراف تبریز میتوان با این پول خانه خرید.سر صحبت را در مورد مدرک کردان با او باز کردم آنچنان از کوره در رفت که انگار فحش اش داده ام و چند فحش ناب خلخالی نثارم کرد....

6-با جمعی از دوستان در مورد رفع مظلومیت از بخش فرهنگ،مدلسازی فرهنگی و صف آرایی دشمنان در قالب ناتوی فرهنگی مباحثه داشتیم نتیجه این شد که ریشه همه مشکلات فرهنگی در مدرک جعلی وزیر کشور و کردانیسم بین الملل!! است...

.

.

.

راستش را بخواهید اصلا نمیخواستم وقتم را با پردازش به قضیه مدرک کردان تلف کنم  و بیشتر دوست داشتم راجع به مسائل مهمتر بنویسم ولی دیگر این قضیه چند روزیست که کاملا روی اعصابم راه می رود. البته از منظر دیگر نیز که نگریستم حدس زدم قضیه خیلی مهم است! چون وقتی مسئولان و نمایندگانی که قرار است به فکر مشکلات مردم باشند، ورد ذکرشان در دو ماه اخیر شده است" مدرک جعلی کردان" قطعا به خاطر مردم اینکار را می کنند !! و معتقدند ریشه تمام مشکلات مملکت از فرهنگی گرفته تا مسکن کلیدش در مدرک جعلی کردان است!!سیاسیون و رسانه ها هم همینطور ،خدای نکرده یک وقت فکر نکنید برای مطرح کردن خودشان و چهره شدن، این قضیه را این قدر کش داده اند و به قول دوستان، یک سوژه توپ برای تفریح سیاسی پیدا کرده اند،نه،صرفا به خاطر رفع همه مشکلاتی است که مردم دارند.همه مسائل رفع شده اند و فقط قضیه کردان مانده است که انشاالله اگر حل شود جامعه ما به مدینه فاضله بدل خواهد شد!

نمی دانم حکمت چیست؟ولی غالبا توضیحات دکتر احمدی نژاد راجع به مسائل مختلف برایم قانع کننده هستند.شاید به خاطر علاقه ایست که به شخصیتشان دارم و یا به خاطر اینکه واقعا حق با ایشان است. صحبتهایشان را در سایت رجا خواندم انصافا قانع کننده بود. یک مدرک دکترای افتخاری چقدر مهم است که به خاطرش این همه از وقت مملکت هزینه شود؟! دو ماهی میشود که اصحاب رسانه وسیاسیون و نمایندگان محترم حمله می کنند و آقای کردان ضد حمله! و پدر اینجانب هر روز دم در تاکسیرانیست و مسکن مهریون هر روز مقابل تعاونی. آن پیرزن دم در فرمانداری دخیل بسته است، برادر خانمم دنبال مسکن بیست و پنج ملیونیست، فرهنگ کماکان مظلوم است وآن خانم آشنا مدام در سایتها دنبال سوژه تفریح کردانیسم بین الملل! است.

نمی دانم چه بگویم ولی اصلا نمی پسندم یک مساله کاملا اجغ وجغ- که هرچه تلاش کردم نتوانستم در مقایسه با سایر مشکلات به آن ارجحیت قائل شوم- اینگونه حق مردم را به بازی بگیرد. معترضان با فریاد "وا صداقتا!" سوگندشان در مقابل مردم را فراموش کرده اند که به مشکلاتشان اولویت قائل شوند و جیش الکردان قطعا دو ماه است که اولویتشان رایزنی برای ابقاست تا مشکلات مردم! و اما مخلص کلام:

آقای کردان! من معتقدم شما در مورد عدم اطلاع از صحت مدرک افتخاریتان راست گفته اید و از این حیث مشکلی ندارم،مشکل من این دو ماهی ست که تلف کرده اید و باید پاسخگو باشید. شما از بدو ورود به دولتی که می بینید چه قدر پرکار است باید یا استعفا میدادید و یا به دنبال کارها بودید نه وارد شدن به این تفریح سیاسی بعضی از آقایان. فوق فوق اش از وزارت برکنار میشدید، آیا برای یک مسلمان مکلف به تکلیف برکنارشدن سخت است؟!

آقایان معترض! خواهشا سرگرمی های سیاسی را که برای قشر مرفه جامعه درست میکنید تا حوصله شان سر نرود تمام کنید و اندکی هم  "وا سوگندا" سر بدهید که در قبال مردم یاد کرده اید.ای کاش یک دهم این حساسیت را به مظلومیت فرهنگ نشان میدادید تا افکار عموم را برای یاری کردن بسیج کنید! لابد خواهید گفت به فکر آنها هم هستید ولی سوال این است که اولویتتان کدام است؟!

آقا بگذریم، دوباره اعصابم به هم ریخت ...

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 16:18 توسط جهانبخش سلمانیان| |

چرا ترس از مرگ؟!

"تقدیم به مجدالدین خان معلمی که تقدیم را از وبلاگ او یاد گرفتم"

با محاسبات من تاکنون بیش از 10 ساعت از زندگی ام در ارتفاع بالای سی هزار فوت و در داخل هواپیما سپری شده است که از این میزان 7ساعت آن مربوط به سفر حج عمره و بالای 3 ساعت آن فاصله بین تهران و تبریز بوده است. احساسی که در این 10 ساعت داشته ام کاملا متفاوت از تصور لذت پروازی بوده است که در کودکی آرزو داشتم و جزئی از اجزای همان استقرایی بوده است که قرار است مرا به یک قانون کلی برساند و آن اینکه "همه آرزوهای دوران کودکی ام کشکی بیش نیستند". آن موقع پرواز را به خاطر پرواز دوست داشتم ولی الان به خاطر فرار از خستگی اتوبوس و زود به مقصد رسیدن. حتی آن حرص و اشتیاقی را که اولین بار برای نشستن در کنار پنجره هواپیما و دیدن مناظر بیرون داشتم الان اصلا ندارم و به قول بچه ها حس اش نیست. غالبا در همه پروازها برخلاف تصوری که در کودکی داشتم کاملا بی تفاوت بودم ومثل همیشه عجول برای زود به زمین رسیدن.

ولی پرواز دیشبم که از تهران به تبریز بود وساعت 23.15 از تهران بلند شد(که البته روی بلیط 20.50 نوشته بود!) کاملا متفاوت از قبلی ها بود و نه تنها بی تفاوت نبودم که وجودم سراسر مملو از ترس افتادن بود. هواپیما از بدو بلند شدن شروع به حرکات چپ اندر قیچی کرد و تقریبا از همان اول اضطراب و دلهره رفت روی مخچه و بصل النخاع همه مسافران!! خلبان گفت به خاطر شرایط نامساعد جوی و توده پرفشاری است که تا ارتفاع سی و پنج هزار فوتی وجود دارد ولی مشخص بود که هیچ کس باور نکرده است ولی من صرفا به خاطر راحتی خیال خودم و نه از روی عقل، حسن نیت دینی ام گل کرد و فرمایشات آقای خلبان را به مثابه وحی منزل پذیرفتم و خوب میدانم که این از عوارض دستپاچگی است که آدمی را مجبور میکند بدون هیچ سبک سنگین کردنی و مثل هییپنوتیزم شده ها، اولین جمله یا تحلیلی را که میشنود به عنوان حقیقت یا واقعیت بپذیرد.از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان، من سال اولی که مسئولیت جاد دانشگاه تبریز را داشتم این بلا خیلی سرم آمده بود و خیلی کتکش را خورده بودم که بعدها تصمیم گرفتم دستپاچه نشوم ولی دیشب دلهره داشتم. این دلهره زمانی شدت گرفت که حرکات موزون هماپیما به حد اعلی رسید و چند بار پشت سرهم اعلام شد که تحت هیچ شرایطی کمربندهای خود را باز نکنید. مهماندارهای بیچاره که همیشه با ادب و حوصله داخل هواپیما گشت می زدند از سر جای خود تکان نمی خوردند و اگر احیانا کسی صدایشان می زد برخلاف همیشه با تندی جواب می دادند که" مگر نمی بینید چراغ های کمربند روشن است؟!" وحتی دیشب پذیرایی هم نکردند!

در کل احساس میکردم این قضیه برای مهماندارها خیلی عادی تر و قابل هضم تر است تا من. آنها فقط ساکت بودند ونشسته، ولی مطمئنم که مثل من مرگ را مقابل چشمانشان نمی دیدند وطبیعی هم بود، بدل کاری که ده ها بار روی طنابی به ارتفاع ده متراز زمین راه میرود ممکن است در هیچ کدام از این حرکت ها نزدیکی مرگ را احساس نکند در حالی که در اولین روزها قطعا احساس کرده است.

من دیشب مرگ را خیلی نزدیکتر از آنی دیدم که تصور می کردم و چهره های مضطرب هر یک از مسافران، مرگ را برای من نزدیکتر ونزدیکتر می نمایاند.همیشه میپنداشتم که ترسی از مرگ ندارم ولی دیشب فهمیدم که چقدر فاصله هست بین شعار و شعور؟!فهمیدم که حتی آدم میتواند برای خود نیز شعارهای دروغین دهد وبه خود بقبولاند آنچیزی را که نیست!! ولی یک چیز را مطمئنم و آن اینکه هنوز دلیل ترس دیشب را نمی دانم. من که همیشه خود را نه راغب، که مجبور به زندگی میدانستم و می دانم پس چرا ترس از مرگ؟!گمان میکردم که نمی ترسم ولی اکنون فهمیدم که می ترسم ولی چرا؟!چقدر خود را در کنار آن رهبر 12 ساله ای که زیر تانک رفت حقیر یافتم!!

قضیه به آن حادی هم نبود که ما برداشت کرده بودیم. هواپیما به زمین نشست و من با فکری کاملا مغشوش پیاده شدم.دلهره مرگ تمام شد ولی دلهره "چرا ترس از مرگ؟" در وجودم زبانه می کشید.با خودم میگفتم:راستی!شهدا که ها بودند؟! همت ها، باکری ها، چمران ها و... ؟! نمی دانم. ولی به یقین می دانم که آنها در معرکه نیز از مرگ نهراسیدند ولی من ترسیدم!

اکنون بر این باورم که آدم می تواند با شعار و نه شعور! به خود نیز بقبولاند که "ما همان امتداد شهدا و شهیدان زنده ایم" و حال آنکه فرسنگ ها از ادعایمان فاصله داریم. شرط اول حسینی شدن آنست که مرگ و زندگی را عاشورایی تعبیر کنیم.  

 

نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 22:52 توسط جهانبخش سلمانیان| |

چند خاطره،یک درد،یک نتیجه

پارسال همین مواقع بود که بعد از مشورت با حاج عبدالوحید رحیمی از اعضای با سابقه اتحادیه جامعه اسلامی دانشجویان و مدیر وبلاگ روشنفکر،عنوان وبلاگم را عوض کردم واسم آن را که قبلا"وبلاگ اختصاصی جهانبخش سلمانیان" گذاشته بودم به"الف لام میم"تغییر دادم. هیچ انگیزه ای از این کار نداشتم جز اینکه می خواستم اسم وبلاگم رنگ و بوی قرآنی بگیرد و از طرفی دیگر چنین فکر می کردم که چون "الم" آغازین رمز قرآن، بعد از حمد وثنای الهی است، می تواند آغاز و بدایت راهی را نشان دهد که برای زندگی خودم ترسیم کرده ام. دنیایی سراسر راز که برای رمز گشایی اش چاره ای جز شروع از"الف لام میم"ندارم. اسرار،رموز و مسائلی که تعقل سودگرای بشر مدرن چاره ای جز پاک کردن صورت آنها به بهانه سنتی و غیر عقلانی بودن نداشته است و تنها راه گلاویز شدن با این رموز پناه بردن به عقلانیت الهی است که از"الف لام میم" آغاز می شود.

شاید دوستانی که بنده را از نزدیک می شناسند و با هم وارد بحث شده ایم بدانند که من شدیدا تاکید روی"مبنای عقلانیت"دارم و هر تعقلی را با اسم فامیلش به رسمیت می شناسم مثلا عقلانیت مادی ، عقلانیت معنوی یا عقلانیت قهرمان بازی و... ومعتقدم برای کسی که با اصالت سود ولذت تعقل میکند نمیتوان حقانیت قیام عاشورا را با عقل اثبات کرد وبسیار هم دیده می شود که همین آقایان عاقل، چون با عقل مبتنی بر مادیات نمی توانند عاشورا را تحلیل کنند آن را فقط به عشق نسبت می دهند و غیر عقلانی می دانند! غافل از اینکه اشکال کار جای دیگریست و آن این است که اسم فامیل عقلشان اشتباهی است و اگر تصحیح شود می فهمند که عاشورا تلفیقی است از تفکری عاقلانه و نبردی عاشقانه و عشقی نشات گرفته از عقلانیت خدا محور است.

آغاز با "الف لام میم" یعنی کمک خواستن از خدا برای رمز گشایی جهان از ابتدا و با عقل خدا محور.

خلاصه اینکه این دلایل برایم کافی بود تا با ذهن آرمانگرای خودم عنوان وبلاگم را به این نام تغییر دهم.شاید خیلی ها ایراد منطقی یا فلسفی بگیرند ولی برای من بهترین عنوان بود.

مطالب خودم را در وبلاگ می نوشتم و دوستان نظرات خودشان را در مورد نوشته ها قید می کردند تا اینکه یک روز یکی از دوستان شدیدا متعصب ام نظری را در مورد عنوان وبلاگ یعنی"الف لام میم" برایم فرستاد که شدیدا ذهنم را به خود مشغول کرد.نوشته بود " قبل انقلاب، مارکسیست های مسلمان می گفتند:الف= انگلس، لام=لنین و میم=مارکس و این اسمی را که انتخاب کرده ای نشان می دهد که نویسنده وبلاگ یا مارکسیست است ویا گرایشات مارکسیستی دارد پیشنهاد می کنم عنوان وبلاگت را عوض کنی. یا علی" این عین کامنت دوستم بود که الان برایتان نوشتم والبته آنروز نگذاشتم حتی یک روز هم این کامنت در آرشیو نظرات وبلاگم بماند و سریع حذف اش کردم. حذف کردن این نظر نه به خاطر این بود که به خودم شک کرده باشم بلکه به این خاطر بود که نمی خواستم آبروی دوستم برود!! 

این داستان واقعی و محیرالعقول آنقدر برایم دردناک بود که نه تنها هیچ وقت فراموشم نشد بلکه بعد از گذشت یکسال مجبورم کرد که این مساله را به صورت یک نوشته در آورم و برای همه بازگو کنم! آن موقع بود که فهمیدم "گرفتن مقدسات از یک  متحجر و ساده اندیش چقدر آسان است!!"  دیگر لازم نیست دشمنان دین کار فرهنگی بکنند تا قرآن را از ما بگیرند فقط کافیست ده بیست نفری از مکاتب مضموم فراوان دنیا همچون مارکسیسم و لیبرالیسم و فاشیسم و... را اجیر کنند و به آنها ماموریت بدهند که از واژه های  متعدد قرآنی تعابیر مارکسیستی و لیبرالیستی و...در بیاورند مثلا به مارکسیست ها بگویند شما به آیه های جهاد استناد کنید به لیبرال ها بگویند شما به آیه های ذکات تکیه کنید آنوقت است که مسلمانان دیگر از این آیه ها استفاده نخواهند کرد!!! وبه راحتی آیه هایی از قرآن که برای ما و منافع ما خطرناک است به این شکل از جامعه مسلمانان رخت بر خواهند بست. چقدر پرمغز است این جمله استاد رحیم پور ازغدی که می گوید:" جامعه متحجر بهترین بستر برای رشد سکولاریزم واستحاله دین است".

در جامعه متحجر و ساده اندیش به همین راحتی می توان قرآن را حذف کرد ودیگر نیازی به ناتوی فرهنگی نیست. یک بار هم یادم نمی رود با یکی از خواهران شدیدا دو آتشه در دانشگاه بحث می کردیم. در اثنای بحث من جمله ای را از قول  سیدبن طاووس گفتم که جمله اش یادم نیست.این خواهر شدیدا آشفته شد که الان سیطنیزم ها(شیطان پرستان) به این شخص استناد می کنند(که البته نمی دانم راست گفت یا نه؟!) و شما نباید چنین بکنید به او گفتم: الان علی اللهی ها هم به امام علی(ع)استناد می کنند حال تکلیف ما در قبال امام(ع)چیست؟! هیچ حرفی نزد و کاملا ساکت شد.

هیچ بعید نیست که این نوع نگاه ها و طرز تفکرها را خود دشمنان در جامعه رایج کرده باشند تا در گام دوم با نسبت دادن مکاتب الحادی به آیات و احادیث و شخصیت های دینی همان پروسه ای را که عرض کردم طی کنند و مقدسات را به راحتی از ما بگیرند. جالب است بدانید که بنده از این نوع نگاه و تفکر هیچ قرینه را در آیات و روایات وسنت تاکنون ندیده ام ودرست عکس آنها را دیده ام مثلا فرمایش امیرالمومنین(ع) که"بنگر به آنچیزی که گفته می شود ونه آن کسی که می گوید(انظر الی ماقال ولا تنظر الی من قال)".

اگر اندکی فکر کنید می فهمید که این نوع نگاه ،پشت سرش هیچ عقلانیتی نیز وجود ندارد یعنی علاوه بر دلایل نقلی به لحاظ عقلی هم کاملا مطرود است. یعنی مثلا اگر یک شخص، یک گروه ویا یک مکتب بیاید ده تا حرف غلط بزند و یک حرف درست، و بعد به واسطه غلط های زیادش در افکار عمومی مضموم شود وشکست بخورد، آیا باید آن یک حرف درست را هم به کلی از صحنه زندگی خارج کرد؟! و بعد هرکس هم که آن حرف درست را گفت او هم به این خاطر که حرف درست یک ملحد را زده است ملحد است؟!

جالب است بدانید که استکبار جهانی از این نوع نگاه و طرز تفکر نه فقط در اسلام که در اکثر نقاط دنیا بیشترین بهره را برده است.این که الان هرکسی در دنیا صحبت از حقوق فقرا و مستمندان بکند توسط نظام لیبرال سرمایه داری متهم به کمونیست بودن میشود وبه راحتی در بین افکار عموم می سوزد نشات گرفته از همین تلقی عوام است .البته نوع نگاه کمونیسم به فقر مد نظر من نیست همین نفس توجه به حقوق فقرا هم توسط آقایان به کمونیستی بودن تعبیر می شود.

یک بار در یکی از مصاحبه هایم خبرنگار از من پرسید: نظر شما در مورد اینکه بعضی ها می گویند سیاست های اقتصادی دولت احمدی نژاد شبه سوسیالیستی و چپ گرا است چیست؟ من بلافاصله گفتم:"بعضی ها خیلی بیجا می کنند! پس لابد سیاست های اقتصادی حضرت علی(ع) هم رنگ سوسیالیستی داشته است!! "(شایان ذکر است قصد من مقایسه  نظام عدالت محور اسلام با نظام اشتراکی سوسیالیسم نبود بلکه صرفا قصد سرزنش این نوع نگاه را داشتم)

این طرز تفکر و این نوع نگاه ها، از مصادیق تحجر است وجالبتر اینکه بسیاری از این آقایان به اصطلاح روشن فکر دینی امروزی که مسلح به انواع "ایسم های" فلسفه غربی هستند نیز به نوعی حامل و باز تولید کننده همین نوع نگاه با ادبیات آکادمیک هستند. به درستی که" زجری را که پدر پیرمان از متحجرین کشید از ساواک بیشتر بود"

گنداب های متعفن سکولاریزم و لائیسم برای جاری شدن در یک جامعه دینی و استحاله آن نیاز به بسترهای آماده و حفر شده ای دارند تا در مسیر آن به جریان تبدیل شوند واگر این بستر ها نباشد هرگز جریان نخواهند یافت. تحجر و ساده اندیشی با همه گونه هایش،بستر ساز داخلی برای این مایعات متعفن و گندیده هست. وجامعه متحجر و ساده انگار، بیشترین استعداد را در استحاله شدن دارد. البته بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، این نوع نگاه ها در کشورمان خیلی کم رنگ شده اند و جامعه ایران در مقایسه با بسیاری از جوامع که داعیه تعقل دارند به مراتب ژرف اندیش تر است و باید هم چنین باشد چرا که دین ما سراسر عقلانیت است.

اینک بدون هیچ تردیدی وبا افتخار می گویم اسم وبلاگ من برگرفته از "الف لام میم" اولین رمز از رموز قرآن است.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 14:15 توسط جهانبخش سلمانیان| |

علی(ع)،چاه،مهدی(عج)

1

یکی از بزرگترین دردهای زندگی من،تجسم ناله های مردیست  ایستاده بر بام تاریخ،و درد دل های اوست با چاه های مدینه. مدینه ای که در آن هیاهوی مردگان متحرکش، فریادهای خاموش زندگان انگشت شماری را که از بدر تاکنون زنده اند و در حادثه غدیر جان نسپرده اند فرو بلعیده است.نمی دانم چه حکمتیست که تجسم این صحنه مرا به اندازه تیرباران شدن کودک شش ماهه ای در آغوش پدر محزون می کند؟!

هیهات که در مدینه- این جولانگه اصحاب و انصار-مردی نمانده است که پای درد دل وصی نبی بنشیند! یاران و یاوران محمد(ص) که هم نبرد علی(ع) در بدر بودند همه مرده اند.

گاهی فکر می کنم که اجسادشان را در این چاه ها مدفون کرده اند وعلی(ع) نه با چاه بی جان که با یاران و یاوران  دیروز نبی و هم پیمانان بدری اش سخن می گوید.ای کاش چنین بود! تا با همان عظمت بدری شان در صحرای محشر حاضر می شدند. ولی افسوس که چنین نیست! وهمینان عظمت و منزلتشان را در مصلحت خانه! سقیفه حراج کرده اند و با شعار" امرهم شورا بینهم" حکومت را به بهای ولایت خریده اند. و چه خسرانی بدتر از این؟! شاید اگر نزول قرآن با وفات نبی پایان نمی پذیرفت سوره "عصر" در همین روز دوباره نازل می شد که"ان الانسان لفی خسر". اکنون صدای فرزندان امیه-همان دشمنان اسلام در بدر- از گلوی همینان بیرون می آید و هم رزمشان درد دل با چاه می کند.

علی(ع) با چاه چه می گوید؟!سوالی که رغبتم به پاسخ اش فراتر از شوقم به زیستن است.گاهی برای جواب خود را به جای علی (ع)در آن شرایط مدینه می گذارم وبلافاصله استغفار می کنم از این جسارت بی شرمانه ام!

صفحات تاریخ صدر اسلام تک به تک در مقابل چشمانم ورق می خورد.این صفحات بی جان رغبتشان به روشن کردن حقیقت بیشتر از اصحاب و انصار است. به صفحه ای مصور می رسم و چشمانم پر از خون می شود،علی(ع) مشغول تدفین کامل ترین انسان تاریخ و خلیفه ی بر حق خدا بر روی زمین است و چند کوچه آن طرف تر دو صف مقابل و مخاصم بدر، مشغول سرور و شادمانی و تبریک جانشینی این انسان کامل به همدیگرند.علی(ع) با چاه نمی نالد، او صفحات این کتاب مصور را تک به تک در چاه می ریزد تا صدای محمد(ص) همچنان از مساجد شنیده شود.

2

در مجلس روضه ای نشسته ام و مداح از ضربت خوردن علی(ع) در محراب کوفه می خواند، همه می گریند به مظلومیت علی(ع) و من به مظلومیت امتی که در روز وفات نبی ضربت خوردند! چه بد کردند آنانکه امت را از علی(ع) محروم کردند! مداح چند بیتی می خواند و آنگاه به دردی بزرگتر گریز می کند-به صحنه کربلا- و صدای گریه مردم دو چندان می شود، از کودکی شش ماهه می گوید که تشنه و در آغوش پدر پیکانش زدند و از اسرای مغلولی که اشیاخ کوفه و شام به طمع وجبی از خاک بهشت و یا از روی غیرت دینی سنگبارانشان میکنند و...،چرا ناله ها فزون تر شد؟!کدامشان دردناکتر است؟!

 آری! شاید اگر خود را به جای پدر این کودک شش ماهه ی آغشته بر خون بگذاریم آتش دلمان شعله ورتر شود تا آن مردی که بر لب چاه و با چاه می گوید.من در هردو به یک اندازه می سوزم،چون استغفار کرده ام از این جسارت بی شرمانه ام و از اینکه خود را به جای آنان بگذارم.

آری،خانه نشینی وصی نبی،ناله های سجاد(ع)، غیبت قائم(عج) و سیلی زدن علی(ع) به صورت خود بر بالای منبر به همان اندازه دردناک است که تکه تکه شدن عباس(ع)، و هیچ کدام از این دردها از دیگری برتر نیست ،همه در یک مسیرند و در یک ردیف واین گستاخی بی شرمانه ماست که یکی را بر دیگری رجحان می دهد.

3

از قائم(ع) گفتم، راستی، نکند الان قائم موعود ما نیز با چاههای اطراف همین شهر ناله می کند !؟افکارم شدیدا به هم می ریزد و وحشت عجیبی سراسر وجودم را فرا می گیرد.به یکباره از صدر اسلام متوجه "اکنون" می شوم. وحشت، اشکهایم را بند آورده است. چشمانم سوزش زیادی دارند،چراغ ها خاموش اند،و مردی که  سمت راستم نشسته یکریز ناله می کند و اشک می ریزد،به حال آسمانی اش و به بوی عطرش که یقین دارم رایحه ی اشک های اوست غبطه می خورم .با خود می گویم: مگر نه اینست که مهدی همان امتدادعلیست در محور زمان!؟ آیا او در همین مجلس است و با ما می گرید و یا با چاه های اطراف همین شهر ناله می کند؟ افکارم شدیدا پریشان است،به یکباره یاد شهید" علی تجلایی" می افتم، نمی دانم چرا او؟

 بعد عماد مغنیه،

قتل عام قانا،

 نوار غزه  و همه کودکان بی گناهی که به جرم فرزند مسلمان بودن قتل عام می شوند.

یاد عکسی می افتم که در آن کودکی فلسطینی پشت پدر خویش پناه گرفته تا تیر نخورد ولی در پناهگاه خویش جان سپرده است.

بغض گلویم را فشار می دهد، اگر خاموش بنشینم ترک بر خواهم داشت، بی اختیار فریاد میزنم، فریادی به بزرگی درد و درپهنا و درازای زمان: " مرگ بر اسرائیل" و سه بار بلند تکرار میکنم.

4

سکوت مرگباری بر مجلس حاکم می شود، مداح سکوت  می کند و حاضران مبهوت مرا می نگرند، سکوت مجلس مرا به خود می آورد، یکی از چراغ ها روشن می شود ومن خود را در بین انظار مبهوت این عزاداران علی(ع) تنها می بینم. دیدگان عموم خجلت زده ام می کنند از این از خود بی خودیم، بی سرو صدا سر جای خود می نشینم، فضا آرام می شود، چراغ ها دوباره خاموش می شوند و مداح ادامه می دهد.

5

مردی که سمت راستم نشسته سر صحبت را با من باز می کند" برادر من! عزاخانه حسین(ع) که جای بحث های سیاسی نیست، مرگ بر اسرائیل، مال تظاهرات ها و راهپیمایی های بعد از نماز جمعه است، هیچ جوابی نمی دهم، ادامه می دهد" البته با اینکه آنها نیز ربطی به ما ندارند" به یک باره سوزش عجیبی سراسر وجودم را فرا می گیرد و دیگر سخنانش را نمی شنوم،گویی بسامد صدایش کمتر از آن است که گوش بشر قادر به شنیدن اش باشد، همچون ساقه خشکیده ای در آستانه سوختن و چونان  آتش فشانی در شرف فورانم ، " ربطی به ما ندارند!" جمله ای که مدام در گوشم جیغ می زند. عجب افعال متناقضی! گریه برای علی(ع) و بی طرفی در برابر ظلم و عدل، خیرو شر، منکر و معروف!؟ این مرد چه می گوید؟!

یک بی نماز چه تفاوتی با یک بی طرف در مقابل منکر و معروف دارد؟ مگر نه اینست که نماز و امر به معروف و نهی از منکر هرسه در فروع دین اند ودر یک ردیف؟! و یک بی نماز به همان اندازه در اسلام اش لرزان است که یک بی طرف در قبال ظلم و عدل.عدلی که در اصول دین است. و مگر نه اینست که در قصص قرآن مرتکبان به منکر و بی طرفان هر دو با هم عذاب شده اند؟! ومگر نه اینست که ظالمان امروز امتداد ظالمان دیروزند و به روز شده های یزید؟ اکنون نوبت من است که به همه کسانی که مرا مبهوت نگریسته اند مبهوت بنگرم، دیگر هیچ بوی خوشی از اشک هایش به مشام نمی رسد.

در کنجی خزیدن و در خویش فرو رفتن و برای آمرزش گناهان خویش گریستن و فقط چنین بودن فرقه ای مدرن از اسلام است و اسلام نیست. در اسلام،بی طرف معنی ندارد چه در بدر،چه در کربلا و چه در غزه. و حوصله ی تشخیص نداشتن عذری برای بی طرف ماندن نیست.

6

وبه راستی که درد علی(ع) نه درد مصیبت زهرا که جهل امتی زمان ناشناس بود که گمان می بردند علی خلافت را برای خود میخواهد و حال آنکه خدا او را برای نجات امت می خواست، درد او جهل مردمی بود که به دست خویش، خود را از علی داشتن محروم ساخته بودند،آری! جهل، گم کردن شاهراه در محور زمان،جهل و باز هم جهل.

اکنون یقین دارم که باید در چاه های اطراف شهر به دنبال قائم(ع)باشم. قائمی که به دست خویش غایبش کرده ایم.

                                 جهانبخش سلمانیان

                                 سوم مهرماه ۱۳۸۷ مصادف با ۲۳ رمضان

 

نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 2:49 توسط جهانبخش سلمانیان| |

 پریشانی

مدت ها اندیشیدم تا جمله ای بیابم و مطلع نوشتارم کنم، نوشتاری که نه برای دیگران که برای خویش می نگارم و پس از مدتی نوشتم" چقدر سوزناک است دست رد محبوب بر سینه دردمندی که کسی را جز او ندارد" ولی در نظرم ناشیانه ترین جمله ای بود که تابحال نوشته بودم قریحه ام یاریم نمی کرد یا بهتر بگویم یاریم نمی کند.این که چرا می نویسم نمی دانم ولی میدانم که باید بنویسم. من همیشه در میدان نبرد با ناامیدی با قلم و کاغذم مسلح می شوم. ولی امشب برای من شب بدیمنی است ، با همه در گیر می شوم با عقلم با دنیا با احساسم با اندیشه هایم و به همه آنچه داشته ام پریشان و هراسان می نگرم. با خود می گویم یعنی همه داشته هایم فقط با او معنی می گیرد؟! به هر آن داشته ام که تا ساعتی پیش می اندیشیدم و می بالیدم، اکنون می اندیشم و افسرده می شوم ولاجرم از اندیشه گریزان. حالت ایده آلم ترک دنیاست و هر چه دروست و گسستن از همه چیزو همه کس ، ولی هیهات که اورا در این دنیا باید جست او از ترک کنندگان این سرزمین پستی که باید به دست ما بلند شود بیزار است باید بسوزیم وبسازیم.ناگاه بیتی در مخیله ام ساخته می شود:

می سوزم و می سازم وز سوز دلی سازم       

                                                         کاتش زند این ملک و این خرمن دنیا را

آری!این بیتی است نه از عقل،که از دل منفردی که تا ساعتی پیش همه را داشت جز او و اکنون همه رفته اند و او شرمسار از او. تا ساعتی پیش در طلب دنیا و اکنون تحمل دنیا به جبر معشوق و کینه آتش زدن دنیا در خویش.

احساس پریشان من همیشه و همینگونه متزلزل است و غالبا بر من غالب. هیچ گاه نتوانسته ام افسارش را خود به دست گیرم و بر آن سوار شوم.

اکنون که می نویسم مدام رشته افکارم پاره می شود وعصبی ترم می کند، از این شاخه به آن شاخه، روانشناسان غربی به این حالت می گویند "عدم تمرکز حواس" ، غافل از اینکه این حالت عاقبت محتوم همان زیستنی است که خود آنان برای ما ترسیم می کنند، همانان که او را افسانه مفیدی برای بهتر زیستن می پندارند.می گویند خدا و دعا و معنویت آمار خودکشی را پایین می آورد، اعصاب را آرامتر می کند. چقدر خود خواه است این فرزند آدم!! که حتی خالق خود را نیز برای دنیای خود و آسودگی روان خود می خواهد!.پس تکلیف آنان که خود را برای خدا فنا کرده اند چیست؟ لابد آنرمال اند!! آنان بلد نبوده اند چگونه از وجود خدا در جهت بهتر و آسوده تر زندگی کردن استفاده کنند! در زندگی خویش نقشی بیشتر از مقدار مورد نیاز برای خدا قائل بوده اند!!  آقای روشنفکر به من می گفت: بر اساس اصول مدرن روانشناسی کسانی که آرزوی شهادت در دل دارن روانی اند!!!

مرگ بر آن زندگی که در آن خدا داروییست برای برای تقویت اعصاب!!!

یکی نیست از اینها بپرسد حد نرمال زندگی را بر چه مبنایی گذاشته اید که اینک مشخص شود فرانمال ها! و فرو نرمال ها! چه کسانی اند؟!مگر نه اینست که خط نرمال شما همانانند که بهتر سود کنند و بیشتر  لذت ببرند؟

بگذریم، اینها خود نیز می دانند که چرند گفته اند. پایه را به غلط رفته اند. آنچه مهم است این پریشانی شب هنگام من است که در سیطره این دیو سیاه شب از من شورشگری میسازد که علیه خویش به قیام برخیزم.و می دانم فرسنگ ها فاصله است بین این من و آن منی که بار امانت بر دوش دارد.

نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 4:47 توسط جهانبخش سلمانیان| |

با سلام خدمت دوستان بزرگوار

جهت پر بار شدن وبلاگ از یک سو و نقد و بررسی برخی دست نوشته و دل نوشته ها و گاها اشعار خودم برای برطرف شدن نقایص بیشمارم از سویی دیگر قصد دارم از این به بعد برخی از این اشعار- دستنوشته ها و دل نوشته های خودم را در کنار سایر مطالب در پست های وبلاگ بنویسم  لذا از دوستان بزرگوار استدعای عاجزانه دارم که تمام نظرات خود را در مورد این مطالب از بحث محتوایی گرفته تا اشکالات دستوری و نگارشی و از نقاط قوت گرفته تا همه نقاط ضعف به شکل صادقانه با این جانب در میان بگذارند تا بتوانم با توصیه ها و نصایح شما بزرگواران به نقایص-کاستی ها و اشکالات بی شمارم  در این دنیای  پرطلاتم  و در این مسیر پر پیچ و خم زندگی پی ببرم.

مسلم است که ارشادها- نهی ها و راهنماییهای هریک از شما بزرگواران به مثابه خیراتی است که به مستمندی هدیه می کنید و من بی صبرانه منتظر راهنمایی های شما بزرگواران می باشم.

نظرات و راهنمایی های خود را در قسمت نظر دهی همان پست نوشته و یا به پست الکترونیکی J_salmanian@yahoo.com ارسال فرمایید.

                                                              با احترام جهانبخش سلمانیان

نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 3:57 توسط جهانبخش سلمانیان| |

جملاتی کوتاه از دست نوشته ها

·         یکی از خنده دارترین شخصیت های زندگی من یکی از دوستان من است.او هرگز تلاش نمی کند و از شکست های کسانی که تلاش می کنند شادمان می شود.

·         چاله ای حفر میکنم، تا گنجی بیابم و دنیایی بسازم،عابران در چاله های گنج من سقوط می کنند. می گویم:به من چه؟! حق انتخاب داشتند و می توانستند از مسیر دیگری بگذرند، و وجدانم را قانع می کنم. نه فقط من ،که همه کسانی که کل معبر را چاله کنده اند، همینگونه وجدانشان را قانع می کنند.

·         ...و برای عروج دانستنی باید و ویران کردنی،باید بدانی و آنگاه دیوار بین دانستن و زیستن را ویران کنی. باید بفهمی و چون فهمیدی همان را زندگی کنی ...

·         هرگز به ثروتمندان مومنی که فقیران را بر سفره های ثروتشان اطعام می کنند غبطه نخورده ام، چرا که اجتماع ثروت و ایمان اقتضایی جز این ندارد. همواره به انسان هایی غبطه خورده ام که فقیران عظمت را بر خوان خلق و بزرگی خویش به ضیافت می خوانند.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1387ساعت 4:1 توسط جهانبخش سلمانیان| |

اوج مظلومیت این معلم دلسوخته و خادم صدیق ملت را میتوان در سخنرانی روز ۲۲ بهمن ۸۶ در میان سیل خروشان ملت ایرن که گویی تنها لبیک گویان و تنها سنگ صبور این رئیس جمهور از جنس ملت هستند با تمام وجود لمس کرد ملتی که با نه گفتن به همه نظرسنجی ها و نظرسازی های جریان ها در انتخابات سوم تیر فرزند برومند خود را به عنوان رئیس جمهور خود بر گزیدند اکنون نیز در برابر همه هجمه های این به اصطلاح منتقدین! رئیس جمهور خود را تنها نخواهند گذاشت.

گزیده ای از سخنان دکتر احمدی نژاد در جمع پر شور ملت ایران در راهپیمایی ۲۲ بهمن ۸۶ :

اگر دولت به سفر استانی می رود آنان می گویند چرا می رود؟ اگر نمی رود می گویند دولت کار نمی کند. اگر به روستاها برود می گویند چرا رفته ای با مردم عادی صحبت می کنی؟ و اگر به متن مردم نرویم می گویند از مردم بریده اید. اگر سیستم را متحول کنیم می گویند این چه کاری است؟ اگر به سفر خارجی نرویم می گویند سیاست خارجی ما ضعیف است، اگر گفتگو نکنیم می گویند منزوی شده اید، اگر گفتگو کنیم می گویند تند حرف زده ای.

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 22:52 توسط جهانبخش سلمانیان| |

آلمان از کشورهای حامی تحریم بیشتر علیه ایران استقبال می کند

خانم مرکل:خلاصه دوستان!هرکی خواهان تحریم بیشتره بیاد در آغوش آلمان!


تشابه باور نکردنی اولمرت و شرک!


سربازان آمریکایی همچنان مشغول تامین امنیت عراق هستند

دریا موجه کاکا!دریا موجه!


رئیس جمهور در حاشیه دیدار خود با دکتر داوودی با رئیس جمهور تانزانیا هم دیدار کرد


به نظرم تبلیغات کالا تنها کاری باشه که بوش به دردش میخوره

البته برا ورشکست کردن اون کارخونه!


طرح مبارزه با مخالفان جنگ در آمریکا

حالا هی بگید نیروی انتظامی ما با بد حجابها بد برخورد میکنه!بدبخت تا یه هفته کوره!


بحث انرژي هسته‌اي در ايران اپيدمي شده و حتي به كلاس درس ابتدايي‌ها هم رسوخ كرده!

البته امیدواریم این سوژه ۱+۵ برا گیر دادن به ایران نشه!


درختي در میدان مرکزی منچستر به‌یاد كشته هاي بي‌گناه حلبچه كاشته شد
ـ چیه داداش؟!هم بمب مي‌ديم، هم درخت مي‌كاريم، مشكلي داره؟!
نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 2:4 توسط جهانبخش سلمانیان| |
 حضرت آیت الله خامنه ای

سرخوش زسبوی غم پنهانی خویشم                      چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم

 در بزم وصال تو نگو یم ز کم و بیش                          چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم

 لب باز نکردم به خروشی و فغانی                             من محرم راز دل توفانی خویشم

یک چندپشیمان شدم ازرندی ومستی                     عمریست پشیمان زپشیمانی خویشم

از شوق شکرخنده لبش جان نسپردم                       شرمنده ی جانان ز گرانجانی خویشم

بشکسته تر ازخویش ندیدم به همه عمر                  افسرده دل ازخویشم وزندانی خویشم

 هرچند  امین بسته ی دنیا نیم اما                            دلبسته ی یاران خراسانی خویشم

                                                             شعری عارفانه از مقام معظم رهبری

                                                                               با تخلص امین

 

 

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 8:29 توسط جهانبخش سلمانیان| |
حسین مرعشی در مصاحبه با رجانیوز:جمهوری اسلامی فرزند هاشمی رفسنجانی است!!

و چرا باید هاشمی پس از 29 سال به تدریج ...

آقای هاشمی:بله همانطور که مستحضر هستید فرزندان من به ترتیب عبارتند از:مهدی-محسن-جمهوری اسلامی-یاسر و... 

 

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 18:54 توسط جهانبخش سلمانیان| |
هنگام سپیده دم خروس سحری

                          دانی که چرا همی کند نوحه گری؟

یعنی که نمودند در آیینه ی صبح

                          از عمر شبی گذشت و تو بی خبری

نوشته شده در چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 23:7 توسط جهانبخش سلمانیان| |

از هولوکاست سرخ پوستان تا هولوکاست

ناکازاکی و هیروشیما 

جهانبخش سلمانیان

نمی دانم فیلم" آپوکالیپتو "را دیده اید یا نه؟ آخرین فیلم "میل گیپسون"که در آن با جلوه های ویژه ای خاص و فیلم نامه ی مهیج فضای معیشتی و فرهنگی حاکم بر زندگی قبایل سرخپوستی را که قبل از تسلط اروپایی ها به قاره آمریکا در آن زندگی می کردند به تصویر می کشد فضای توحشی که در آن قبایل مختلف به همدیگر حمله کرده و همدیگر را به صورت وحشیانه قلع و قمع می کنند سرهای همدیگر را می برند دل های همدیگر را از سینه در آورده ودر آتش می پزندو...و در این قسمت از فیلم هیچ چیز از ذهن احساساتی یک بیینده نمی گذرد مگر اینکه "ای کاش گروهی از آدم های غیر وحشی بیایند وهمه اینها را از بین ببرند مگر قهرمان داستان وقبیله او را که آدم خوب های این قبایل هستند".

زمانی نمی گذرد که بینندگان به آرزوی خود می رسند آخر فیلم کشتی های سفید پوستان اروپایی وارد این سرزمین می شوند و فیلم همین جا تمام می شود و بیننده راضی از نتیجه فیلم تلویزیون را خاموش میکند...

در نظر بیننده فیلم به خوبی تمام می شود غافل از اینکه اصل ماجرا از همین پایان فیلم آغاز می شود.هولوکاست سرخ پوستان آمریکایی زمانی اتفاق می افتد که فیلم تمام شده و تلویزیون بیننده خاموش است وباید هم خاموش باشد چون مثل دیگر هولوکاست هه نباید در مورد آن تحقیقی صورت گیرد- فیلم نامه ای نوشته شود و فیلمی ساخته شود .

اگر تحقیق جامعی صورت می گرفت دقیقا می شد فهمید چه تعداد از این سرخ پوستان توسط همین کشتیرانان غیر وحشی کشته شده اند.بعضی ها می گویند از هشتاد میلیون سرخ پوست ساکن آمریکا شصت میلیون نفر کشته شده اند{شاید آن ۲۰ میلیون نفر باقیمانده همان قهرمان داستان و قبیله او باشند که آدم های خوبی بودند} بعضی ها می گویند کمتر وبعضی ها بیشتر از آن را تخمین می زنند اما چه کنیم که آمار دقیق در نتیجه تحقیقات دقیق در دست نداریم.گویی معمای همه هولوکاست ها باید حل نشده به زباله دان تاریخ فرستاده شود

هولوکاست سوم هم که در نتیجه بمباران اتمی هیروشیما وناکازاکی به وقوع پیوست همین گونه به زباله دان تاریخ رفت.

این که چرا هولوکاست اول و سوم را عرض کردم و دومی را برای آخر نوشته نگه داشتم این است که این هولوکاست از دو نظر با دو هولوکاست دیگر متفاوت است:

اول اینکه به اعتقاد بسیاری از صاحب نظران بر خلاف دو هولوکاست دیگر که حقیقی بودند و رسانه ها در فضای مجازی سعی در تکذیب و تقلیل آماری آنها داشتند این هولوکاست حداقل در بعد آمار و ارقام یک هولوکاست ساخته شده در فضای مجازی رسانه هاست.

دوم اینکه این هولو کاست از حیث وقوع-و نه ارقام- نه تنها به زباله دان تاریخ نرفت بلکه بهانه ای شد برای تشکیل کشوری متشکل از قربانیان حادثه در قلب کشوری دیگر که هیچ نقشی در وقوع حادثه نداشت.

حال سوالی که به ذهن هر انسان منصفی خطور می کند این است :حال که یک هولوکاست ساخته شده در فضای مجازی رسانه ها می تواند کشوری در قلب کشوری دیگر بسازد چرا دو هولوکاست حقیقی نه تنها نمی توانند کشوری در قلب اروپا برای سرخ پوستان و کشوری در قلب آمریکا برای قربانیان هیروشیما و ناکازاکی بسازند بلکه اصلا اسمی از آنها در هیچ جایی برده نمی شود؟

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 3:21 توسط جهانبخش سلمانیان| |

  كشف امريكا، دروغ تاريخي است

 سرخپوستان آمريكا كه به شهادت تاريخ صاحبان اصلي قاره آمريكا هستند، دروغ تاريخي "كشف آمريكا" را به مثابه "چشم پوشيدن از هويت يك تمدن و يك ملت كهن" مي‌دانند.

هشتم اكتبر، "روز ملي كشف قاره آمريكا" در كشورآمريكاست و به همين مناسبت جشن‌هايي در سراسر اين كشور برپاست و به دستور "جرج بوش" رئيس جمهور آمريكا در اين روز پرچم آمريكا برفراز تمام ساختمان‌هاي دولتي به اهتزاز در مي‌آيد.

به‌گزارش پايگاه اينترنتي روزنامه لوموند، مردم آمريكا از سال ‪ ،۱۹۳۴‬هشتم اكتبر را به‌عنوان "روز ملي كشف قاره آمريكا" جشن مي‌گيرند.

كشورهاي غربي مدعي اند: "كريستف كلمب" دريانورد كاتوليك مذهب ايتاليايي از اهالي شهر جنوا، در سال ‪ ۱۴۹۲‬با كسب مجوز از پادشاه وقت اسپانيا، اقيانوس اطلس را پيمود و به قاره آمريكا رسيد و براي نخستين بار مسير رفت و برگشت دريايي ميان قاره اروپا و آمريكا را يافت.

 به نوشته لوموند، برخلاف اين ادعا، بسياري از تاريخ شناسان و حتي دانشمندان علوم زيستي و انسان شناسي خلاف اين عقيده را دارند و كريستف كلمب را كاشف قاره آمريكا نمي‌شناسند.

 اين صاحب نظران مي‌گويند: "چيزي گم نشده بود كه كلمب آن را كشف كند و اين يك دروغ تاريخي بيش نيست".

 "آدام نوردوال" از اقوام سرخپوست آمريكا كه ‪ ۷۸‬سال سن دارد و از اهالي قبائل "اوجيبوه" است مي‌گويد: كجاي اين فرضيه صحيح و منطقي است كه يك مرد سفيد پوست بيايد وادعا كند سرزمين آباء و اجدادي سرخپوستان را كه ما از ‪ ۱۲‬هزار سال پيش در آن مي‌زيسته ايم، كشف كرده است.

 نوردوال مي‌گويد: دقيقا در زماني كه كلمب ادعاي كشف آمريكا را مي‌كرد ‪ ۸۰‬ميليون سرخپوست در شمال، مركز و جنوب قاره آمريكا زندگي مي‌كردند.

 نوردوال در مخالفت با اين دروغ تاريخي و جشنهاي "روز ملي كشف آمريكا" مي گويد: چرا بايد رقص اروپايي‌ها را بر مزار اجدادمان جشن بگيريم؟ آيا "هولوكاست سرخپوستان" يك واقعه جشن گرفتني است؟

 وي در پاسخ به اين ادعاي واهي ايتاليايي‌ها كه مي‌گويند: اين ما بوديم كه اولين بار قاره آمريكا را كشف كرديم، با لحني استهزا آميز گفته است: ادعاي كشف يك سرزمين كار بسيار آساني است.

 "من در سال ‪ ۱۹۷۳‬براي شركت در كنفرانسي عازم رم شدم. هنگامي كه در رم از هواپيما پياده شدم پايم را روي باند آسفالت فرودگاه محكم به زمين كوبيدم و ادعا كردم "اين من هستم كه براي اولين بار اين كشور را كشف مي- كنم و نام آن را به نمايندگي از سوي سرخپوستان آمريكا "ايتاليا" مي‌نامم".

 نوردوال مي‌افزايد: "پس بايد ايتاليايي‌ها هم اين "دروغ تاريخي" را باور كنند كه از سال ‪ ۱۹۷۳‬آنها در واقع متعلق به جامعه سرخپوستان قاره آمريكا هستند و طبق دكترين "كشف" اين سرزمين يعني ايتاليا تعلق به من دارد و ساكنانش هم جزو اموال من هستند".

 به نوشته لوموند، اقوام "مورمون‌ها" بر اين عقيده‌اند: "ماهورني موريانكومر" از اقوام "جاره‌ديها" قاره آمريكا را ‪ ۲‬هزار سال قبل از ميلاد مسيح كشف كرده است.

 "گاوين منزيس" مورخ انگليسي مي‌گويد: "دريانوردان چيني نخستين كساني بودند كه در سال ‪ ۱۴۲۱‬بعد از عبور از تنگه برينگ بر روي قاره آمريكا پياده شدند".

 در تاريخ و فرهنگ شفاهي ايرلند هم گفته مي‌شود كه : "برندان مقدس" قاره آمريكا را كشف كرده است.

 "تور هايردال" دانشمند انسان شناس نروژي معتقد است: مصري‌هاي باستان بعداز عبور از اقيانوس اطلس به تمدن سرخپوستان ساكن قاره آمريكا دست پيدا كردند و سرخپوستان را به ويژه براي ساخت اهرام عظيم خود به خدمت گرفتند.

 مورخان بسياري نيز براين عقيده‌اند كه "لايف اريكسون" از اقوام وايكينگ حدود سال ‪ ۱۰۰۰‬ميلادي براي نخستين بار به قاره آمريكا رسيد.

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 1:51 توسط جهانبخش سلمانیان| |

دبير جامعه اسلامي دانشجويان دانشگاه تبريز:

اتحاديه اروپا بايد فارغ از فشار امريكا در قبال ايران تصميم بگيرد

خبرگزاري فارس: دبير جامعه اسلامي دانشجويان دانشگاه تبريز در همايش سراسري اين تشكل دانشجويي گفت:‌اتحاديه اروپا بايد فارغ از فشار وجنجال‌هاي امريكا ، بر اساس منافعش در قبال ايران تصميم بگيرد. 
  جهانبخش سلمانيان در حاشيه همايش سراسري جامعه اسلامي دانشجويان در دانشگاه اروميه در گفتگو با خبرنگار سياسي خبرگزاري فارس به رويكرد اخير اتحاديه اروپا در مخالفت با تصميمات امريكا مبني بر افزايش تحريم ايران اشاره و اضافه كرد: رويكرد اخير اتحاديه اروپا حكايت از آن دارد كه كشورهاي مختلف بر اساس منافع ملي خود تصميم مي‌گيرند و زمان آن گذشته است كه عده‌اي خاص براي ديگران تصميم بگيرند.
وي عملكرد اخير اتحاديه اروپا را گامي مثبت از سوي آنها دانست و گفت: هر چند كشورهاي اروپايي نيز چشم ديدن پيشرفت ايران را ندارند، اما وقتي پاي منافعشان پيش بيايد، با ديدي واقع‌بينانه تصميم مي‌گيرند و قطعاً مانند رئيس‌جمهور امريكا و گروه نئومحافظه‌كار در اين كشور احمقانه عمل نمي‌كنند.
سلمانيان در اين زمينه افزود: اعتراض كشورهاي اروپايي به امريكا يا واقعاً از روي حسن نيت و يا برنامه‌اي طراحي شده با توافق امريكا و اروپا است تا از اين طريق و به اين بهانه امريكا از مواضع غيراصولي و غير عملي خود در قبال ايران كوتاه بيايد كه در هر دو حالت، سياست امريكا در قبال ايران شكست خورده است.
دبير جامعه اسلامي دانشجويان دانشگاه تبريز بسياري از زياده‌خواهي‌هاي غرب را ناشي از ضعف، ترس و برخورد منفعلانه عده‌اي خاص از مسئولين دانست و اظهار داشت: در واقع عده‌اي ضعيف الايمان در كشورمان با ارسال سيگنال‌هايي به خارج از كشور، آنها را در طرح مطالبات غيرمنطقي و جديد؛ جري‌تر مي‌كردند تا جايي كه آنها بعد از توقف غني‌سازي و پلمپ UCF و ... در چند سال پيش، با كمال پر رويي، از مسئولين خواسته بودند تا دانشكده‌هاي مرتبط با علوم هسته‌اي را نيز تعطيل كنند، اما خوشبختانه با تغيير رويكرد در دولت نهم و پافشاري و مقاومت ملت و دولت ايران بر حقوق مسلم خود، عقب‌نشيني دشمنان را شاهد بوده‌ايم و اگر خدا بخواهد مردم ايران فاصله چنداني با تثبيت نهايي حق هسته‌اي خود در سطح بين‌الملل نخواهند داشت.
                                

                                                                        مشاهده خبر در فارس

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 17:21 توسط جهانبخش سلمانیان| |

 

ارثیه مادربزرگ

يكي از دوستان ميگفت:آقا ما بالاخره نفهميديم هابيل قابيلو با بيل كشت يا قابيل هابيلو با بيل كشت!؟فقط مي دونم يكيش اون يكيو كشته.گفتم يعني چي؟گفت والا مادر بزرگم اين قصه رو بچه گيام تعريف ميكرد تا به اينجاي ماجرا مي رسيد مي گفت:بابيل بابيلو بابيل كشت.آخه اون بيچاره هم تقصيري نداشت همينجوري از ننه بزرگش ياد گرفته بود.گفتم شايد هم نمي خواسته اون دنيا پيش هابيل يا قابيل خراب بشه ميخواسته هر دو رو تو دست نگه داره.

البته اگه اين مساله هابيل و قابيل حل شدنش  طرف فرعي قضيه باشه نوع نقل مادر بزرگه طرف اصلي قضيه است.خدا رحمتش كنه چه ارثيه اي برا بعضي سياست مداراي ما به جا گذاشته.

يه روزي آقاي هاشمي گفته بود"اوضاع بحرانيه"آقاي احمدي نژاد هم گفته بود "هيچ بحراني در كار نيست"از يه صاحبنظري پرسيدند : كدومشون درست ميگن؟جواب داد: هر دو درست ميگن اوضاع منطقه بحرانيه اوضاع داخل نه! با خودم گفتم:ياللعجب!اين صاحبنظر محترم ببين چه قدر فكر كردن و اين جوابو پيدا كردن.جوابي كه هيچكوم از دو طرفو ناراحت نمي كنه. اصلا اين استدلالو از كجاي حرفاي اين دو بزرگوار در آوردن؟الله اعلم!

با خودم گفتم :بابا راست ميگن ديگه ! من نونم در بياد حالا بابيل بابيلو بابيل كشت.بعد پشيمون شدم گفتم نه بابا پس حقيقت اين وسط چي ميشه؟!

اين مساله رو به يكي از دوستان گفتم گفت در سال اتحاد ملي اين نوع موضع گيري ها كاملا منطقي اند چون اختلافات رو از بين مي برن!گفتم:مؤمن خدا!بالاخره يكيشون حرف اشتباهي زدن (كه بعدا آقا هم تكليفو مشخص كردن)حالا اون كسي كه اشتباه كرده اگه اشتباهشو بپذيره كه بيشتر متحد ميشن. گفت:بابا زيادي آرماني فكر ميكني پذيرش اشتباه؟! گفتم شايد! باللاخره دانشجوييمو...

برا خود من كه خيلي جالب بود ميگن بابيل بابيلو بابيل كشت وبعد هم با اين توجيه ميگن كار ما درسته وشمايي كه به دنبال حقيقتين كارتون نادرسته شما تندرو هستين!!!

پافشاري برا يافتن حقيقت و پافشاري بر روي اصول در نظر اين دوستان تندرويه!اصلا شايد متهممون كنن به ضد اتحاد ملي بودن!

آقا بالاخره! در گيرو دار هستي ازاين مسائل زياد پيش مياد.ولي من با همين فكر آرمانيم بازهم ميگم:بهترين راه برا تحقق اتحاد ملي ورفع اختلاف در دعواهاي دو طرفه در بين نيروهاي ارزشي "پذيرش اشتباه توسط شخص يا اشخاصي هست كه با ميزان قرار دادن فرمايشات آقا به اشتباهشون پي بردن"نه واسطه قرار دادن گروه سومي كه بيل دست بابيل  ميدن تا بابيلو بكشه.

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 4:48 توسط جهانبخش سلمانیان| |
 

با هدف پربار كردن وبلاگ واستفاده از نظرات و تحليل هاي همه دوستان در مورد مسائل مختلف عزيزان مي توانند نظرات و تحليل هاي خود را پيرامون مسائل با ذكر نام و آدرس وب سايتشان در قسمت نظر دهي وبلاگ وارد نموده و يا به آدرس پست الكترونيكي اینجانب ارسال نمایند.

  jbs_f63@yahoo.com

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 17:22 توسط جهانبخش سلمانیان| |

                                        جزميت هاي مدرن

اولين باري كه اظهارات پاپ بنديكت شانزده را در مورد مبتني بر منطق بودن مسيحيتشان و خشونت اسلام شنيدم بي درنگ ماجراي استغفار گاليله از كشف علمي خود در چند قدمي چوبه اعدام و اقرار او به مركزيت زمين در ذهنم تداعي شد. و با خود گفتم عجب منطقي است اين منطقي كه پاپ به آن معتقد است كه دانشمندي را به خاطر كشف علمي و مستند خويش تا پاي چوبه دار مي برد.

البته بسياري از نظريه پردازان غربي و حتي برخي از عزيزان روشن فكر ما در داخل كشور منطق از اين نوع را مربوط به دوران قرون وسطي مي دانندو معتقدند الان وضع به كلي تغيير كرده است وبه اصطلاح -مسيحيت آميخته با مدرنيسم-در عمل به مراتب منطقي تر از مسيحيت قرون وسطايي است. در مسيحيت قرون وسطايي جزميت يا دگماتيسم حاكم بود در حالي كه در مسيحيت مدرن منطق حكم راني مي كند.

در واقع از اين مطالب چنين بر مي ايد كه آن چيزي كه مسيحيت را از جزميت به سمت منطق و عقلانيت سوق داد پديده -مدرنيته- بود و در اصل مدرنيته برعليه جزميت هاي قرون وسطايي قيام كرد.

بحث اصلي من در اين مقاله از همين جا شروع مي شود آيا مدرنيته اي كه ادعا مي كند در مقابل دگماتيزم پديد آمده و از طرفي با توجه به اصل واقع گرا بودنش هيچ تفاوتي در تئوري و عمل ندارد واقعا سراسر منطق و عاري از هر گونه جزميت است؟

يعني آيا در دنياي غرب در حال حاضر هيچ گونه جزميتي حاكم نيست؟ 

همين سؤال انسان را مجبور به طرح سؤالات بي پاسخ زيادي مي كند كه بهترين دليل براي اثبات -جزميت هاي مدرن -بي پاسخ بودن اين سوالات است .

سؤالات طرح شده ازاين قبيل اند كه چه تفاوتي بين -محكوم شدن گاليله به خاطر كشف علمي خود توسط آباء -با-مجازات محققان هولوكاست توسط سردمداران مدرنيته-وجود دارد؟

چه تفاوتي بين جزميت- مركزيت زمين(بدون هيچ تحقيق علمي)-با مساله -صحت هولوكاست(بدون هيچ گونه تحقيق علمي) وجود دارد؟

آيا جز اين است كه هر دو تئوري  در زمان خود به صورت جزمي پذيرفته مي شوند؟

چه تفاوتي بين جزميت قرون وسطايي -آباء كليسا هرگز اشتباه نمي كنند و تنها راه سعادت و تعالي وعلم آموزي و... راهي است كه آنها مي گويند-با گزاره مدرن -دموكراسي و آزادي و جامعه مدني و... كه ما ميگوييم تنها حقوق بشر است كه حتي در صورت ضرورت بايد با حمله نظامي به كشورها برده شود-وجود دارد؟

آيا اين چيزي غير از جزميت است؟

اين مثال ها و دهها مثال ديگر نشان ميدهد كه مدرنيته خود پر است از جزميت هايي كه به شكلي نوين و نا محسوس القا ميشوند .

اين گونه تناقضات بزرگ در پيكره اصلي مدرنيته بيش از پيش آدمي را مجبور به نگرش تعجب آميز نسبت به كساني میكند كه مدرنيسم را گل سرسبد انديشه بشري مي نامند.

                                                                                    جهانبخش سلمانیان

نوشته شده در یکشنبه سی ام مهر 1385ساعت 0:23 توسط جهانبخش سلمانیان| |

هل من ناصر ینصرنی

در آن روز گرم ودر آن صحرای سوزان-که شمشیر زهر آگین دژخیمان-کمر همت به

برکندن آیین زندگی بخش محمد(ص)بسته بود و صدای شیهه اسبان ملامتگر مرافق

 زوزه باد عاشورا -بشریت را به مرداب اسارت رهنمون می کرد-تنها کشتی نجات -

فریاد آزادی بخش یادگار محمد(ص) بود:

هل من ناصر ینصرنی

آری این تنها نفیر آزادی بود -تنها اتمام حجت خدا بود بر بشریت ولی هیهات که صدای

برهم خوردن سکه های دژخیمان مانع از رسیدن این ندا به گوش شیوخ شکم پرست

کوفه و شام می شد. و صدای قهقهه این انسان نمایان- در پشت پنجره های بسته

کوفه - خون را در رگ های ملائک هفت آسمان به جوش می آورد.

هل من ناصر ینصرنی 

...واینک فریاد مظلومانه فرزند حسین(ع)-این پاسدار غیور اسلام در سرزمین پیامبران:

هل من ناصر ینصرنی

مرافق ضجه مادری بر سر نعش فرزندش-هم صدای انفجار و آتشـ هم صدای قهقهه

شیوخ عرب با اربابان خود در نشست رم و همصدا با اظهارات ترس آلود و لحن لرزان

دبیر کل سازمان ملل.

آری منشور حقوق بشری که به دست قاتلان "قانا" تدوین شود جز این چه میتواند

باشد.

          سرود صلح و آزادی ز کوه و دشت سر دادند

                                                        سگان مست را در سرزمین دوست بگشادند

 

جهانبخش سلمانیان

۸/۵/۱۳۸۵

نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 17:26 توسط جهانبخش سلمانیان| |
امتداد مهر جنبش دعوت از احمدي نژاد