تک درخت صحرا

معتقدم برای رسیدن به حقیقت، باید هزینه داد. حتی هزینه ای چون گذشتن از جسم مادی...باید تنها ماندن و سرکوفت خوردن را به جان خرید...

در جنگل های انبوه که طبیعت اقتضایی جز رویاندن درختان سر به فلک کشیده ندارد، چناری قد بر افراشته شدن، برایم جاذبه ای ندارد. باید یکی باشد که این طراوت را هرچند بسیار کم، با خود به صحرا ببرد...

درختچه ای تنها شدن در وسط بیابان، که نمایانگر طراوت جنگل در میان اهالی صحراست، آرزوی دیرینه ی من است...

من، صنوبر کوچکی را که در شوره زار با مصائب فراوان روییده و برگهای چروکیده اش، طراوت و سرسبزی صنوبر روییده در چمن زار خوش آب و هوا را ندارد، دوست تر می دارم...تک درخت کوچکی را که به تنهایی در وسط بیابان، با غلبه بر مصیبت های صحرا قد بلند کرده است، بر جنگل های انبوه مناطق استوایی ترجیح می دهم...اصلا دوست دارم روزها و شب ها، در کنار آن تک درخت بی باک بیابان سر کنم، بساط شور بیارایم،آتش روشن کنم، به نماز بایستم و...اصلا هر وقت بخواهم تصویر زیبایی را در ذهن بسازم، چنین رویایی را می آفرینم...یکی از آشنایانم می گفت: در معماری، این حالت را می گویند، "مینی مالیسم". نمی دانم...ولی اگر درست باشد، نشان می دهد که کسان دیگری بوده و هستند که این حس را تجربه کرده اند، و حتی برایش اسم هم گذاشته اند، "مینی مالیسم"...

 

نور نوشت:

ای مالک، اگر شب هنگام، کسی را در حال گناه دیدی، فردا به چشم گنه کار ننگرش، شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی. "امام علی(ع)"

دلنوشت:

1    سعدی:

          هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم                      نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم                 شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم   

2    محتشم کاشانی:

برای خاطر غیرم به صد جفا کشتی                      ببین برای که ای بی وفا که را کشتی؟!

چو من هلاک شوم از طبیب شهر بپرس                    که مرگ کشت مرا یا تو بی وفا کشتی؟! 

حکمت:

هرکه خدای را عز و جل، بیازارد تا دل خلقی به دست آرد، خداوند تعالی همان خلق را بر او گمارد تا دمار از روزگارش بر آرد.   "سعدی"

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت 14:52 توسط جهانبخش سلمانیان |

شق القمر

یکی از مشکلات اساسی ما جوانان اندیشه ور(بخوانید عالم دهر!) ایران زمین، "خودمطلق انگاری" ماست.نیمه بیچاره هایی که در تلقیات خود چنان رومی رومی  یا زنگی زنگی بوده ایم که گرز رستم دستان را هم  یارای فرو رفتن در تن رویین اندیشه هایمان نبوده است!

وقتی می خواهیم متعبد باشیم، به گونه ای در ذهنیات خود سفت  میشویم که روی سنگ خارا و اسفندیار رویین تن را سفید می کنیم. هر آنکسی را که گزاره ای غیر ازتلقیات ما بگوید یا کاری دگر کند به یکی از "ایسم" های فلسفه غرب منتسب می کنیم،مثلا یکی از دوستان خداجویم، وقتی مرا دید که در حال جستجوی اسم خودم در موتور جستجوگر گوگل بودم، گفت:"این کار شما از مظاهر اومانیسم است." البته نگفت راه دیگر جستجو در گوگل چیست که با آن اولا بتوانم بازتاب نوشته هایم را در سایتهای دیگر ببینم، ثانیا این جستجوی من از مظاهر تئوئیسم و خدامحوری باشد؟ در چشم خداجویان تاریخ، همیشه و قبل از خلقت واژه فلسفی اومانیسم، جویندگان نام، زیاد مقبول نبوده اند،بنابراین من جویای نام! قبل از اومانیستها به این مرض فکری مبتلا بوده ام! اینکه چه اصراری است که به  واسطه ی نامجویی،به یک "ایسم" فلسفی منتسب شوم،نمی دانم!؟

و وقتی هم  که شکاک می شویم، از فرط تردیدهای عالمانه،رنه دکارت مادر مرده را  خجلت زده می کنیم .هر مومنی را که به چیزی یقین داشته باشد به دگماتیسم  نسبت می دهیم،هر چیزی را که حس و یا درک نشود نفی می کنیم، معجزات را به صورت مکانیکی و با اتکا به قوانین نیوتن و کپلر، از بیخ رد میکنیم و فوق اش به خاطر ترس از بدنامی ،حفظ ظاهر می کنیم و...

باید قبول کنیم که این خودش گونه ای از دگماتیسم است.اسمش را می گذارم تحجر علمی! بگذریم...

یکی از همین دوستان فوق علمی ام! دو پایش را در یک کفش کرده بود که وقوع معجزه ی شق القمر امکان ندارد.می گفت: اگر ماه، حتی برای چند لحظه  دو نیم شود و نیمه ها از هم فاصله بگیرند،یک نتیجه ی کوچکش این است که آب دریاها به طرز  وحشتناکی  بالا می آید و کذا و کذا...

نمی دانم آدم های این مدلی، چطور می اندیشند که در میدان فکریشان،متعبدین، متحجر می شوند و خودشان نه!؟

این مکانیک نیوتونی که از آن سخن می گفت اگر نتوانست تابش جسم سیاه را توجیه کند و ماکس پلانکها و اینیشتین ها را مجبور به طرح نظریات جدید کرد،چطور می تواند معجزات را تفسیر کند!؟

من این نوع نگرش به عالم را یک بیماری روانی می دانم و برایش اسم هم می گذارم، بیماری رئالیسم. اصلا چه کسی گفته است که معیار سلامت روانی آدمها را باید روانشناسان واقعیت گرا مشخص کنند!؟ با تعریف من،ماده گراها و رئالیستها خودشان بیمارند، چرا که تعمق نمی کنند و الا درک فلسفه ی ماده و واقعیتی که نه اولش  معلوم است و نه آخرش، مستلزم اعتقاد به ماورائ الطبیه است.

با این دوستم خیلی بحث کردم ،با زبان خودش، و با آموخته های ناقصی که از کوانتوم و نسبیت در چنته داشت...پذیرفت که وقوع هر چیزی در عالم ماده به مثابه تصویری از یک اراده متعالی تر می تواند باشد و با ژست دانشمندانه خود نظریه ی تاریخی زیر را با رعایت چارچوب های علمی اش در باب شق القمر صادر کرد:

"اگر فرض بر این باشد که مردم در زمان پیامبر اسلام(ص) شق القمر را به چشم دیده اند و نیز فرض کنیم نظر به مبحث جهانهای موازی لایه های دیگری از واقعیت غیر از واقعیت معمول_ مانند چشم بندی شعبده بازها _ وجود دارد، بنابراین می توان نتیجه گرفت که امکان وقوع شق القمر به شکل چشم بندی محتمل است."

انصافا با این نظریه روی رنه دکارت را سفید کرد.به این می گویند بیماری علم زدگی و اگر این بیماران بخواهند در میادین عقیدتی و معرفت شناسی  معرکه بگیرند و در این چارچوبها خدا را پیدا کنند، لطمه های جبران ناپذیری را بر پیکره ی بشریت وارد خواهند کرد.

خوشحال بودم.زیرا حداقل به چیزی غیر از مکانیک نیوتنی معتقد شده بود:"چشم بندی"

نمی دانم اسم چه حالتی را چشم بندی گذاشته بود، ولی با همین باور ناقص نیز خیلی کارها می شد کرد.نمی توانستم چیزی را برایش ثابت کنم ولی قطعا با این باور جدیدش می توانستم خیلی از ثابتات ذهنی اش را که در نتیجه ابتلا به دگماتیسم علمی در ذهنش ایجاد شده بود ویران کنم. مثلا اینکه هیچ دلیلی نداشت که با آن ثابت کند واقعیت معمول و زندگی هر روزه اش یک چشم بندی نیست.چرا باید شق القمر یک چشم بندی باشد ولی زندگی هر روزه ی ما چیزی غیر از آن باشد!؟

تا زمانی که چشم از دنیای واقعیت نمی بندیم و با خوابیدن،خود را از عالم واقعیت بی خبر نمی کنیم هیچ رویایی نمی بینیم.ولی تا چشم واقعیت بین ما به خواب غفلت از وقایع رفت در عالم رویا غوطه ور می شویم وهیچ وقت نمیدانیم که در رویاییم و چشم واقعی مان بسته است تا زمانی که بیدار شویم و ببینیم همه چیز یک چشم بندی بوده است.حال اگر دنیایی متعالی تر از عالم واقع را که اسمش را دنیای حقیقت می نامم متصور شویم و بپذیریم که همه ی اسرار عالم واقعیت در آنجا بافته می شود،چه دلیلی دارد که باور نکنیم دنیای واقعی ما در قبال آن حقیقت متعالی به مثابه رویایی است در مقابل واقعیت های مادی!؟ چرا نباید بپذیریم که هبوط ،ما را از عالم حقیقت جدا کرد و بسته شدن چشمان حقیقت بین ما سبب اصلی افتادنمان در ورطه ی واقعیت شد!؟ حال چگونه می توان چشم بندی بودن شق القمر را پذیرفت ولی شعبده بودن وقایع هر روزه را رد کرد!؟

بعضی روشن اندیشان ما باید اندیشیدن را از مترلینگ دیوانه  بیاموزند.او که به اذعان بسیاری از دینداران ملحد شناخته می شود، با زبان فلسفی خودش معجزه را اینچنین توجیه می کند:

 "هیچ دلیلی وجود ندارد کاری را که خداوند تاکنون انجام نداده است از این به بعد هم انجام ندهد"

بگذریم...

مخلص کلام اینکه آنچه نیازمند جامعه امروز ما در تولید علم و جنبش نرم افزاریست ، اذهان گشوده ایست که از برای دمیده شدن خورشید نوین علم در کالبد اندیشه شان،باید  شب تار جزمیت های قدیم و جدید را که قسمت اعظم اش ریشه در منیت ها دارد از درون خود بیرون برانند و بی واهمه بیا ندیشند. حتی اگر از همه رانده شوند...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم خرداد 1390ساعت 10:23 توسط جهانبخش سلمانیان |

"خودسازی و خودسوزی"

"تقدیم به دوستان دیروز و دشمنان امروزم"

آدمی تا زمانی که برای خواسته ها ، آمال و آرزوهایش پاسخی را در دنیای بیرون متصور است،متوجه دنیای درون نخواهد شد.دنیایی که منتها الیهی ندارد و همه ی امیال و آرزوها،در لایه های اولیه آن،موضوعیت خود را از دست خواهند داد.عالم معنا همیشه و همه جا هست و ما فقط متوجه آن نیستیم نه اینکه آنرا گم کرده باشیم.حدیث ما و خدا، حدیث حاضر و غایب است.ما حاضران در محضر معبودیم ولی دلمان متوجه عالم مادون است و آنچنان در این دنیای عرضی خیره شده ایم که عالم فطرت را در بیخ گوشمان و نزدیکتر از رگ گردنمان نمی بینیم:

هرگز حدیث حاضر و غایب شنیده ای                   من در میان جمع و دلم جای دیگر است      "سعدی"

 این عالم تحمیلی و شخصیت های پرورش یافته در آن، با هبوط انسان ایجاد شد و خود را به جای عالم فطری بر نوع بشر تحمیل کرد. گزاره ها و تمایلاتی که به زور اجتماع و چند عامل دیگر، بر روی ذهن غریزی بشر سوار شد و این ویروس خانمان سوز،خود را به جای خود حقیقی انسان جا زد.ذهن کوانتومی متشکل از غرایز و امیال تحمیلی محیط،خود را به جای روح  خدابین آدمی عارض کرد و دیوار بین روح و جسم شد. آن هم در دوران کودکی و دوران پذیرش بی چون و چرایمان.تا به خودمان بیاییم دیدیم که علم و عرف و اجتماع و... این شخصیت حایل بین روح و جسم خاکی را  بر ما تحمیل کرده است.و این شخصیت، اسمش شد روان متجدد ، مترقی و دانشور نوع بشر که هر روز باید بر گزاره های علمی و تکنولوژیک اش افزوده شود!اکنون به جایی رسیده ایم که مجموعه ای معظم و طویل از برداشتها و انگاره های حسی را که ذهن غریزی در طول تاریخ، جمع آوری کرده است، طبقه بندی و تفکیک کرده و اسم اش را علم گذاشته ایم !جالبتر اینکه به مانند آن مرد نحوی مولانا این علم را مایه فخر و مباهات خویش و عامل برتری و سیادت خود بر کشتی بان بی سواد روشن ضمیر نموده ایم.

آن یکی نحوی به کشتی در نشست                   رو به کشتیبان نهاد آن خود پرست

گفت هیچ از نحو خواندی؟گفت:لا                    گفت نیم عمر تو شد در فنا

تا کی رسد که در گرداب در هم تنیدن خاک وافلاک و درسیاهچاله ی پیچش زمان و مکان،هیچ چیز جز ضمیر روشن آن مرد کشتیبان و شنا کردنش به کار نیاید:

                  باد کشتی را به گردابی فکند                         گفت کشتیبان به آن نحوی بلند

                 هیچ دانی تو شنا کردن بگو                          گفت نی ای خوش جواب خوبرو

     گفت کل عمرت ای نحوی فناست                   زانکه کشتی غرق این گردابهاست        "مولوی"

 نمی گویم این علم لازم نیست-اکنون که کار به اینجا رسیده لازم است-ولی نباید هدف باشد و نقطه ی انحراف، در همین دو راهی هدف و وسیله مکتوم است.برای رسیدن به آن ابرانسان،باید این عالم خاکی و تحمیلی را  در هم بشکنیم و آن "آدمی" را که خالق در خلقتش فتبارک الله گفت،از اسارت این ذهن عرضی برهانیم و از نو زنده کنیم

آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست                 عالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمی    "حافظ"

شاید برای من بشر سخت باشد که بپذیرم آنچه را که به نام "من" می شناسم چیزی جز گزاره ها و انگاره های تحمیلی اجتماع بر من و یا  به قول روانشناسان،چیزی جز "شرطی شدگی های من" نیست که اسمش را "من" نهاده ام و اینگونه نسبت به آن متعصبم.آن "من حقیقی"، در پشت این " خود کذایی" پنهان است و تا از این خودیت دروغین خود نمیرم به آن خود حقیقی گویای اسرار نخواهم رسید:

                   آب دریا مرده را بر سر نهد               ور بود زنده ز مردن کی رهد؟

                  چون بمیری تو ز اوصاف بشر            بحر اسرارت نهد بر فرق سر        "مولوی"

این"خود کاذب" باید از میان برداشته شود تا مغزچهار بعدی بشر، امواج عالم روح و فطرت را دریافت و در حد توان، به زبان خاک ترجمه کند.

                  "فاقم وجهک للدین حنیفا * فطرت الله التی فطرالناس علیها"

در این دنیای جدید است که دیگر "خودی" باقی نمی ماند که برای بیشتر بهره بردن از خاک با دیگر "خودها" به ستیزه برخیزد. موانع،حجاب ها و پرده هایی که "من کذایی" به دور حقیقت وجودی انسان کشیده است کنار می رود و در این هنگامه است که به قول آرتور شوپنهاور،تحمیل گر و رنج آفرین به عیان می بیند که خودش در وجود همه ی آنان که رنج می برند زندگی می کند.

آری، در این عالم است که روشن می شود، این جمله ی معروف  شیخ ابوالحسن خرقانی که می گوید: "اگر از ترکستان تا شام کسی را قدم در سنگ آید زیان آن مراست" ، نه یک تعارف سیاسی برای اخذ رای و نه یک فخر فروشی عرف پسندانه برای کسب وجاهت، که یک حقیقت عارفانه،در نتیجه ی فراغت از خویشتن است.

فارغ از خود شدم و کوس انالحق بزدم              همچو منصور خریدار سر دار شدم      "امام خمینی(ره)"

آنچه که به نام "خودسازی" می شناسیم،فرایندی است که طی آن،انگاره ها و گزاره های "خود  فرد"، با ارزشها و معروفات جامعه، منطبق و هماهنگ می گردد. در این صورت است که فرد خودساخته، به مقام صالحی می رسد و شایستگی و جواز ورود به بهشت را دریافت می کند.

اما عاشقان را چه باید کرد؟! که نه بیم دوزخ دارند و نه طمع بهشت،نه رغبت صالحی عرف دارند و نه بیم مطرودی اجتماع ،نه دنیا را می خواهند و نه آخرت را.  اینان هر آنچه می بینند، چین زلف نگار است وبس.از تجلیات معشوق-چه دنیا باشد و چه عقبا-فقط سراغ معشوق را می گیرند.این جماعت شوریده را چه حاجت به "خویشتن" است؟ که "خود" برای زیستن در دنیا و لذت بردن از "لحم طیر مما یشتهون " در بهشت لازم است،و اینان نیک می دانند که "الدنیاء والاخره حرام علی اهل الله".

             ما در دو جهان غیر خدا یار نداریم             جز یاد خدا هیچ دگر کار نداریم

           ما شاخ درختیم پر از میوه ی توحید            هر رهگذری سنگ زند عار نداریم      "مولوی"

اینان، جز دیدار دوست و نیستی در او، آرزوی دیگری ندارند که نیازی به "خود" باشد

مده از جنت و از حور و قصورم خبری     جز رخ دوست نظر سوی کسی نیست مرا      "امام خمینی(ره)"

مقصود عاشقان،نه "خودسازی" که "خودسوزی"است، تا این  ققنوس کذایی را بسوزانند و فطرت خویش را از زیر خاکستر این "خود دروغین" به پرواز در آورده و حقیقت وجودی خود را متصل به دریای عظمت و زیبایی معشوق ازلی ببینند.در این صورت است که  سایه ی طوبی و دلجویی حور لب حوض را به اهل اش و به ققنوس های ساخته شده –و نه سوخته- خواهند سپرد.

سایه ی طوبی و دلجویی حور و لب حوض               به هوای سر کوی تو برفت از یادم       "حافظ"

+ نوشته شده در دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 22:2 توسط جهانبخش سلمانیان |

عصر پسا فلسفه

 (من ایمان می آورم،پس هستم)

اسحاق نیوتن معتقد بود " عالم وجود، تماما رویایی است که در اندیشه خداوند جاریست" و آلبرت اینشتین، همه ی عالم را یک سوپ کوانتومی متشکل از ذرات چشمک زن فوتون می دانست که با یک اندیشه متعالی متمرکز می شوند و تصویر ما را می سازند و این ذرات آنقدر تند چشمک می زنند که ما گمان می کنیم هستیم. و حقیقت این است که ما هستیم ولی نه در اینجا که در عالمی متعالی تر. ما در آن عالم فقط به وجود خویش واقفیم و بس. اینشتین راه ورود به این عالم را تخیل می داند و تخیل را بالاتر از واقعیت نمره می دهد.او معتقد است در آن عالم یک فرا آگاهی وجود دارد که  علوم این عالم در مقابل آن جزئی بیش نیست و همو می گوید" فقط می خواهم بدانم خداوند چگونه اندیشه می کند،باقی جزئیات است." اینشتین معتقد است بدون بینش عرفانی، درک عالم بسیار ابتدایی است و این همان جام جم حافظ است که عاقلان را یارای درکش نیست:

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولی                 عشق داند که در این دایره سرگردانند

فارغ از محتوای این بحث، معتقدم به زودی فلسفه ی ایمان، هیبت پوشالی رنه دکارت و شک گرایان را در هم خواهد کوبید و عبارت "من ایمان می آورم، پس هستم" در عالم قیاس،هستی استقرائ شک گرایان را که"من شک می کنم ،پس هستم"نیست خواهد کرد.همه چیز در عالم کوانتوم به سود ایمان است که اگر ایمان آوریم و دل پاک کنیم، به محدوده ای خواهیم رسید که منظره ی این عالم از آنجا ذرات چشمک زنی بیش نیست.محدوده ای که کلمات این عالم از وصف اش عاجزند چرا که این کلمات برای این عالم و توصیف منی ابداع شده اند که در اطراف من حقیقی خویش تنیده ام."من حقیقی" همان وجود فطری من است که جز خدا را نمی بیند و این تارها و عناوین اطراف جوهره فطری من است که اجازه پرواز به ماورا را به فطرت من نمی دهد.

باید از این من هایی که برای خود تنیده ایم گذر کنیم تا به "من حقیقی "برسیم و این همان از خود بی خودی عرفانیست که در منظر حافظ و عطار و مولوی جز با مستی امکان پذیر نیست.هشیاری را که " من های تنیده شده در اطراف من حقیقی خویش" را در کنار هم می چیند و فلسفه می بافد در این عالم راه نیست و به قول علامه طباطبایی

پرستش بمستی است درکیش مهر         برون اند زین جرگه هشیارها

معتقدم اقبال عمومی به سمت ماورا ،بلایی را بر سر شک گرایان دکارتی خواهد آورد که آنها بر سر متعبدین کلیسا آوردند.تعبد با بنیه ای فراعلمی و کوانتومی آنچنان قدرتمندانه بازگشته است که ماده گرایان را فرصت آه گفتن هم نخواهد داد.به زودی ایمان و تعبد شرط وجود خواهد  شد که" من ایمان می آورم، پس هستم".

باز هم می گویم "زوال،سرنوشت محتوم تمدن های بی ایمان است" و اکنون در ابتدای دوران پسافلسفه ی مادی و آغاز استیلای مترجمینی مثل ویلیام جیمز ،وین دایر و دیپاک چوپرا بر افکار عموم هستیم که تکلف گویی های عرفای خود ما را بر ما ترجمه کرده اند.هنوز هم می سوزم از اینکه در اوج بی خیالی ما، مولوی ما به ترکیه ایها اهدا شد و بی صبرانه منتظریم تا یکی بیاید و حافظ و عطار و حلاج را به نام خود مصادره کند کاری که بعید نیست به زودی عربها انجام دهند!!

می گویند ریشه ی فکری مدرنیته که بر علیه سنت و دگم های ارسطویی و قرون وسطایی قیام کرد در یونان باستان بود و یونانیان قرنهاست که به این ریشه بودن خود می بالند و اکنون در دوران بعد از ماده گرایی و آغاز سلطنت ایمان عرفانی،"ایران بعد از اسلام" می تواند ام القرا باشد اگر مواظب حافظ و عطار و مولوی باشیم تا از ما نربایند!!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 20:17 توسط جهانبخش سلمانیان |

حافظ و شاعر

همیشه حافظ را  تحسین کرده ام به خاطر بینش متعالی که نسبت به اتفاقات و وقایع پیرامونی خود داشته  و به دیده تحقیر نگریسته ام شعرا و تحلیل گرانی را که این "بینش" را "تعبیر" پنداشته و ناشیانه صورت را تقلید کرده اند.تفاوت حافظ و شاعر در این است که حافظ چنین بینشی دارد و شاعر چنین تعبیری. او می بیند و می نالد و این نادیده تشبیه می کند.

ز شرم آنکه به روی تو نسبتش کردم                      سمن به دست صبا خاک در دهان انداخت

و این واقعیتی است برخاسته از بینشی فرازمینی که سمن، از شرم نسبت به روی معشوق، خاک در دهان ریزد. ما زمینی ها از زیبایی این تعبیر وتشبیه و حسن تعلیل لذت می بریم و حافظ از این واقعیت. مساله این است که ما خاکزیان گستاخ، فقط چند فرمول فیزیکی برای نشستن غبار بر پرچم یاسمن داریم و هرچه غیر از آن را "اوهام بشر در عصر بی علمی"، "تخیلی کودکانه" و یا "تعبیری شاعرانه" می پنداریم و حال آن که واقعیت چیز دیگریست.

 تخیل،واقعیتی انکار ناپذیر است در عالمی متعالی تر و یا نازلتر از سطحی که در آن زیست می کنیم و زندگی جز در لحظه اکنون یا خاطره ایست از گذشته ویا رویاییست از آینده و این هر دو خیال اند و اگر نیک بنگریم اکنون نیز تخیلی ست در عالمی متعالی تر.عالمی که موضوعیت زمان در آن مسخره به نظر می رسد و واقعی ترین عالم هاست.

واقعیت، تجلی حقیقت در آیینه باورهای ماست.حقیقتی که مطلق است و این باورهای متفاوت ماست که واقعیات را نسبی می نمایاند همچون تصاویر متفاوتی که محدبترین تا مقعرترین آینه ها از یک موجود واحد دارند.اینکه ما تصویری در آن سوی آیینه عشقیم و فقط یک تصویر موهوم،واقعیتی انکار ناپذیر در بینش عاشقانه است.

عکس روی تو چو در آینه ی جام  افتاد                   عارف از خنده می در طمع خام افتاد

حسن روی تو به یک جلوه که در آینه کرد               این همه نقش در آیینه ی اوهام افتاد

این همه عکس می و نقش نگارین که نمود               یک فروغ رخ ساقی ست که در جام افتاد

"دکتر وین دایر" جدیدا به این نتیجه رسیده است که ما و دنیایی که در آن زیست میکنیم رویا و یا تخیلی ست درون اندیشه ای متعالی تر که او آنرا اندیشه خداوندی و یا هوش کائنات میداند و با این رویا دنیایی ساخته شده که ما نقش های موهوم آن خیال، در دنیای متعالی خداوندی هستیم. همانگونه که ما در رویاهای شبانه و یا تخیلات روزانه خود عوالم متعددی می سازیم با بازیگران بسیار که نسبت به دنیای ما خیالی بیش نیستند ولی در عالم خودشان زیست می کنند و ای بسا خالقشان را انکار می کنند.

به نظر میرسد این دکتر روانپزشک ما در کلاس اول مکتبی درس میخواند که حافظ استاد کامل آن است که می گوید ما تصویر چهره ی یار در آیینه ی عشقیم و چون در پشت آینه ایم پس نیستیم.و اگر کسی به آنسوی آینه راه یابد و عالم را ببیند که تصویری بیش نیست لاجرم باید لب بر هم بدوزد و گرنه سرنوشت اش چوبه دار است:

گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند       جرم اش این بود که اسرار هویدا می کرد

تفاوت حافظ و شاعر در این است که حافظ می بیند و شاعر "دیدن" را نقاشی می کند و این میدان دید، نه آن معرکه ایست که امثال "شاملو" حافظ را در آن به آتش کشیده اند. بلکه گستره این میدان، عالمی ست که ما و "شاملوها" را بازیگران موهوم در یک تخیل زمان دار می داند.

در دنیای حافظ،هر آنچه برای تحسین مردم باشد ابتذال است و در دنیای شاعر،حافظ برای خوشایند اندک مردم مست، تا حد یک اپیکور دائم الخمر تنزل می یابد.

تفاوت حافظ و شاعر در این است که سروده های حافظ، تجلی ناله های فرازمینی او در زمین است و قافیه بندی های شاعر،صورتگری جلوه هاست.آن تجلی، به جبر ماورایی ست و این صورتگری، به اختیار خاکی.

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 18:57 توسط جهانبخش سلمانیان |

الکی الکی!!

اصلا قصد نوشتن پست جدید نداشتم ولی چه کنم که برای فرار از کامنتهای اعتراضی رفقا هم که شده باید الکی الکی یه چیزی بزنم!انصافا شما بودید در برابر این کامنتها چیکار می کردید؟!

وجدان سلمانیان:

این چیه نوشتی بچه؟! مطلب نداری وقت مردمو چرا میگیری؟!

گلصنم:

شما خوب کاری می کنید واسه وبلاگتون وقت نمیذارید!

مهدی شیخ(آخر تمرکز):

نه درست پست میذاری نه پست درست میذاری!!

سه الف(مجدالدین حاضرجواب):

خدا رحمتت کنه!!

بیان(روح الله متفکر دائم الگیر):

میگم یه وقت خسته میشی این قدر زود زود می نویسی ها!(جهان بالا به روز اول قارداش!!)

حس پنهان(یه گیر دهنده تازه وارد):

شعرت واقعا عالیه اما آپ کن دیگه!!

.

.

.

حالا شما بگید من چیکار کنم؟!دستنوشته ها رو که نمیخوام زمان انتخابات بزنم، سیاسی هم که حسش نیست. تحلیل فرهنگی هم که کسی حوصله خوندنشو نداره!


پ.ن.1 : این قسمت پ.ن رو هم به تقلید از رفقا می نویسم.

پ.ن.2 : تراکتورسازی تبریز داره مثل تراکتور میاد بالا! بیاد لیگ برتر غوغاست!اینم سایت هواداراش!

پ.ن.3 : به گزارش خبرگزاری فارس قراره حسین نقاشی و محسن منصوری تو دانشگاه تهران با هم مناظره کنند خبرش اینجاست! من پارسال به دستور!محسن خان منصورالدوله در یک میزگرد مطبوعاتی در سایت آفتاب با حسین نقاشی برا مباحثه رفتم(اینجا بخونید).موقع برگشت تو اتوبوس تا میدون انقلاب با هم اومدیم.اصلاح طلب اصلاح طلب بود و افکارشو اصلا قبول نداشتم ولی از رفتارش خیلی خوشم اومد! برعکس محسن که با هم همفکریم ولی از رفتارش زیاد خوشم نمیاد!خودشم میدونه.

پ.ن.۴ : بقیه رو نمیتونم حدس بزنم ولی روح الله متفکر و مجدالدین رو تقریبا میتونم حدس بزنم چه کامنتی برام میذارن خصوصا روح الله رو که مطمئنا یه کامنت خصوصی وحشتناک!برام داره.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11:9 توسط جهانبخش سلمانیان |

       چه باشد گر نگارینم بگیرد دست من فردا        

                                                               ز روزن سر درآویزدچو قرص ماه خوش سیما

      در آید جان فزای من،گشاید دست و پای من

                                                                 که دستم بست و پایم هم، کف هجران پابرجا

     بدو گویم به جان تو که بی تو ای حیات جان

                                                            نه شادم می کند عشرت نه مستم می کند صهبا

     وگر از ناز او گوید برو،از من چه می خواهی

                                                                زسودای تو می ترسم که پیوندد به من سودا

     برم تیغ و کفن پیشش چو قربانی نهم گردن

                                                                  که از من درد سر داری مرا گردن بزن عمدا

     تو می دانی که من بی تو نخواهم زندگانی را

                                                                  مرا مردن به از هجران بیزدان کاخرج الموتی

     مرا باور نمی آمد که از بنده تو برگردی

                                                                 همی گفتم اراجیفست و پنهان گفته اند اعدا

     تویی جان من و بی جان ندانم زیست من باری

                                                                       تویی چشم من و بی تو ندارم دیده بینا

     رها کن این سخن ها را بزن مطرب یکی پرده

                                                                    رباب و دف به پیش آور اگر نبود تو را سرنا

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 9:25 توسط جهانبخش سلمانیان |

نیایش

الهی، چنانم مگردان که چونان گذشته خویش و در محضر آفتاب، کلبه ای بی روزن از زمان و

مکان بسازم و درونش شمعی برای گریز از ظلمت جستجو کنم.

الهی سالها اندیشیده ام که برهانی بیابم و تو را ثابت کنم و امروز جهل دیروزم مرا به شگفت

آورده است که کدامین برهان بر نفی تو بود که مرا جسارت اثبات تو باشد.

الهی زیباتر از آنی که به چشم دیده شوی،ولی من تو را در شکفتن گلی بر درختی

                                                                          افتادن سنگی از صخره ای

                                                                                 و ارتعاش حنجره پیرزنی حس کردم

غروب بود که لبخند زدم  و ابر سیاه آسمان را پوشانده بود

همه محزون بودند

فریاد زدم ! ای اهل عالم! این همان است که نمی بینم!

الهی، چنانم کن که خویشتن را آگاهانه برگزینم و روا مدار که تحمیل خاک را و زمان را "من"

بپندارم و متعصب اش گردم.

الهی، من به اختیار ایمان دارم و به تقدیر نیز،

 و تو ای خلاق هستی بخش، تقدیرم را چنان بنویس که اختیارم مرا از تو باز ندارد.

 

الهی! روا مدار که جز به تکلیف بیندیشم و نتیجه را که فقط در دایره حکمت توست از خود و

برای خود بخواهم.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 12:25 توسط جهانبخش سلمانیان |

 بازگشت ایمان 

تقدیم به بالا نشینانی که دنیای دیروزم را به سخره گرفتند تا دوباره بیندیشم

  با اطمینان کامل می گویم:زوال،سرنوشت محتوم تمدن های بی ایمان است و صدای شکستن استخوان های مادی گرایی هر روز واضح تر از دیروز به گوش می رسد و به شنوایی آنان که این صدا را نمی شنوند شک دارم.

در آمریکا- مرکز مادی گرایی و اصالت سود و سرمایه-پر فروش ترین کتاب در مقیاس نیویورک تایمز، ترجمه ایست عامه پسند از مفاهیم عرفانی مولوی و حافظ..

"درمان با عرفان" عنوان کتابی است از "دکتر وین دایر" یکی از بزرگترین روانشناسان و روانپزشکان دنیا. و من به جرات می گویم نقش وین دایر در این کتاب نقش یک مترجم با دید روانشناختی است.

کم کم همه به این نتیجه خواهند رسید که دنیا با ایمان اداره می شود و آنچه اکنوم داریم حاصل باورهای پیشینیان ماست و اگر در ایمان مجدد شتاب نکنیم مامنی برای روح در آینده نخواهد بود.

اکنون به حماقت دیروزم می خندم که "مرکب خاکی من" را "من" می پنداشتم ، حال آنکه من فراتر از آن بودم.و این مفهوم و عصاره کلام وین دایر در این کتاب است.

میلیون ها نفر در سراسر اروپا و آمریکا با خواندن مطالب این کتاب دست به تحول در خویشتن برای نیل به آرامش زده اند و عجب حکایت جالبی است که بسیاری از روشنفکران درون تمدن ما با سنتی و غیر علمی خواندن این افکار انگشت اشاره به سمت پیشرفت های صنعتی و اجتماعی همین مردمی گرفته اند که از خویش گریزانند.

نمی دانم شاید روند این باشد که روشنفکران ما نیز همچون آنان باید پروسه ای سیصد، چهارصد ساله برای بازگشت مجدد به معنویات طی کنند.

آنان خجالت می کشند که بگویند:" حق با شماست و ما اشتباه کردیم که از سر بغض کلیسا معنویت را کلا منکر شدیم  و خود را خاکی خاکی نمودیم" و روشن اندیشان ما، دیروز آنان را هدف امروز خود کرده اند.

زمانی آنان منکر خدا بودند و خلاق هستی را قدرت بی نهایتی می پنداشتند که ساخته و پرداخته ذهن بشر سنتی بود و اکنون "فلورانس اسکاولشین" خدا را تنها درمان دردها و تنها نجات دهنده از گردابی می داند که بشر ماده گرابرای خود ساخته است  و همو می گوید: هر آن نهالی که بذر خداوندی ندارد باید از ریشه برکنده شود.

با اطمینان کامل می گویم که به زودی جهان تسلیم ایمان خواهد شد و معنویت حاکم بلامنازع دنیا خواهد شد.

به عقیده من، ظهور معنویت های غلط و عرفان های کاذب کنونی بهتر از بی قید و بندی بعد از مدرنیته هست. حداقل اش این است که مردم را با اهمیت و نقش ایمان آشنا می کند و دلها را برای پذیرش ایمان واقعی مهیا می سازد.قبولاندن حقیقت مطلق به کسی که به چیزی هر چند غلط ایمان دارد و دنیا را فراتر از ماده می داند، بسیار آسانتر از قبولاندن به خاکزیان حس گرایی است که دنیا را در حواس پنج گانه خود خلاصه کرده اند و غیر آن را اوهام بشر سنتی و غیر قابل باور می دانند.

این پروسه و حرکت دنیا به سمت معنا،پاسخی است به سوال دوران نوجوانی من که" دنیا چگونه آمادگی پذیرش مصلح را خواهد داشت؟".

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت 11:8 توسط جهانبخش سلمانیان |

ماجرای انتصابات جادتبریز۸۴

تقدیم به بچه های باصفای جادتبریز که بسیار دوستشان دارم

تا آنجا که یادم می آید اوایل مهر 1384 بود که توسط خانم نوریان برای جلسه ای پیرامون   تکلیف شورای مرکزی جادتبریز به دفتر مرکزی جامعه اسلامی دانشجویان دانشگاه تبریز دعوت شدم. آن موقع من دبیر جاد دانشکده فنی بودم و با کمک برو بچه های فنی(ایوب سلیمی پرکار، محمد دهقان هیجانی،حسین کرمانیان خوش تیپ،علی جعفری خونسرد و اواخر منصور غفاری با سواد)- که بعدها اغلب از اکابر جاد تبریز شدند- دانشکده فنی را می چرخاندیم. خانم نوریان در اصل از اعضای دانشکده دامپزشکی بودند ولی به واسطه پرکار بودنشان و حمایت های دبیر وقت(محمدعلی خان میسمی الدوله) تقریبا به همه کاره واحد خواهران و شخص دوم جادتبریز تبدیل شده بودند.  موضوع جلسه در مورد تکلیف شورای مرکزی آینده بود و من تازه در آن جلسه نیم ساعته ای که بین من و ایشان برگزار شد پی بردم که اوضاع جاد تبریز جالبتر از آن است که فکرش را می کردم،تازه فهمیدم که از یک طرف ما به عنوان فرزندان و نوادگان! احمد عزیزی در پی مقدمه چینی برای برگزاری انتخاباتیم و از سویی دیگر عده ای با منحل اعلام کردن شورای حاضر و گزارش آن به مسئول تشکیلات دفتر مرکزی جاد در پی انتصاباتی جانانه اند.بالفور و بدون درنگ!قضیه را به صیاد فتحی و مهدی رضواندوست اطلاع دادم و بلافاصله جلسه ای در خوابگاه ولیعصر برگزار شد و تازه بعد از آن جلسه فهمیدم که بغیر از خانم نوریان و محمد علی میسمی چه افراد دیگری پشت قضیه اند و سهم بسزایی در معادلات انتصابات جادتبریز دارند.مقصود اروجی خوش قامت، آقا سعید رستگار خوش سیما،بابک محمدزاده سیاسی ، نادر حیدری فرد دوست داشتنی و فاطمه رزمی تئورسین.

رسول حیدری خوش اخلاق آن موقع دبیرکل اتحادیه بود و آقا مهدی با کمک علیرضا سمسارزاده محبوب، واحد تشکیلات دفتر مرکزی را اداره می کرد.شماره های آقا رسول و آقا مهدی را بچه ها به من دادند و گفتند قدرت بیانت خوب است، و تو با آنها صحبت کن. و من با هر دو بزرگوار صحبت کردم ولی از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان!در همان صحبت اول با رسول فهمیدم که قضیه انتصابات جدی است و تقریبا روی نفرات هم بحث شده و فقط تصمیم نهایی مانده است که آن هم بعد از حضور حاج مهدی و حاج علیرضا در تبریز اتخاذ خواهد شد. هر چند بعدا علیرضا سمسار همه معادلات و تصمیمات قبلی را بر هم زد ولی به قطع می دانم که قبلا تصمیم گیری شده بود.

ما گروه طرفداران انتخابات که اکثریت قاطع جامعه از حیث کمی بودیم خود را به آب و آتش می زدیم تا از حقوق خود دفاع کنیم، بیانیه می نوشتیم ، جلسات متعددی را با اعضای با سابقه برگزار می کردیم.با خانم رزمی، با آقای اروجی و... یکبار یادم نمی رود گفتند: در دانشکده فنی جلسه مهمی با حضور نماینده دفتر مرکزی! جناب آقای فلانی! هست که البته ایشان برای تحقیق در مورد استاندار!!! آمده اند و به صورت ضمنی به مسائل جادتبریز هم رسیدگی خواهند کرد!!  بعدها که من به هیئت عالی نظارت اتحادیه راه پیدا کردم فهمیدم این نوع تصورات چقدر بچه گانه بودند!!

بالاخره بعد از روزها کشکمکش کاروان واحد تشکیلات دفتر مرکزی در تبریز به زمین نشست و حاج مهدی و حاج علیرضا-که آن موقع حاجی نبودند-وارد دفتر مرکزی جادتبریز شدند.ولی روز اول بیشتر از آنکه صرف حل و فصل مشکلات جامعه شود صرف دفع بلایای آسمانی شد که بتوسط برخی اعضای باسابقه دامنگیر ما شده بود و آن جلسات با اشخاص بیرون دانشگاه بودکه...(بگذریم) واین قضیه حاج مهدی را کاملا کلافه کرده بود به طوری که شرط کرد برای بار دوم در صورتی در تبریز حاضر خواهد شد که فقط مسائل و جلسات جامعه باشند و شرط حضور خود را عدم وجود مسائل حاشیه ای عنوان کرد.

جلسه برگزارشد.ما خواهان انتخابات و طی شدن مراحل عادی گزینش شورای مرکزی بودیم و معتقد بودیم انتصابات دلیل اساسنامه ای و آئین نامه ای ندارد.بند مربوط به انتصابات در اساسنامه را آنقدر پیش این و آن تکرار کرده بودم که بعد از گذشت سه و نیم سال هنوز هم ازبرم.میسمی دلیلش برای انتصاب شورا این بود که می گفت:من به عنوان دبیر توان و نیروی لازم برای برگزاری انتخابات را ندارم و از نظر من شورا منحل است و البته خودش هم خوب می دانست که این بهانه است.عده ای هم که مشخص نبود کدام طرفند؟!

خانم ها چهار نفر بیشتر نبودند و به غیر از خانم ها خندان و یعقوبی که دیگر قصد ادامه حضور در جاد را نداشتند خانمها نوریان، منصور، سیار و نوروزی باقی مانده بودند که درصورت انتخابات و انتصابات تفاوتی برایشان نمیکرد ولی خانم نوریان به خاطر اصرار شدیدشان بر حضور آقای اروجی و آقای رستگار در شورا قطعا طرفدار انتصابات بودند و می دانستند در صورت انتخابات احتمال حضور این بزرگواران کم است. البته بچه ها با آقای رستگار مشکل چندانی نداشتند ولی با آقای اروجی بنا به دلایلی مشکل داشتند که یکی از آنها تهدید به رد صلاحیت احمد عزیزی درانتخابات سال قبل بود.

حضور اول واحد تشکیلات در دفتر تبریز فقط با صحبت تمام شد و یک هفته بعد با حضور مجدد حاج علیرضا در تبریز بحث مجددا پا گرفت........

 

 

این داستان به شرط سیاسی نشدن قضیه و پیش  نیامدن دلخوری همچنان ادامه خواهد داشت....

 

+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 12:0 توسط جهانبخش سلمانیان |

ایمان مجدد

تقدیم به وجود پاک و مقدس آقا ولیعصر(عج) که حضورش آرامبخش دلهاست

روزهاست که فکر مشغولی دارم و به چیزهایی می اندیشم که تاکنون فرصت اندیشیدن نداشته ام ویا شاید سرسری و بدون تفکر از کنارشان گذشته ام. وجودم مملو است از کهنه های تازه. جملاتی روحم را تکان می دهند که سالهاست آنها را ازبرم و اشعاری را از عمق وجود زمزمه می کنم که سال اول دانشگاه مدام در مشاعره های دوستانه میخواندم و بر دوستان شاعرم پیروز می شدم:

"گرگ اجل یکایک از این گله می برد                این گله را نگر که چه آسوده می چرد!"

"دنیا دو روز است، یک روز با تو و یک روز علیه تو،آنروز که با توست غره مشو و آن روز که علیه توست صبور باش که هر دو رفتنی است"

"برای دنیایت چنان بکوش که گویی مرگ نیست و برای آخرتت چنان باش که گویی لحظه ای دیگر خواهی مرد"

"بگذارید و بگذرید،ببینید و دل مبندید که دیر یا زود باید گذاشت و گذشت"

و...

شاید آنقدر در تفکرات روزمره مشغولیم که هرگز خاصیت جلادهنده این جملات را درک نکرده ایم و هرگز این جملات را زندگی نکرده ایم. شنیدن این جملات و برای لحظه ای هیجان، از عهده همه کس بر می آید ولی زیستن این جملات مرد می خواهد،باور میخواهد، تمرین می خواهد ، تحمل درد و سختی می خواهد  و در کنار همه این ها موهبتی از سوی خالقی مهربان که مرگ را مدام در مقابل چشمان تو مجسم کند.باز هم می گویم "چه قدر فاصله هست بین شعار و شعور؟!" واقعیت این است که ما این جملات را ازبریم و در گوشه ای از ذهنمان به دیوار آویخته ایم به مانند تصویری از یک منظره زیبا در کنجی از اتاق، و حقیقتا چنین تعبیری با هضم شدن در این جملات متفاوت است.

عادت دارم بیشتر از آنکه مناسبت های تقویمی مرا وادار به نوشتن کنند با اقتضائات روحی خود بنویسم و اکنون نیز از این قاعده مستثنا نیستم اکنون نیز می نالم از اینکه چرا اینقدر فاصله هست بین این من و آن منی که باید باشد. وخدا، این مهربان معبود، نیک می داند که چگونه مرا به خود آورد.اکنون با عمق وجود تسلیم این پیام قدسی میشوم که هرچه از جانب معبود برسد جز به مصلحت مخلوق نیست و بی هیچ واهمه ای اعتراف می کنم که تاکنون تسلیم  نبودم ولی این جمله را بسیار دوست داشتم و ازبر بودم. تسلیم می شوم و ایمان می آورم. و خوب می دانم که پیش از این نیز هم مسلمان بودم و هم ایمان داشتم وعجز قلمم قادر به نگارش این تفاوت نیست جز اینکه زمانی قبول داشتم و اکنون زندگی می کنم.

اکنون ایمان دارم که آزادی و اسارت در هم تنیده اند و آزادی، جز به معنی اسارت در دام معبود نیست و چقدر بدبخت اند آنانکه اسارت درزندان غریزه را به آزادی تعبیر میکنند و هر چه غیر از آنرا اوهام بشر سنتی می دانند. آن آزادی که مرگ مقید اش کند چه مفهومی دارد؟!به تمام دنیا می گوییم که ما سنتی های غیر روشنفکر! فریاد آن آزادی را سر می دهیم که مرگ نیز جلودارش نیست.

با خدا بودن و برای خدا بودن بزرگترین آزادی و موهبت خداست چقدر لذت بخش خواهد بود اگر خود را جزئی از وجود مطلق فنا ناپذیر ببینی.نمی گویم بدانی،می گویم ببینی و این هر دو متفاوتند.

آری! آیاتی که در قرآن خوانده ایم و حکمتهایی که در نهج البلاغه بدان اندیشیده ایم و هزاران سخن شیرین که پای منابر شنیده ایم اگر بستری برای نصب شدن در وجود آدمی نداشته باشند جز چند تابلوی نقاشی زیبا در کنجی از اتاق، چیز دیگری نیستند و مثل حاملان آنها در قرآن مثل زیباییست. و چقدر خوشبخت است شیعه با این همه بستر!بستر ولایت که همیشه آماده آزمودن است، کربلا که امتداد از هابیل و قابیل تا غزه در اکنون و دجال در آخرالزمان دارد. و مصائب، سختی ها و مشکلاتی که چونان باران رحمت هر روز بر سر فرو می ریزد تا زندگی را وارد آموزه های قدسی کند اگر قدر بدانیم و به حکمت الهی ایمان بیاوریم.

آری!وضو بگیریم،رو به قبله قیام کنیم، نیت کنیم و از نو ایمان بیاوریم.    

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت 11:32 توسط جهانبخش سلمانیان |

عرصه فرهنگ: شورش یا انقلاب؟!

تقدیم به دوستانم "روح الله متفکر آزاد" و " محمد علی میسمی" که یکی در شرق و دیگری در غرب عالم است.

بدون شک بزرگترین و مهمترین نقطه تمایز انقلاب اسلامی ایران با سایر انقلاب ها،ریشه فرهنگی آن و وجود انگیزه های دینی و الهی در انقلابیون و حرکت های مردمی آنان بوده است. بر خلاف بعضی دیدگاه ها که انگیزه های دینی و فرهنگی را به عنوان شاخه و بعدی از ابعاد مختلف انقلاب بیان میکنند معتقدم اعتراض به فضای فرهنگی زمان شاه، ریشه و روح حاکم بر حرکت انقلاب اسلامی ایران وتغییر ساختارها بوده است و تصور فرهنگ به عنوان علتی در عرض سایر علل وقوع انقلاب، نشات گرفته از عدم جامع نگری ما در تعریف و تلقی از واژه فرهنگ و تفکیک سخت افزای و مکانیکی آن از سایر مقوله ها مثل اقتصاد، سیاست و... است.

به عنوان مثال اعتراض به کاپیتولاسیون سیاسی ریشه در ظلم ناپذیری و عدالتخواهی مکتب تشیع داشت و مخالفت با ریخت وپاش در جشن های دو هزارو پانصد سالگی شاهنشاهی به علت وجود فرهنگ اسراف گریزی در روحیات انقلابگران بود که به عنوان ارزش های اسلامی در درون آنان نهادینه شده بود. در یک جمله می توان گفت" امر به معروف و نهی از منکر" به عنوان یک فرهنگ دینی، و ارزشی در طول ارزش های مذکور، عامل اصلی اعتراضات مردمی در حوزه های مختلف سیاسی،اقتصادی،اجتماعی و... بود.شاید اگر قانون کاپیتولاسیون در کشوری مثل هند به اجرا گذاشته می شد به علت بافت فرهنگی آن و اعتقادات خاص مردم هند هیچ گاه با اعتراضات گسترده مردمی مواجه نمی شد کما اینکه در زمان استعمار این کشور توسط بریتانیا بسیاری از این قبیل قوانین با بی تفاوتی مردم به اجرا گذاشته شد. ویل دورانت در کتاب "مشرق زمین گاهواره تمدن" اعتقاد به کارما یا تناسخ را- که به عنوان یک فرهنگ اعتقادی در هند رواج دارد- به عنوان عامل اصلی ظلم پذیری و بی تفاوتی هندوها معرفی می کند.

خلاصه کلام اینکه به اعتقاد حقیر،اولا نگرش با چشم معترض و ارزش گرای فرهنگ دینی  به ساختارهای مختلف اجتماعی،سیاسی و اقتصادی، در سطح ملی و جهانی، عامل اصلی انقلاب اسلامی ایران و نقطه تمایز آن با سایر انقلاب های دنیاست و ثانیا واژه فرهنگ با توضیحاتی که ارائه شد نمی تواند به عنوان مبحثی در عرض سایر مباحث، مطالعه و بررسی شود و رابطه آن با سایر ساختارها،حداقل در جمهوری اسلامی ایران و مکتب تشیع یک رابطه طولی است. 

حال سوالی که به ذهن آدمی خطور می کند این است که آیا واژه انقلاب به معنی جایگزینی وضع موجود با وضع مطلوبی که در ذهن انقلابیون بوده و هست در همه حیطه ها به نحو احسن انجام گرفته است یا نه؟ آیا "باید هایی" که مردم بر اساس آنها علیه "بوده ها و هست ها" قیام کرده اند در همه حیطه ها پیشرفت قابل قبولی داشته اند؟در جواب باید گفت انقلاب اسلامی ایران به معنی یک انقلاب معترض به وضع موجود زمان شاه و دارای هندسه مطلوب و جایگزین در اکثر ساختارهای اجتماعی به پیش رفت سخت افزاری قابل توجهی دست یافته است و از این حیث به معنی کامل یک انقلاب است ولی در راستای روح حاکم بر انقلاب و نقطه تمایز آن با سایر انقلاب ها یعنی مقوله فرهنگ متاسفانه مدل  مطلوب و جایگزین جامع و کاملی ارائه نداده است.

در توضیح این مطلب باید گفت که در حوزه نظر و به لحاظ محتوایی از نبود تعریف جامع و واحد برای فرهنگ گرفته تا تصور نادرست جایگاه فرهنگ در کنار سایر ساختارها و در حوزه عمل نبود مدیریت کلان فرهنگی و عملکرد جزیره ای نهادها و دستگاه های مرتبط با فرهنگ، قرار گرفتن امور فرهنگی به عنوان یک معاونت در عرض سایر معاونت ها در اکثر چارت های اداری و اولویت قائل نشدن به فرهنگ به علت حاد و اورژانسی نبودن آن در بسیاری از نهادها و ده ها دلیل دیگر که موضوع بحث این نوشتار نیست موجب شده است که مدل مطلوبی از ماهیت انقلاب اسلامی ایران یعنی فرهنگ دینی در عصر مدرنیته ارائه نشود و انقلاب ما در حوزه فرهنگ بیشتر شبیه به شورش باشد تا انقلاب. یعنی اینکه ما معترض به وضع و فضای فرهنگی حاکم بر دنیا و اپوزوسیون نظم اومانیستی حاکم بر دنیاییم ولی مدل ، نظم وهندسه جایگزین را در حوزه فرهنگ هنوز طراحی نکرده ایم که این نزدیک به "شورش فرهنگی "است تا انقلاب فرهنگی، ونگرانی ها و هشدارهای پی در پی مقام معظم رهبری در مورد فرهنگ گواه جامعی است بر صحت این ادعا.

قابل ذکر است که اولا مقصود این یادداشت آسیب شناسی کامل و دقیق حوزه فرهنگ نیست بلکه ارئه چند مثال برای آشنا کردن خوانندگان عزیز با یک مفهوم است و ثانیا در این نوشتار شورش به معنی"اعتراض به وضع موجود بدون داشتن هندسه مطلوب و جایگزین" و انقلاب به معنی " تلاش و مجاهدت برای جایگزینی وضع موجود با هندسه مطلوبی که طراحی کرده و در دست داریم" تعریف و تعبیر شده است.

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 21:43 توسط جهانبخش سلمانیان |

کردانیسم بین الملل! - سوژه تفریح سیاسیون

"تقدیم به همسرم که رنج با من بودن را صبورانه تحمل می کند"

1-پدرم یک پیکان مدل 52 دارد که با آن مسافرکشی می کند. یک سال است  که تاکسی رانی تبریز روی آن خط نارنجی کشیده است تا به عنوان تاکسی کمکی فرسوده کار کند و قرار است به جای آن تاکسی نو بدهند.با پدرم رفتیم تاکسیرانی تا ببینیم کی این اتفاق مبارک خواهد افتاد. مسئول مربوطه با تندخویی هرچه تمامتر گفت:"آقا اینجا را شلوغ نکنید، معلوم نیست کی بدهند، فردا،یک ماه بعد، یکسال بعد، سه سال بعد ..." موقع برگشت ماشین استارتش خراب بود من هولش دادم ، روشن کردیم و آمدیم خانه .متعجب بودم، در این مدت پدرم اصلا به فکر مدرک کردان نبود ...

2-عضو هیئت مدیره یکی از تعاونی های مسکن مهر هستم و قرار است برای اقشار کم درآمد مسکن بسازیم. هر روز شمار زیادی از مردم بی مسکن با هزار امید مراجعه می کنند و زمان تحویل مسکن را جویا می شوند می گویم:"معلوم نیست کی آماده شوند، 3 سال بعد،5 سال بعد،7 سال بعد...."آنها هم یا انصراف می دهند و پولشان را پس می گیرند و یا می روند تا یک هفته بعد دوباره بیایند و خبر دقیق تر بشنوند. جالب است که اصلا از من نمی پرسند ماجرای مدرک کردان به کجا رسیده است؟!...

3- رفته بودم فرمانداری تبریز پیش یکی از دوستانم که در قسمت امور اجتماعی کار می کند.پیرزنی مراجعه کرده بود که پوست دستهایش از فرط شستن موکت ها و قالی های این و آن چندلایه شده بود.شوهر پیرش مریض بود. چهارصدهزار تومان پول میخواست و راحت چهارصد گرم اشک ریخت.خیلی دلم به حالش سوخت ،خواستم ماجرای استیضاح کردان را برایش بازگو کنم تا دردش التیام یابد ولی گوشش بدهکار نبود...

4-یک خانم از آشنایان دور ما هزینه آرایش ولباسش برای یک مهمانی(عروسی) پانصد هزار تومان خرج برداشته است.ماجرای مدرک کردان را مو به مو ازبر است و دو ماهی میشود که سوژه تفریحش با همین قضیه روبه راه است. مشتاقانه منتظر نتیجه است...

5-برادر خانم من نامزد است وبا انواع واقسام وام مسکن و فروش طلا جواهرات و...تازه بیست و پنج ملیون تومان پول جمع و جور کرده است تا خانه بخرد و برود سر خانه و زندگیش. میگفت فقط در روستاهای اطراف تبریز میتوان با این پول خانه خرید.سر صحبت را در مورد مدرک کردان با او باز کردم آنچنان از کوره در رفت که انگار فحش اش داده ام و چند فحش ناب خلخالی نثارم کرد....

6-با جمعی از دوستان در مورد رفع مظلومیت از بخش فرهنگ،مدلسازی فرهنگی و صف آرایی دشمنان در قالب ناتوی فرهنگی مباحثه داشتیم نتیجه این شد که ریشه همه مشکلات فرهنگی در مدرک جعلی وزیر کشور و کردانیسم بین الملل!! است...

.

.

.

راستش را بخواهید اصلا نمیخواستم وقتم را با پردازش به قضیه مدرک کردان تلف کنم  و بیشتر دوست داشتم راجع به مسائل مهمتر بنویسم ولی دیگر این قضیه چند روزیست که کاملا روی اعصابم راه می رود. البته از منظر دیگر نیز که نگریستم حدس زدم قضیه خیلی مهم است! چون وقتی مسئولان و نمایندگانی که قرار است به فکر مشکلات مردم باشند، ورد ذکرشان در دو ماه اخیر شده است" مدرک جعلی کردان" قطعا به خاطر مردم اینکار را می کنند !! و معتقدند ریشه تمام مشکلات مملکت از فرهنگی گرفته تا مسکن کلیدش در مدرک جعلی کردان است!!سیاسیون و رسانه ها هم همینطور ،خدای نکرده یک وقت فکر نکنید برای مطرح کردن خودشان و چهره شدن، این قضیه را این قدر کش داده اند و به قول دوستان، یک سوژه توپ برای تفریح سیاسی پیدا کرده اند،نه،صرفا به خاطر رفع همه مشکلاتی است که مردم دارند.همه مسائل رفع شده اند و فقط قضیه کردان مانده است که انشاالله اگر حل شود جامعه ما به مدینه فاضله بدل خواهد شد!

نمی دانم حکمت چیست؟ولی غالبا توضیحات دکتر احمدی نژاد راجع به مسائل مختلف برایم قانع کننده هستند.شاید به خاطر علاقه ایست که به شخصیتشان دارم و یا به خاطر اینکه واقعا حق با ایشان است. صحبتهایشان را در سایت رجا خواندم انصافا قانع کننده بود. یک مدرک دکترای افتخاری چقدر مهم است که به خاطرش این همه از وقت مملکت هزینه شود؟! دو ماهی میشود که اصحاب رسانه وسیاسیون و نمایندگان محترم حمله می کنند و آقای کردان ضد حمله! و پدر اینجانب هر روز دم در تاکسیرانیست و مسکن مهریون هر روز مقابل تعاونی. آن پیرزن دم در فرمانداری دخیل بسته است، برادر خانمم دنبال مسکن بیست و پنج ملیونیست، فرهنگ کماکان مظلوم است وآن خانم آشنا مدام در سایتها دنبال سوژه تفریح کردانیسم بین الملل! است.

نمی دانم چه بگویم ولی اصلا نمی پسندم یک مساله کاملا اجغ وجغ- که هرچه تلاش کردم نتوانستم در مقایسه با سایر مشکلات به آن ارجحیت قائل شوم- اینگونه حق مردم را به بازی بگیرد. معترضان با فریاد "وا صداقتا!" سوگندشان در مقابل مردم را فراموش کرده اند که به مشکلاتشان اولویت قائل شوند و جیش الکردان قطعا دو ماه است که اولویتشان رایزنی برای ابقاست تا مشکلات مردم! و اما مخلص کلام:

آقای کردان! من معتقدم شما در مورد عدم اطلاع از صحت مدرک افتخاریتان راست گفته اید و از این حیث مشکلی ندارم،مشکل من این دو ماهی ست که تلف کرده اید و باید پاسخگو باشید. شما از بدو ورود به دولتی که می بینید چه قدر پرکار است باید یا استعفا میدادید و یا به دنبال کارها بودید نه وارد شدن به این تفریح سیاسی بعضی از آقایان. فوق فوق اش از وزارت برکنار میشدید، آیا برای یک مسلمان مکلف به تکلیف برکنارشدن سخت است؟!

آقایان معترض! خواهشا سرگرمی های سیاسی را که برای قشر مرفه جامعه درست میکنید تا حوصله شان سر نرود تمام کنید و اندکی هم  "وا سوگندا" سر بدهید که در قبال مردم یاد کرده اید.ای کاش یک دهم این حساسیت را به مظلومیت فرهنگ نشان میدادید تا افکار عموم را برای یاری کردن بسیج کنید! لابد خواهید گفت به فکر آنها هم هستید ولی سوال این است که اولویتتان کدام است؟!

آقا بگذریم، دوباره اعصابم به هم ریخت ...

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 16:18 توسط جهانبخش سلمانیان |

چرا ترس از مرگ؟!

"تقدیم به مجدالدین خان معلمی که تقدیم را از وبلاگ او یاد گرفتم"

با محاسبات من تاکنون بیش از 10 ساعت از زندگی ام در ارتفاع بالای سی هزار فوت و در داخل هواپیما سپری شده است که از این میزان 7ساعت آن مربوط به سفر حج عمره و بالای 3 ساعت آن فاصله بین تهران و تبریز بوده است. احساسی که در این 10 ساعت داشته ام کاملا متفاوت از تصور لذت پروازی بوده است که در کودکی آرزو داشتم و جزئی از اجزای همان استقرایی بوده است که قرار است مرا به یک قانون کلی برساند و آن اینکه "همه آرزوهای دوران کودکی ام کشکی بیش نیستند". آن موقع پرواز را به خاطر پرواز دوست داشتم ولی الان به خاطر فرار از خستگی اتوبوس و زود به مقصد رسیدن. حتی آن حرص و اشتیاقی را که اولین بار برای نشستن در کنار پنجره هواپیما و دیدن مناظر بیرون داشتم الان اصلا ندارم و به قول بچه ها حس اش نیست. غالبا در همه پروازها برخلاف تصوری که در کودکی داشتم کاملا بی تفاوت بودم ومثل همیشه عجول برای زود به زمین رسیدن.

ولی پرواز دیشبم که از تهران به تبریز بود وساعت 23.15 از تهران بلند شد(که البته روی بلیط 20.50 نوشته بود!) کاملا متفاوت از قبلی ها بود و نه تنها بی تفاوت نبودم که وجودم سراسر مملو از ترس افتادن بود. هواپیما از بدو بلند شدن شروع به حرکات چپ اندر قیچی کرد و تقریبا از همان اول اضطراب و دلهره رفت روی مخچه و بصل النخاع همه مسافران!! خلبان گفت به خاطر شرایط نامساعد جوی و توده پرفشاری است که تا ارتفاع سی و پنج هزار فوتی وجود دارد ولی مشخص بود که هیچ کس باور نکرده است ولی من صرفا به خاطر راحتی خیال خودم و نه از روی عقل، حسن نیت دینی ام گل کرد و فرمایشات آقای خلبان را به مثابه وحی منزل پذیرفتم و خوب میدانم که این از عوارض دستپاچگی است که آدمی را مجبور میکند بدون هیچ سبک سنگین کردنی و مثل هییپنوتیزم شده ها، اولین جمله یا تحلیلی را که میشنود به عنوان حقیقت یا واقعیت بپذیرد.از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان، من سال اولی که مسئولیت جاد دانشگاه تبریز را داشتم این بلا خیلی سرم آمده بود و خیلی کتکش را خورده بودم که بعدها تصمیم گرفتم دستپاچه نشوم ولی دیشب دلهره داشتم. این دلهره زمانی شدت گرفت که حرکات موزون هماپیما به حد اعلی رسید و چند بار پشت سرهم اعلام شد که تحت هیچ شرایطی کمربندهای خود را باز نکنید. مهماندارهای بیچاره که همیشه با ادب و حوصله داخل هواپیما گشت می زدند از سر جای خود تکان نمی خوردند و اگر احیانا کسی صدایشان می زد برخلاف همیشه با تندی جواب می دادند که" مگر نمی بینید چراغ های کمربند روشن است؟!" وحتی دیشب پذیرایی هم نکردند!

در کل احساس میکردم این قضیه برای مهماندارها خیلی عادی تر و قابل هضم تر است تا من. آنها فقط ساکت بودند ونشسته، ولی مطمئنم که مثل من مرگ را مقابل چشمانشان نمی دیدند وطبیعی هم بود، بدل کاری که ده ها بار روی طنابی به ارتفاع ده متراز زمین راه میرود ممکن است در هیچ کدام از این حرکت ها نزدیکی مرگ را احساس نکند در حالی که در اولین روزها قطعا احساس کرده است.

من دیشب مرگ را خیلی نزدیکتر از آنی دیدم که تصور می کردم و چهره های مضطرب هر یک از مسافران، مرگ را برای من نزدیکتر ونزدیکتر می نمایاند.همیشه میپنداشتم که ترسی از مرگ ندارم ولی دیشب فهمیدم که چقدر فاصله هست بین شعار و شعور؟!فهمیدم که حتی آدم میتواند برای خود نیز شعارهای دروغین دهد وبه خود بقبولاند آنچیزی را که نیست!! ولی یک چیز را مطمئنم و آن اینکه هنوز دلیل ترس دیشب را نمی دانم. من که همیشه خود را نه راغب، که مجبور به زندگی میدانستم و می دانم پس چرا ترس از مرگ؟!گمان میکردم که نمی ترسم ولی اکنون فهمیدم که می ترسم ولی چرا؟!چقدر خود را در کنار آن رهبر 12 ساله ای که زیر تانک رفت حقیر یافتم!!

قضیه به آن حادی هم نبود که ما برداشت کرده بودیم. هواپیما به زمین نشست و من با فکری کاملا مغشوش پیاده شدم.دلهره مرگ تمام شد ولی دلهره "چرا ترس از مرگ؟" در وجودم زبانه می کشید.با خودم میگفتم:راستی!شهدا که ها بودند؟! همت ها، باکری ها، چمران ها و... ؟! نمی دانم. ولی به یقین می دانم که آنها در معرکه نیز از مرگ نهراسیدند ولی من ترسیدم!

اکنون بر این باورم که آدم می تواند با شعار و نه شعور! به خود نیز بقبولاند که "ما همان امتداد شهدا و شهیدان زنده ایم" و حال آنکه فرسنگ ها از ادعایمان فاصله داریم. شرط اول حسینی شدن آنست که مرگ و زندگی را عاشورایی تعبیر کنیم.  

 

+ نوشته شده در جمعه دهم آبان 1387ساعت 22:52 توسط جهانبخش سلمانیان |

چند خاطره،یک درد،یک نتیجه

پارسال همین مواقع بود که بعد از مشورت با حاج عبدالوحید رحیمی از اعضای با سابقه اتحادیه جامعه اسلامی دانشجویان و مدیر وبلاگ روشنفکر،عنوان وبلاگم را عوض کردم واسم آن را که قبلا"وبلاگ اختصاصی جهانبخش سلمانیان" گذاشته بودم به"الف لام میم"تغییر دادم. هیچ انگیزه ای از این کار نداشتم جز اینکه می خواستم اسم وبلاگم رنگ و بوی قرآنی بگیرد و از طرفی دیگر چنین فکر می کردم که چون "الم" آغازین رمز قرآن، بعد از حمد وثنای الهی است، می تواند آغاز و بدایت راهی را نشان دهد که برای زندگی خودم ترسیم کرده ام. دنیایی سراسر راز که برای رمز گشایی اش چاره ای جز شروع از"الف لام میم"ندارم. اسرار،رموز و مسائلی که تعقل سودگرای بشر مدرن چاره ای جز پاک کردن صورت آنها به بهانه سنتی و غیر عقلانی بودن نداشته است و تنها راه گلاویز شدن با این رموز پناه بردن به عقلانیت الهی است که از"الف لام میم" آغاز می شود.

شاید دوستانی که بنده را از نزدیک می شناسند و با هم وارد بحث شده ایم بدانند که من شدیدا تاکید روی"مبنای عقلانیت"دارم و هر تعقلی را با اسم فامیلش به رسمیت می شناسم مثلا عقلانیت مادی ، عقلانیت معنوی یا عقلانیت قهرمان بازی و... ومعتقدم برای کسی که با اصالت سود ولذت تعقل میکند نمیتوان حقانیت قیام عاشورا را با عقل اثبات کرد وبسیار هم دیده می شود که همین آقایان عاقل، چون با عقل مبتنی بر مادیات نمی توانند عاشورا را تحلیل کنند آن را فقط به عشق نسبت می دهند و غیر عقلانی می دانند! غافل از اینکه اشکال کار جای دیگریست و آن این است که اسم فامیل عقلشان اشتباهی است و اگر تصحیح شود می فهمند که عاشورا تلفیقی است از تفکری عاقلانه و نبردی عاشقانه و عشقی نشات گرفته از عقلانیت خدا محور است.

آغاز با "الف لام میم" یعنی کمک خواستن از خدا برای رمز گشایی جهان از ابتدا و با عقل خدا محور.

خلاصه اینکه این دلایل برایم کافی بود تا با ذهن آرمانگرای خودم عنوان وبلاگم را به این نام تغییر دهم.شاید خیلی ها ایراد منطقی یا فلسفی بگیرند ولی برای من بهترین عنوان بود.

مطالب خودم را در وبلاگ می نوشتم و دوستان نظرات خودشان را در مورد نوشته ها قید می کردند تا اینکه یک روز یکی از دوستان شدیدا متعصب ام نظری را در مورد عنوان وبلاگ یعنی"الف لام میم" برایم فرستاد که شدیدا ذهنم را به خود مشغول کرد.نوشته بود " قبل انقلاب، مارکسیست های مسلمان می گفتند:الف= انگلس، لام=لنین و میم=مارکس و این اسمی را که انتخاب کرده ای نشان می دهد که نویسنده وبلاگ یا مارکسیست است ویا گرایشات مارکسیستی دارد پیشنهاد می کنم عنوان وبلاگت را عوض کنی. یا علی" این عین کامنت دوستم بود که الان برایتان نوشتم والبته آنروز نگذاشتم حتی یک روز هم این کامنت در آرشیو نظرات وبلاگم بماند و سریع حذف اش کردم. حذف کردن این نظر نه به خاطر این بود که به خودم شک کرده باشم بلکه به این خاطر بود که نمی خواستم آبروی دوستم برود!! 

این داستان واقعی و محیرالعقول آنقدر برایم دردناک بود که نه تنها هیچ وقت فراموشم نشد بلکه بعد از گذشت یکسال مجبورم کرد که این مساله را به صورت یک نوشته در آورم و برای همه بازگو کنم! آن موقع بود که فهمیدم "گرفتن مقدسات از یک  متحجر و ساده اندیش چقدر آسان است!!"  دیگر لازم نیست دشمنان دین کار فرهنگی بکنند تا قرآن را از ما بگیرند فقط کافیست ده بیست نفری از مکاتب مضموم فراوان دنیا همچون مارکسیسم و لیبرالیسم و فاشیسم و... را اجیر کنند و به آنها ماموریت بدهند که از واژه های  متعدد قرآنی تعابیر مارکسیستی و لیبرالیستی و...در بیاورند مثلا به مارکسیست ها بگویند شما به آیه های جهاد استناد کنید به لیبرال ها بگویند شما به آیه های ذکات تکیه کنید آنوقت است که مسلمانان دیگر از این آیه ها استفاده نخواهند کرد!!! وبه راحتی آیه هایی از قرآن که برای ما و منافع ما خطرناک است به این شکل از جامعه مسلمانان رخت بر خواهند بست. چقدر پرمغز است این جمله استاد رحیم پور ازغدی که می گوید:" جامعه متحجر بهترین بستر برای رشد سکولاریزم واستحاله دین است".

در جامعه متحجر و ساده اندیش به همین راحتی می توان قرآن را حذف کرد ودیگر نیازی به ناتوی فرهنگی نیست. یک بار هم یادم نمی رود با یکی از خواهران شدیدا دو آتشه در دانشگاه بحث می کردیم. در اثنای بحث من جمله ای را از قول  سیدبن طاووس گفتم که جمله اش یادم نیست.این خواهر شدیدا آشفته شد که الان سیطنیزم ها(شیطان پرستان) به این شخص استناد می کنند(که البته نمی دانم راست گفت یا نه؟!) و شما نباید چنین بکنید به او گفتم: الان علی اللهی ها هم به امام علی(ع)استناد می کنند حال تکلیف ما در قبال امام(ع)چیست؟! هیچ حرفی نزد و کاملا ساکت شد.

هیچ بعید نیست که این نوع نگاه ها و طرز تفکرها را خود دشمنان در جامعه رایج کرده باشند تا در گام دوم با نسبت دادن مکاتب الحادی به آیات و احادیث و شخصیت های دینی همان پروسه ای را که عرض کردم طی کنند و مقدسات را به راحتی از ما بگیرند. جالب است بدانید که بنده از این نوع نگاه و تفکر هیچ قرینه را در آیات و روایات وسنت تاکنون ندیده ام ودرست عکس آنها را دیده ام مثلا فرمایش امیرالمومنین(ع) که"بنگر به آنچیزی که گفته می شود ونه آن کسی که می گوید(انظر الی ماقال ولا تنظر الی من قال)".

اگر اندکی فکر کنید می فهمید که این نوع نگاه ،پشت سرش هیچ عقلانیتی نیز وجود ندارد یعنی علاوه بر دلایل نقلی به لحاظ عقلی هم کاملا مطرود است. یعنی مثلا اگر یک شخص، یک گروه ویا یک مکتب بیاید ده تا حرف غلط بزند و یک حرف درست، و بعد به واسطه غلط های زیادش در افکار عمومی مضموم شود وشکست بخورد، آیا باید آن یک حرف درست را هم به کلی از صحنه زندگی خارج کرد؟! و بعد هرکس هم که آن حرف درست را گفت او هم به این خاطر که حرف درست یک ملحد را زده است ملحد است؟!

جالب است بدانید که استکبار جهانی از این نوع نگاه و طرز تفکر نه فقط در اسلام که در اکثر نقاط دنیا بیشترین بهره را برده است.این که الان هرکسی در دنیا صحبت از حقوق فقرا و مستمندان بکند توسط نظام لیبرال سرمایه داری متهم به کمونیست بودن میشود وبه راحتی در بین افکار عموم می سوزد نشات گرفته از همین تلقی عوام است .البته نوع نگاه کمونیسم به فقر مد نظر من نیست همین نفس توجه به حقوق فقرا هم توسط آقایان به کمونیستی بودن تعبیر می شود.

یک بار در یکی از مصاحبه هایم خبرنگار از من پرسید: نظر شما در مورد اینکه بعضی ها می گویند سیاست های اقتصادی دولت احمدی نژاد شبه سوسیالیستی و چپ گرا است چیست؟ من بلافاصله گفتم:"بعضی ها خیلی بیجا می کنند! پس لابد سیاست های اقتصادی حضرت علی(ع) هم رنگ سوسیالیستی داشته است!! "(شایان ذکر است قصد من مقایسه  نظام عدالت محور اسلام با نظام اشتراکی سوسیالیسم نبود بلکه صرفا قصد سرزنش این نوع نگاه را داشتم)

این طرز تفکر و این نوع نگاه ها، از مصادیق تحجر است وجالبتر اینکه بسیاری از این آقایان به اصطلاح روشن فکر دینی امروزی که مسلح به انواع "ایسم های" فلسفه غربی هستند نیز به نوعی حامل و باز تولید کننده همین نوع نگاه با ادبیات آکادمیک هستند. به درستی که" زجری را که پدر پیرمان از متحجرین کشید از ساواک بیشتر بود"

گنداب های متعفن سکولاریزم و لائیسم برای جاری شدن در یک جامعه دینی و استحاله آن نیاز به بسترهای آماده و حفر شده ای دارند تا در مسیر آن به جریان تبدیل شوند واگر این بستر ها نباشد هرگز جریان نخواهند یافت. تحجر و ساده اندیشی با همه گونه هایش،بستر ساز داخلی برای این مایعات متعفن و گندیده هست. وجامعه متحجر و ساده انگار، بیشترین استعداد را در استحاله شدن دارد. البته بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ایران، این نوع نگاه ها در کشورمان خیلی کم رنگ شده اند و جامعه ایران در مقایسه با بسیاری از جوامع که داعیه تعقل دارند به مراتب ژرف اندیش تر است و باید هم چنین باشد چرا که دین ما سراسر عقلانیت است.

اینک بدون هیچ تردیدی وبا افتخار می گویم اسم وبلاگ من برگرفته از "الف لام میم" اولین رمز از رموز قرآن است.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387ساعت 14:15 توسط جهانبخش سلمانیان |

علی(ع)،چاه،مهدی(عج)

1

یکی از بزرگترین دردهای زندگی من،تجسم ناله های مردیست  ایستاده بر بام تاریخ،و درد دل های اوست با چاه های مدینه. مدینه ای که در آن هیاهوی مردگان متحرکش، فریادهای خاموش زندگان انگشت شماری را که از بدر تاکنون زنده اند و در حادثه غدیر جان نسپرده اند فرو بلعیده است.نمی دانم چه حکمتیست که تجسم این صحنه مرا به اندازه تیرباران شدن کودک شش ماهه ای در آغوش پدر محزون می کند؟!

هیهات که در مدینه- این جولانگه اصحاب و انصار-مردی نمانده است که پای درد دل وصی نبی بنشیند! یاران و یاوران محمد(ص) که هم نبرد علی(ع) در بدر بودند همه مرده اند.

گاهی فکر می کنم که اجسادشان را در این چاه ها مدفون کرده اند وعلی(ع) نه با چاه بی جان که با یاران و یاوران  دیروز نبی و هم پیمانان بدری اش سخن می گوید.ای کاش چنین بود! تا با همان عظمت بدری شان در صحرای محشر حاضر می شدند. ولی افسوس که چنین نیست! وهمینان عظمت و منزلتشان را در مصلحت خانه! سقیفه حراج کرده اند و با شعار" امرهم شورا بینهم" حکومت را به بهای ولایت خریده اند. و چه خسرانی بدتر از این؟! شاید اگر نزول قرآن با وفات نبی پایان نمی پذیرفت سوره "عصر" در همین روز دوباره نازل می شد که"ان الانسان لفی خسر". اکنون صدای فرزندان امیه-همان دشمنان اسلام در بدر- از گلوی همینان بیرون می آید و هم رزمشان درد دل با چاه می کند.

علی(ع) با چاه چه می گوید؟!سوالی که رغبتم به پاسخ اش فراتر از شوقم به زیستن است.گاهی برای جواب خود را به جای علی (ع)در آن شرایط مدینه می گذارم وبلافاصله استغفار می کنم از این جسارت بی شرمانه ام!

صفحات تاریخ صدر اسلام تک به تک در مقابل چشمانم ورق می خورد.این صفحات بی جان رغبتشان به روشن کردن حقیقت بیشتر از اصحاب و انصار است. به صفحه ای مصور می رسم و چشمانم پر از خون می شود،علی(ع) مشغول تدفین کامل ترین انسان تاریخ و خلیفه ی بر حق خدا بر روی زمین است و چند کوچه آن طرف تر دو صف مقابل و مخاصم بدر، مشغول سرور و شادمانی و تبریک جانشینی این انسان کامل به همدیگرند.علی(ع) با چاه نمی نالد، او صفحات این کتاب مصور را تک به تک در چاه می ریزد تا صدای محمد(ص) همچنان از مساجد شنیده شود.

2

در مجلس روضه ای نشسته ام و مداح از ضربت خوردن علی(ع) در محراب کوفه می خواند، همه می گریند به مظلومیت علی(ع) و من به مظلومیت امتی که در روز وفات نبی ضربت خوردند! چه بد کردند آنانکه امت را از علی(ع) محروم کردند! مداح چند بیتی می خواند و آنگاه به دردی بزرگتر گریز می کند-به صحنه کربلا- و صدای گریه مردم دو چندان می شود، از کودکی شش ماهه می گوید که تشنه و در آغوش پدر پیکانش زدند و از اسرای مغلولی که اشیاخ کوفه و شام به طمع وجبی از خاک بهشت و یا از روی غیرت دینی سنگبارانشان میکنند و...،چرا ناله ها فزون تر شد؟!کدامشان دردناکتر است؟!

 آری! شاید اگر خود را به جای پدر این کودک شش ماهه ی آغشته بر خون بگذاریم آتش دلمان شعله ورتر شود تا آن مردی که بر لب چاه و با چاه می گوید.من در هردو به یک اندازه می سوزم،چون استغفار کرده ام از این جسارت بی شرمانه ام و از اینکه خود را به جای آنان بگذارم.

آری،خانه نشینی وصی نبی،ناله های سجاد(ع)، غیبت قائم(عج) و سیلی زدن علی(ع) به صورت خود بر بالای منبر به همان اندازه دردناک است که تکه تکه شدن عباس(ع)، و هیچ کدام از این دردها از دیگری برتر نیست ،همه در یک مسیرند و در یک ردیف واین گستاخی بی شرمانه ماست که یکی را بر دیگری رجحان می دهد.

3

از قائم(ع) گفتم، راستی، نکند الان قائم موعود ما نیز با چاههای اطراف همین شهر ناله می کند !؟افکارم شدیدا به هم می ریزد و وحشت عجیبی سراسر وجودم را فرا می گیرد.به یکباره از صدر اسلام متوجه "اکنون" می شوم. وحشت، اشکهایم را بند آورده است. چشمانم سوزش زیادی دارند،چراغ ها خاموش اند،و مردی که  سمت راستم نشسته یکریز ناله می کند و اشک می ریزد،به حال آسمانی اش و به بوی عطرش که یقین دارم رایحه ی اشک های اوست غبطه می خورم .با خود می گویم: مگر نه اینست که مهدی همان امتدادعلیست در محور زمان!؟ آیا او در همین مجلس است و با ما می گرید و یا با چاه های اطراف همین شهر ناله می کند؟ افکارم شدیدا پریشان است،به یکباره یاد شهید" علی تجلایی" می افتم، نمی دانم چرا او؟

 بعد عماد مغنیه،

قتل عام قانا،

 نوار غزه  و همه کودکان بی گناهی که به جرم فرزند مسلمان بودن قتل عام می شوند.

یاد عکسی می افتم که در آن کودکی فلسطینی پشت پدر خویش پناه گرفته تا تیر نخورد ولی در پناهگاه خویش جان سپرده است.

بغض گلویم را فشار می دهد، اگر خاموش بنشینم ترک بر خواهم داشت، بی اختیار فریاد میزنم، فریادی به بزرگی درد و درپهنا و درازای زمان: " مرگ بر اسرائیل" و سه بار بلند تکرار میکنم.

4

سکوت مرگباری بر مجلس حاکم می شود، مداح سکوت  می کند و حاضران مبهوت مرا می نگرند، سکوت مجلس مرا به خود می آورد، یکی از چراغ ها روشن می شود ومن خود را در بین انظار مبهوت این عزاداران علی(ع) تنها می بینم. دیدگان عموم خجلت زده ام می کنند از این از خود بی خودیم، بی سرو صدا سر جای خود می نشینم، فضا آرام می شود، چراغ ها دوباره خاموش می شوند و مداح ادامه می دهد.

5

مردی که سمت راستم نشسته سر صحبت را با من باز می کند" برادر من! عزاخانه حسین(ع) که جای بحث های سیاسی نیست، مرگ بر اسرائیل، مال تظاهرات ها و راهپیمایی های بعد از نماز جمعه است، هیچ جوابی نمی دهم، ادامه می دهد" البته با اینکه آنها نیز ربطی به ما ندارند" به یک باره سوزش عجیبی سراسر وجودم را فرا می گیرد و دیگر سخنانش را نمی شنوم،گویی بسامد صدایش کمتر از آن است که گوش بشر قادر به شنیدن اش باشد، همچون ساقه خشکیده ای در آستانه سوختن و چونان  آتش فشانی در شرف فورانم ، " ربطی به ما ندارند!" جمله ای که مدام در گوشم جیغ می زند. عجب افعال متناقضی! گریه برای علی(ع) و بی طرفی در برابر ظلم و عدل، خیرو شر، منکر و معروف!؟ این مرد چه می گوید؟!

یک بی نماز چه تفاوتی با یک بی طرف در مقابل منکر و معروف دارد؟ مگر نه اینست که نماز و امر به معروف و نهی از منکر هرسه در فروع دین اند ودر یک ردیف؟! و یک بی نماز به همان اندازه در اسلام اش لرزان است که یک بی طرف در قبال ظلم و عدل.عدلی که در اصول دین است. و مگر نه اینست که در قصص قرآن مرتکبان به منکر و بی طرفان هر دو با هم عذاب شده اند؟! ومگر نه اینست که ظالمان امروز امتداد ظالمان دیروزند و به روز شده های یزید؟ اکنون نوبت من است که به همه کسانی که مرا مبهوت نگریسته اند مبهوت بنگرم، دیگر هیچ بوی خوشی از اشک هایش به مشام نمی رسد.

در کنجی خزیدن و در خویش فرو رفتن و برای آمرزش گناهان خویش گریستن و فقط چنین بودن فرقه ای مدرن از اسلام است و اسلام نیست. در اسلام،بی طرف معنی ندارد چه در بدر،چه در کربلا و چه در غزه. و حوصله ی تشخیص نداشتن عذری برای بی طرف ماندن نیست.

6

وبه راستی که درد علی(ع) نه درد مصیبت زهرا که جهل امتی زمان ناشناس بود که گمان می بردند علی خلافت را برای خود میخواهد و حال آنکه خدا او را برای نجات امت می خواست، درد او جهل مردمی بود که به دست خویش، خود را از علی داشتن محروم ساخته بودند،آری! جهل، گم کردن شاهراه در محور زمان،جهل و باز هم جهل.

اکنون یقین دارم که باید در چاه های اطراف شهر به دنبال قائم(ع)باشم. قائمی که به دست خویش غایبش کرده ایم.

                                 جهانبخش سلمانیان

                                 سوم مهرماه ۱۳۸۷ مصادف با ۲۳ رمضان

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 2:49 توسط جهانبخش سلمانیان |

 پریشانی

مدت ها اندیشیدم تا جمله ای بیابم و مطلع نوشتارم کنم، نوشتاری که نه برای دیگران که برای خویش می نگارم و پس از مدتی نوشتم" چقدر سوزناک است دست رد محبوب بر سینه دردمندی که کسی را جز او ندارد" ولی در نظرم ناشیانه ترین جمله ای بود که تابحال نوشته بودم قریحه ام یاریم نمی کرد یا بهتر بگویم یاریم نمی کند.این که چرا می نویسم نمی دانم ولی میدانم که باید بنویسم. من همیشه در میدان نبرد با ناامیدی با قلم و کاغذم مسلح می شوم. ولی امشب برای من شب بدیمنی است ، با همه در گیر می شوم با عقلم با دنیا با احساسم با اندیشه هایم و به همه آنچه داشته ام پریشان و هراسان می نگرم. با خود می گویم یعنی همه داشته هایم فقط با او معنی می گیرد؟! به هر آن داشته ام که تا ساعتی پیش می اندیشیدم و می بالیدم، اکنون می اندیشم و افسرده می شوم ولاجرم از اندیشه گریزان. حالت ایده آلم ترک دنیاست و هر چه دروست و گسستن از همه چیزو همه کس ، ولی هیهات که اورا در این دنیا باید جست او از ترک کنندگان این سرزمین پستی که باید به دست ما بلند شود بیزار است باید بسوزیم وبسازیم.ناگاه بیتی در مخیله ام ساخته می شود:

می سوزم و می سازم وز سوز دلی سازم       

                                                         کاتش زند این ملک و این خرمن دنیا را

آری!این بیتی است نه از عقل،که از دل منفردی که تا ساعتی پیش همه را داشت جز او و اکنون همه رفته اند و او شرمسار از او. تا ساعتی پیش در طلب دنیا و اکنون تحمل دنیا به جبر معشوق و کینه آتش زدن دنیا در خویش.

احساس پریشان من همیشه و همینگونه متزلزل است و غالبا بر من غالب. هیچ گاه نتوانسته ام افسارش را خود به دست گیرم و بر آن سوار شوم.

اکنون که می نویسم مدام رشته افکارم پاره می شود وعصبی ترم می کند، از این شاخه به آن شاخه، روانشناسان غربی به این حالت می گویند "عدم تمرکز حواس" ، غافل از اینکه این حالت عاقبت محتوم همان زیستنی است که خود آنان برای ما ترسیم می کنند، همانان که او را افسانه مفیدی برای بهتر زیستن می پندارند.می گویند خدا و دعا و معنویت آمار خودکشی را پایین می آورد، اعصاب را آرامتر می کند. چقدر خود خواه است این فرزند آدم!! که حتی خالق خود را نیز برای دنیای خود و آسودگی روان خود می خواهد!.پس تکلیف آنان که خود را برای خدا فنا کرده اند چیست؟ لابد آنرمال اند!! آنان بلد نبوده اند چگونه از وجود خدا در جهت بهتر و آسوده تر زندگی کردن استفاده کنند! در زندگی خویش نقشی بیشتر از مقدار مورد نیاز برای خدا قائل بوده اند!!  آقای روشنفکر به من می گفت: بر اساس اصول مدرن روانشناسی کسانی که آرزوی شهادت در دل دارن روانی اند!!!

مرگ بر آن زندگی که در آن خدا داروییست برای برای تقویت اعصاب!!!

یکی نیست از اینها بپرسد حد نرمال زندگی را بر چه مبنایی گذاشته اید که اینک مشخص شود فرانمال ها! و فرو نرمال ها! چه کسانی اند؟!مگر نه اینست که خط نرمال شما همانانند که بهتر سود کنند و بیشتر  لذت ببرند؟

بگذریم، اینها خود نیز می دانند که چرند گفته اند. پایه را به غلط رفته اند. آنچه مهم است این پریشانی شب هنگام من است که در سیطره این دیو سیاه شب از من شورشگری میسازد که علیه خویش به قیام برخیزم.و می دانم فرسنگ ها فاصله است بین این من و آن منی که بار امانت بر دوش دارد.

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387ساعت 4:47 توسط جهانبخش سلمانیان |

آلمان از کشورهای حامی تحریم بیشتر علیه ایران استقبال می کند

خانم مرکل:خلاصه دوستان!هرکی خواهان تحریم بیشتره بیاد در آغوش آلمان!


تشابه باور نکردنی اولمرت و شرک!


سربازان آمریکایی همچنان مشغول تامین امنیت عراق هستند

دریا موجه کاکا!دریا موجه!


رئیس جمهور در حاشیه دیدار خود با دکتر داوودی با رئیس جمهور تانزانیا هم دیدار کرد


به نظرم تبلیغات کالا تنها کاری باشه که بوش به دردش میخوره

البته برا ورشکست کردن اون کارخونه!


طرح مبارزه با مخالفان جنگ در آمریکا

حالا هی بگید نیروی انتظامی ما با بد حجابها بد برخورد میکنه!بدبخت تا یه هفته کوره!


بحث انرژي هسته‌اي در ايران اپيدمي شده و حتي به كلاس درس ابتدايي‌ها هم رسوخ كرده!

البته امیدواریم این سوژه ۱+۵ برا گیر دادن به ایران نشه!


درختي در میدان مرکزی منچستر به‌یاد كشته هاي بي‌گناه حلبچه كاشته شد
ـ چیه داداش؟!هم بمب مي‌ديم، هم درخت مي‌كاريم، مشكلي داره؟!
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم آذر 1386ساعت 2:4 توسط جهانبخش سلمانیان |

 حضرت آیت الله خامنه ای

سرخوش زسبوی غم پنهانی خویشم                      چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم

 در بزم وصال تو نگو یم ز کم و بیش                          چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم

 لب باز نکردم به خروشی و فغانی                             من محرم راز دل توفانی خویشم

یک چندپشیمان شدم ازرندی ومستی                     عمریست پشیمان زپشیمانی خویشم

از شوق شکرخنده لبش جان نسپردم                       شرمنده ی جانان ز گرانجانی خویشم

بشکسته تر ازخویش ندیدم به همه عمر                  افسرده دل ازخویشم وزندانی خویشم

 هرچند  امین بسته ی دنیا نیم اما                            دلبسته ی یاران خراسانی خویشم

                                                             شعری عارفانه از مقام معظم رهبری

                                                                               با تخلص امین

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 8:29 توسط جهانبخش سلمانیان |

از هولوکاست سرخ پوستان تا هولوکاست

ناکازاکی و هیروشیما 

جهانبخش سلمانیان

نمی دانم فیلم" آپوکالیپتو "را دیده اید یا نه؟ آخرین فیلم "میل گیپسون"که در آن با جلوه های ویژه ای خاص و فیلم نامه ی مهیج فضای معیشتی و فرهنگی حاکم بر زندگی قبایل سرخپوستی را که قبل از تسلط اروپایی ها به قاره آمریکا در آن زندگی می کردند به تصویر می کشد فضای توحشی که در آن قبایل مختلف به همدیگر حمله کرده و همدیگر را به صورت وحشیانه قلع و قمع می کنند سرهای همدیگر را می برند دل های همدیگر را از سینه در آورده ودر آتش می پزندو...و در این قسمت از فیلم هیچ چیز از ذهن احساساتی یک بیینده نمی گذرد مگر اینکه "ای کاش گروهی از آدم های غیر وحشی بیایند وهمه اینها را از بین ببرند مگر قهرمان داستان وقبیله او را که آدم خوب های این قبایل هستند".

زمانی نمی گذرد که بینندگان به آرزوی خود می رسند آخر فیلم کشتی های سفید پوستان اروپایی وارد این سرزمین می شوند و فیلم همین جا تمام می شود و بیننده راضی از نتیجه فیلم تلویزیون را خاموش میکند...

در نظر بیننده فیلم به خوبی تمام می شود غافل از اینکه اصل ماجرا از همین پایان فیلم آغاز می شود.هولوکاست سرخ پوستان آمریکایی زمانی اتفاق می افتد که فیلم تمام شده و تلویزیون بیننده خاموش است وباید هم خاموش باشد چون مثل دیگر هولوکاست هه نباید در مورد آن تحقیقی صورت گیرد- فیلم نامه ای نوشته شود و فیلمی ساخته شود .

اگر تحقیق جامعی صورت می گرفت دقیقا می شد فهمید چه تعداد از این سرخ پوستان توسط همین کشتیرانان غیر وحشی کشته شده اند.بعضی ها می گویند از هشتاد میلیون سرخ پوست ساکن آمریکا شصت میلیون نفر کشته شده اند{شاید آن ۲۰ میلیون نفر باقیمانده همان قهرمان داستان و قبیله او باشند که آدم های خوبی بودند} بعضی ها می گویند کمتر وبعضی ها بیشتر از آن را تخمین می زنند اما چه کنیم که آمار دقیق در نتیجه تحقیقات دقیق در دست نداریم.گویی معمای همه هولوکاست ها باید حل نشده به زباله دان تاریخ فرستاده شود

هولوکاست سوم هم که در نتیجه بمباران اتمی هیروشیما وناکازاکی به وقوع پیوست همین گونه به زباله دان تاریخ رفت.

این که چرا هولوکاست اول و سوم را عرض کردم و دومی را برای آخر نوشته نگه داشتم این است که این هولوکاست از دو نظر با دو هولوکاست دیگر متفاوت است:

اول اینکه به اعتقاد بسیاری از صاحب نظران بر خلاف دو هولوکاست دیگر که حقیقی بودند و رسانه ها در فضای مجازی سعی در تکذیب و تقلیل آماری آنها داشتند این هولوکاست حداقل در بعد آمار و ارقام یک هولوکاست ساخته شده در فضای مجازی رسانه هاست.

دوم اینکه این هولو کاست از حیث وقوع-و نه ارقام- نه تنها به زباله دان تاریخ نرفت بلکه بهانه ای شد برای تشکیل کشوری متشکل از قربانیان حادثه در قلب کشوری دیگر که هیچ نقشی در وقوع حادثه نداشت.

حال سوالی که به ذهن هر انسان منصفی خطور می کند این است :حال که یک هولوکاست ساخته شده در فضای مجازی رسانه ها می تواند کشوری در قلب کشوری دیگر بسازد چرا دو هولوکاست حقیقی نه تنها نمی توانند کشوری در قلب اروپا برای سرخ پوستان و کشوری در قلب آمریکا برای قربانیان هیروشیما و ناکازاکی بسازند بلکه اصلا اسمی از آنها در هیچ جایی برده نمی شود؟

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 3:21 توسط جهانبخش سلمانیان |

 

ارثیه مادربزرگ

يكي از دوستان ميگفت:آقا ما بالاخره نفهميديم هابيل قابيلو با بيل كشت يا قابيل هابيلو با بيل كشت!؟فقط مي دونم يكيش اون يكيو كشته.گفتم يعني چي؟گفت والا مادر بزرگم اين قصه رو بچه گيام تعريف ميكرد تا به اينجاي ماجرا مي رسيد مي گفت:بابيل بابيلو بابيل كشت.آخه اون بيچاره هم تقصيري نداشت همينجوري از ننه بزرگش ياد گرفته بود.گفتم شايد هم نمي خواسته اون دنيا پيش هابيل يا قابيل خراب بشه ميخواسته هر دو رو تو دست نگه داره.

البته اگه اين مساله هابيل و قابيل حل شدنش  طرف فرعي قضيه باشه نوع نقل مادر بزرگه طرف اصلي قضيه است.خدا رحمتش كنه چه ارثيه اي برا بعضي سياست مداراي ما به جا گذاشته.

يه روزي آقاي هاشمي گفته بود"اوضاع بحرانيه"آقاي احمدي نژاد هم گفته بود "هيچ بحراني در كار نيست"از يه صاحبنظري پرسيدند : كدومشون درست ميگن؟جواب داد: هر دو درست ميگن اوضاع منطقه بحرانيه اوضاع داخل نه! با خودم گفتم:ياللعجب!اين صاحبنظر محترم ببين چه قدر فكر كردن و اين جوابو پيدا كردن.جوابي كه هيچكوم از دو طرفو ناراحت نمي كنه. اصلا اين استدلالو از كجاي حرفاي اين دو بزرگوار در آوردن؟الله اعلم!

با خودم گفتم :بابا راست ميگن ديگه ! من نونم در بياد حالا بابيل بابيلو بابيل كشت.بعد پشيمون شدم گفتم نه بابا پس حقيقت اين وسط چي ميشه؟!

اين مساله رو به يكي از دوستان گفتم گفت در سال اتحاد ملي اين نوع موضع گيري ها كاملا منطقي اند چون اختلافات رو از بين مي برن!گفتم:مؤمن خدا!بالاخره يكيشون حرف اشتباهي زدن (كه بعدا آقا هم تكليفو مشخص كردن)حالا اون كسي كه اشتباه كرده اگه اشتباهشو بپذيره كه بيشتر متحد ميشن. گفت:بابا زيادي آرماني فكر ميكني پذيرش اشتباه؟! گفتم شايد! باللاخره دانشجوييمو...

برا خود من كه خيلي جالب بود ميگن بابيل بابيلو بابيل كشت وبعد هم با اين توجيه ميگن كار ما درسته وشمايي كه به دنبال حقيقتين كارتون نادرسته شما تندرو هستين!!!

پافشاري برا يافتن حقيقت و پافشاري بر روي اصول در نظر اين دوستان تندرويه!اصلا شايد متهممون كنن به ضد اتحاد ملي بودن!

آقا بالاخره! در گيرو دار هستي ازاين مسائل زياد پيش مياد.ولي من با همين فكر آرمانيم بازهم ميگم:بهترين راه برا تحقق اتحاد ملي ورفع اختلاف در دعواهاي دو طرفه در بين نيروهاي ارزشي "پذيرش اشتباه توسط شخص يا اشخاصي هست كه با ميزان قرار دادن فرمايشات آقا به اشتباهشون پي بردن"نه واسطه قرار دادن گروه سومي كه بيل دست بابيل  ميدن تا بابيلو بكشه.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 4:48 توسط جهانبخش سلمانیان |

هل من ناصر ینصرنی

در آن روز گرم ودر آن صحرای سوزان-که شمشیر زهر آگین دژخیمان-کمر همت به

برکندن آیین زندگی بخش محمد(ص)بسته بود و صدای شیهه اسبان ملامتگر مرافق

 زوزه باد عاشورا -بشریت را به مرداب اسارت رهنمون می کرد-تنها کشتی نجات -

فریاد آزادی بخش یادگار محمد(ص) بود:

هل من ناصر ینصرنی

آری این تنها نفیر آزادی بود -تنها اتمام حجت خدا بود بر بشریت ولی هیهات که صدای

برهم خوردن سکه های دژخیمان مانع از رسیدن این ندا به گوش شیوخ شکم پرست

کوفه و شام می شد. و صدای قهقهه این انسان نمایان- در پشت پنجره های بسته

کوفه - خون را در رگ های ملائک هفت آسمان به جوش می آورد.

هل من ناصر ینصرنی 

...واینک فریاد مظلومانه فرزند حسین(ع)-این پاسدار غیور اسلام در سرزمین پیامبران:

هل من ناصر ینصرنی

مرافق ضجه مادری بر سر نعش فرزندش-هم صدای انفجار و آتشـ هم صدای قهقهه

شیوخ عرب با اربابان خود در نشست رم و همصدا با اظهارات ترس آلود و لحن لرزان

دبیر کل سازمان ملل.

آری منشور حقوق بشری که به دست قاتلان "قانا" تدوین شود جز این چه میتواند

باشد.

          سرود صلح و آزادی ز کوه و دشت سر دادند

                                                        سگان مست را در سرزمین دوست بگشادند

 

جهانبخش سلمانیان

۸/۵/۱۳۸۵

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مرداد 1385ساعت 17:26 توسط جهانبخش سلمانیان |

نويسنده مشهور عرب: نژاد مردان عربي با شيران نر ايراني اصلاح شود


«سعيد بوعقبه»، نويسنده مشهور الجزايري، طي مقاله‌اي در روزنامه «الشرق» الجزاير نوشت: بايد از نژاد ايراني براي اصلاح نژاد مردان عرب استفاده كرد.

به گزارش سرويس بين‌الملل «بازتاب»، بوعقبه نوشته است: هنگامي كه سخنان يك مسئول ايراني در گفت‌وگو با رسانه‌هاي آمريكايي را شنيدم كه گفت: آمريكا بايد بپذيرد كه ايران يك قدرت منطقه‌اي است، از جا پريدم و فرياد زدم: «شيره».

احساس كردم، ايران همچون ابرقدرت‌ها در حال استفاده از قدرت وتو است، چون در حالي كه جزو كشورهاي شوراي امنيت نيست؛ كاملا مانند رفتاري كه چين 25 سال پيش و قبل از سفر نيكسون به پكن و به رسميت شناختن اين كشور به عنوان يك قدرت جهاني انجام داد.

وي افزود: وتو مانند آزادي، تنها با قدرت گرفته مي‌شود و به كسي اهدا نمي‌شود و از طريق خوش‌رقصي نيز به دست نمي‌آيد. ما مي‌توانيم آينده نزديكي را تصور كنيم كه بوش، شخصا به تهران برود تا قراردادي مشابه آنچه سي سال پيش نيكسون با مائو امضا كرد، با ايران ببندد.

بوعقبه مي‌نويسد: وقتي مديريت سياسي اعراب به رهبري «مصر» را با مديريت ايراني‌ها مقايسه مي‌كنيم، به اين نتيجه مي‌رسيم كه ما نيازمند تلقيح توسط نرهاي ايراني هستيم تا بلكه و شايد مادرهاي عرب، مرد به دنيا بياورند.

همچنان مي‌گويم كه نجات عرب، نيازمند اتفاقاتي است كه حتما بايد از مصر آغاز شود و آن ضرورت محو آثار سنگين تسليم‌خواهي در برابر اسرائيل است كه از سال 1997 آغاز شد.

راه واقعي رسيدن اعراب به حق وتو، همين است كه ايران انجام مي‌دهد، نه مانند آنچه سادات گفت كه «معانقه با اسرائيل، تا جايي كه خفه شود».

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1385ساعت 16:59 توسط جهانبخش سلمانیان |